۶ پاسخ

آره اتفاقا منم امروز فکر میکردم من واکسن دوماهگی میزدم چقدر استرس داشتم یک هفته قبلش همش گربه میکردم 😂😂یا موقع ختنه میگفتم نمیبرم جاریم ترتیب واکسن ها رو از سخت به راحت می‌گفت گفت واکسن ۶ماهگی راحته گفتم هوووو کوتا اون موقع بخدا هنوز اون صحنه جلو چشمه والان ۱ماه دیگه وقت واکسن 🥹

چن ماهگی کولیکشذخوب شد😮‍💨

وووششش قربونش🥹🥹کلاهشو بخورمش🥹💕

اره واقعا زود میگذره ولی بارداری زودتر گذشت بنظرم و من به شدت دلتنگشم🥲

واقعا اتفاق من همن حرف دیشب به شوهرم زدم کفتم خیلی زود میگذره انکار همین دیشب بود بدنیا آمد چه زود گذشت دو روز دیک میشه بچم 5ماه خیلی زود میکذر اصلا دوست ندارم بزرگ بشه لبای نازش براش کوچک میشه اصلا لباس هیچی دوست ندارم بزرگ بشه 🥺🥲زایمانم یک خاطره بود مامانم آبجیم کنارم بودن🥹درد زایمان یک طرف دل تنگی یک طرف🥲زود کذشت 😔🥺

اخ اره انگار همین‌دیروز بود میرفتم بیمارستان واسه زایمان چقدر استرس داشتم ولی الان کل زندگیم شده فسقل خان

سوال های مرتبط

مامان افـــرا🍩🤎 مامان افـــرا🍩🤎 ۱۴ ماهگی
شب اولی که زایمان کردم رو هیچوقت یادم نمیره
یه حس عجیب بود تا
شب قبل تو شکمم تکون میخورد خودشو سفت می‌کرد
ولی امشب دیگه نه
شکمم خالی بود و خودش کنارم
انگار بدنم عادت کرده بود بهش همه وجودم غریبی می‌کرد غریبی ک توش افتخار داشت انگار قلبم ریه‌هام رحمم همه وجودم بهم می‌گفتن ما کارمونو انجام دادیم امانتیت رو به نحو احسنت نگه داشتیم
قلبم تا شب قلبش محکم می‌زد جوری که خودم حس میکردم تکونم میده خب داشت به دونفر واسه حیات کمک میکرد
ولی اون شب آروم می‌زد از آرامش وجودش اون شب
اعضا بدنم حس اینو داشت ک انگار یه مهمون پر زحمت اومده بود نه ماه مونده بود همه رو به وجودش عادت داده بود حالا رفته بود
هم خسته بودن از این نه ماه فشار
هم دلتنگ از رفتنش
هم مغرور بخاطر تواناییشون
وقتی اون شب تو بیمارستان به رسم عادت دستمو گذاشتم رو شکمم که با حس کردنش بخوابم
شکمی ک پوستش شل شده بود و کوچیک و بی حس قلبی که تند نمی‌زد نفسی که تنگ نبود اینا همه بهم فهموند که تموم شد این نه ماه ماموریت اعضا بدنم تموم شد حالا هم غریبن هم دلتنگن هم خسته

خدایا شکرت که مسبب تموم این اتفاقات خودتی
خیلیا چشم انتظارن خدا به دل اوناهم نگاه کن❤️