تا میرم خونه خواهرشوهر ب دخترم س تا قند میندازه تو لیوان چای میده دخترم میخوره میگم نده گوش نمیده سنش پیر بچه نداره دلم میسوزه گیر نمیدم ولی سعی میکنم دیر ب دیر برم خوراکی میریزن تو گلوی دخترم خداروشکر زیاد نمیخوره خوراکی چن تا میخوره دیگ نمیخوره ش
میدونن من نمک قند بال شکر حذف کردم اما گیر میدن میگن ما چطور بزرگ شدیم میگم من با اطلاعات پیش میرم خودمم دوس دارم میبینم اصلا حریفشون نمیتونم بشم دیگ دیر میرم مثلا دو ساعت میشینم بعد دخترمو میبرن مغازه شون اونجا کلی آدم میاد دوس ندارم ب شوهرم گفتم بگو نبرتش ی روز قایمکی دید زدم دیدم یواشکی در نبود من بردن مغازه گشت زد آورد خونه شون اون روز برگشت گفت دو ماه بیاد خونمون چیز میشه حرف شو قط کرد خواهرشوهر بعد میگفت اگ قبلا اینجا میومد زود راه می‌رفت باز اعصابم خورد شد محل ندادم دخترم الان وقتی اومدیم کرج بعد ۱۰ روز راه افتاد قشنگ راه میره از تولدش ی قدم برمی‌داشت چن قدم برمی‌داشت می‌افتاد بعد کم کم راه افتاد

۱۰ پاسخ

وای من طبقه بالای مادر شوهرم هستم. روزی چند ساعت فقط میرم پایین. دختر بزرگم اینقدر شیطونی میکنه اونام همش دعواش میکنن. اصلا دلم نمیخواد برم. خونه خودمون اروم نشسنه تلویزیون نگاه میکنه. پایین همش باید حرص بخورم. شبی اینقدر اعصابم خورد شد پیشونیم تیر میکشه. این هفته عذابه برام. شوهرم شیفت بعدازظهر هست تا شب بشه من دق میکنم دیگه

وااای مثل مادر شوهر من
اونم مغازه داره هی می‌ره بیسکوییت میده بچم الان عادت کرده تا می‌ره دم مغازه اشاره به بیسکوییت می‌کنه منم گفتم بهش ندید دلم نمی‌خواد بیسکوییت و شکر بخوره مادر شوهرم میگه من برا بچه هام تو چایی میزیختم میخوردن تپلی هم بودن(بچه من لاغره)کلا از اول هر چی رعایت میکردم یه دخالتی میکردن الان براش تو موبایل کلیپ می‌زاره منم اعصابم خورد میشه
اون روز دیدم میخواد آب تصفیه بده بچم گفتم نه ندید ضرر داره
مهمونی میریم می‌خوام غذا بدم به بچم هی میاد بالا سر بچه و من آخر پسرم بهش اشاره می‌کنه بیا بغلم کن دیروز تو مهمونی دلم میخواست باهاش دعوا کنم
همش اصرار داره بگه پسرم اونو خیلی دوست داره پیش کسی نمیره
آدم چی بگه دیگه.منم زیاد نمیبرمش ولی خیلی خستم
کاش خانوادم نزدیکم بودن

نمیشه رفت و امد نکنی؟؟

منم یه همچین متنی دیشب پست کرده بودم یه خانومی خیلی ناجور بهم توپیده بود اگه خانواده خودتم بودن ناراحت میشدی یا گفته بود سم و مرگ موش که ندادن بهش معلوم بود خودش دقیقا از همون خواهرشوهرا و اقوام شوهر بود بچه سه ساله بود میگفت بچم صد دفعه میره خونه مادرشوهرم تو طول روز اون بچه توانایی نه گفتن یا سیر شدم گفتن و نخوردن رو داره اما بچه من هنوز خیلی کوچیکه و موظفم تا زمانی که از تربیتم استفاده کنه پیش خودم نگهش دارم هیچکس از زندگی کسی خبر نداره هر کس مشکلی پست میکنه راهکار میخواد نه اینکه مقایسه بین دو خانواده

