۱۵ پاسخ

ای داد 😭😭😭خودت چطور بزرگ‌شدی که الان خودت شدی یه مادر همین مادری که بهش میگی نمیفهمه توروبزرگت کرده عروست کرده شدی یه مادر الان اگه نمی‌فهمید که تو هم الان اینجاها که هستی نبودی چطور دلت میاد به مادرت اینجور میگی اونم بچت دوست داره بدش که نمیخواد اگع خدایی نکرده نبود یا ازت دور بود آرزو میکردی هرجور شده بد یا خوب فقط کنارت بود بعد میگی نمیفهمه حالا یه وعده کم غذا بخوره با یه وعده میخوای بزرگ‌بشه😏😏😏

عزیزم خونه مامانا که میری این مدلین این جوری محبت میکنن یه امروزو سخت نگیر بذار به بچتم خوش بگذره

عزیزم تا کی میخوای بابت همه چیز حرص بخوری دیگه بچت بزرگ شده وا بده اینجوری له میشی - دیگه وا بده هرچی خورد خورده هروقت خواست بخوابه بخوابه

اون روزی که میری خونه پدر مادرا سخت نگیر. نه خودت اذیت میشی نه بچت
بزار اون روز به حال خودش باشه چون بچه های کوچیک پدر بزرگ مادربزرگاشونو خیلیییی دوست دارن
هموشون همینطورن انقدر ریز ریز وسیله میدن بچه برای خوردن غذای اصلی میلی نداره.
بمون خونشون کیف کن که بچت رو اینقدر دوست دارن و بهش محبت میکنن

کاش منم مادر داشتم این مشکلاتو داشتم...

ول کن تروخدا برو استراحت کن بچه بسپار به مادرت وقتی رفتی خونه حلیم بهش بده

یه روزه خیلی سخت نیست
یه روز دلت تنگ میشه برا این روزا قدرشو بدون

چه خوب که بچه کنار مادرت همچی میخوره پسر منم کنار مامان بابام همچی میخوره خودتو اذیت نکن بزار ازکنار هم بودن لذت ببرن والا پسر من شب جمعه ای اونجا موند خوابید حتی

خیلی سخت میگیری بابا
خونتون بهش میرسی دیگه یه روز بزار کیف کنه بچه‌
منم الان خونه مامانمم از صبح‌چندتا شکلات خورده یه پفک خورده

حلیم رو شب هم میتونه بخوره
ولی به این فکر کن یه نعمت بزرگ به اسم مادر داری که بچت از نعمت مامان بزرگ بهره منده.با یه روز چیزی نمیشه همش هم از محبته
بزار بع همتون خوش بگذره سخت نگیر

ای بابا روزایی که اونجایی بزار بچه راحت باشه چی میخواد بشه مگه

عزیزم سخت نگیر اون مادرته بچتو دوست داره براهمین بهش خوراکی میده از دشمنی ک نیست هیچی نمیشه دخترمنم میخوره همه بچها میخورن

وای قدر بدون همین که الان اونجا هستی
ما تو شهر غریب
با این وضعیت جرات تو خیابون رفتن هم ندارم
پوسیدم تو خونه

چ اشکال داره حلیم رو دوساعت دیرتربده

خب پاشو برو خونت تو ک میدونی اینطوریه

سوال های مرتبط

مامان رایان کوچولو👼 مامان رایان کوچولو👼 ۲ سالگی
از دست مامانم انقدر عصبی ام که معدم درد گرفته از حرص
من مجبورن خونه مامانم اینا زندگی میکنم بعد من به هرچی که به بچه میگم نه مامانم براش انجام میده با اینکه بهش هم میگم نکن این کارا رو بازم انجام میده و تازه جلوی بچه هی به من میگه ول کن بزار کاری که میخواد و بکنه یا به پسرم میگه بیا مثلا فلان چیزو مامان بهت نمیده من میده انقدر کفری ام میکنه کاری کرده که بچم با من بد شده و به خودش وابسته شده یعنی بیشتر از من بهونه مامانم و میگیره و دنبالشه بهش هم میگم نزار بچه عادت کنه گوش نمیده مثلا یه شب رفت بالا پیش مامانم بخوابه گفتم میبرمش پایین مامانم نزاشت الان چند شبه قبل خواب گیر میده که میرم بالا اونا هم تا دیروقت بیدارن
یا هرچی من از جلوش قند و شکر و دور کردم میره بالا مامانم بهش چای شیرین میده یا قبل غذا به بچه هله هوله میده
انقدر خودخوری میکنم دارم مریضی اعصاب میگیرم هر چی هم به خوبی میگم گوش نمیده میترسم آخر باهاش دعوام شه سر این کاراش یعنی کاری کرده بچه نیم ساعت هم خونه خودمون دووم نمیاره همش میگه میرم پیش مامان جون