اصلا نزار قند بده انگل میگیره اصلا اونجا نرو

عزیزم منم اینجور مشکلی دارم من خودم ترک نوشابه ام یعنی همسرم میخوره ولی من یه پنج سالی میشه که نمیخورم و همسرم در حضور من نمیخوره بعد الان خانوادش به شدت نوشابه و انرژی زا دوستن چندین بار دیدم به بچه منم دادن چند بار دعوای شدید ولی بدتر لج میکنن فقط منم موندم دیگه چیکار کنم یا چیزایی که من به بچم نمیدم با بی اهمیتی میدن نمیدونم چرا به خدا خودمم برادرزاده دارم هیچوقت بدون حضور عروسمون بهش آبم نمیدم

همشون همینقدر عن هستن
منم درگیرم باهاشون البته گاهی هم حس میکنم سخت گیر شدم ولی واقعا گاهی رفتارای عادی نداره مدام عربده میکشه بد دهنه و فحش میده
من که سالی یکی دو بار بیشتر خونشون نمیرم اونم یه جور برخورد کردم نمیاد اما خر هفته یکی دو شب خونه مادرش شوهرم هستیم اونم میاد حرص میخورم از دستش

دیر برو پیششون اگرم گفتن چرا نمیای دلایل بگو بچته و عزیزته رودروایسی نداشته باش
منم از همون روز اول مرزهای بچمو به همه اعلام کردم بچه من تاالان یبار قند خورد اونم حواسم نبود

ببخشیدا خواهر شوهرت خیلی گوه خوره من جای تو بودم رابطمو باهاش قطع میکردم

شما هم این جور خواهرشوهر دارین راستش ب من دیشب گفت آب مدنی تصفیه شده نده دندون شو سیاه میکنه

سوال های مرتبط

مامان آترین🩷 مامان آترین🩷 ۱۴ ماهگی
امروز بعد ۴ روز رفتم خونه خواهرشوهر م میگفتن ۴ روزه تستی نمی‌نمیاین اینجا اترین نمیاری بعد گفتم مشغولیم زندکی میکنیم ما هم دیگ
بعد تو ی نعلبکی ۵ تا قند ریخت چایی داد دخترم خورد. بعد حرصم گرفت گفتم برم خونه برادرشوهر جاریم درک میکنه بدون اجازه هیچی نمیده رفتم بعد دخترم بیرون خاست برادرشوهر ن ازش خیالم راحت بود بدون اجازه من نمیده چیزی برد مغازه عمو ش آب نبات داد از در وارد شد وای استرس گرفتم جاریم میدونست من نمیدم از دست بچه م گرفت خودش هم ترسید گفت میمونه تو گلوش اینا بعد انداختم بیرون اومدم با شوهرم دعوا کردم گفتم میگن هرروز بیاین خونه ما آترین بیار از این ب بعد بهونه دست م داد دیگ نمیرم خونش ن هرروز نمیشه آب نبات بخوره ک یکم دعوا مون شد گفت تو هم حق نداری بری دهات خونه مادرت گفتم ن نمیرم دیگ ن اینجا ن اونجا اگ قرار هرروز با دخترم با بازی ورزش رقص سرگرم بشم میشم اشکالی نداره سرگرمش میکنم دیگ این هم افتضاح سر من داد زد گفتم هزار بار گفتم لطفا آب نبات کوفت ندین دست دخترم چرا منو استرس مسندازین آخه چرا گیر دادین برینین تو تربیت م این بچه هیچ س نمی‌فهمه فعلا اختیار ش دستش نیست خلاصه بد جور بحث کردیم بازم بمیرم دیگ نمیرم نرفتنی بچه میفرستن دنبال آترین