امروز بعد ۴ روز رفتم خونه خواهرشوهر م میگفتن ۴ روزه تستی نمی‌نمیاین اینجا اترین نمیاری بعد گفتم مشغولیم زندکی میکنیم ما هم دیگ
بعد تو ی نعلبکی ۵ تا قند ریخت چایی داد دخترم خورد. بعد حرصم گرفت گفتم برم خونه برادرشوهر جاریم درک میکنه بدون اجازه هیچی نمیده رفتم بعد دخترم بیرون خاست برادرشوهر ن ازش خیالم راحت بود بدون اجازه من نمیده چیزی برد مغازه عمو ش آب نبات داد از در وارد شد وای استرس گرفتم جاریم میدونست من نمیدم از دست بچه م گرفت خودش هم ترسید گفت میمونه تو گلوش اینا بعد انداختم بیرون اومدم با شوهرم دعوا کردم گفتم میگن هرروز بیاین خونه ما آترین بیار از این ب بعد بهونه دست م داد دیگ نمیرم خونش ن هرروز نمیشه آب نبات بخوره ک یکم دعوا مون شد گفت تو هم حق نداری بری دهات خونه مادرت گفتم ن نمیرم دیگ ن اینجا ن اونجا اگ قرار هرروز با دخترم با بازی ورزش رقص سرگرم بشم میشم اشکالی نداره سرگرمش میکنم دیگ این هم افتضاح سر من داد زد گفتم هزار بار گفتم لطفا آب نبات کوفت ندین دست دخترم چرا منو استرس مسندازین آخه چرا گیر دادین برینین تو تربیت م این بچه هیچ س نمی‌فهمه فعلا اختیار ش دستش نیست خلاصه بد جور بحث کردیم بازم بمیرم دیگ نمیرم نرفتنی بچه میفرستن دنبال آترین

۱۰ پاسخ

ی ذره سیاست نداری که باهمسرت این رفتاروکردی واین حرفا زدی صددرصدادمه بده پیش همسرت شماید

اینا همشون مشکل دارن میخوان مادرارو اذیت کنن فک میکنن با اینکار پیش بچه عزیز میشن

منم اونروز رفتیم خونه مادرشوهر دخترم شکلات میخواست گفتم خوب نیس بهت نمی‌دم بعد دیدم مادرشوهرم فوری شکلاتو باز کرد داد بهش منم بهش گفتم من مادرشم گفتم بهش نمیدم برای چی دادین دستش؟دیدم اصلا بروی خودش نیاورد منم رفتم از دست دخترم گرفتم

باز مشکل من با خانواده شوهرم حساسیت بیش از اندازشونه
برا همون کم رفت و آمد میکنم
اگه یه چیزی از دست بچم بیفته
سه بار میرن میشورن بعد میدن دستش
من کلی حرص میخورم
بدم میاد از حساسیت زیاد

قند و چایی 🫤😐حق با توعه عزیزم بشین بدون جر و بحث با همسرت صحبت کن تا بره به خانواده‌اش بگه این بچه اهنش کم میشه قند میگیره و چاقی وووو اینارو آرومی بهش بگو عزیزم

آنقدری بدم میاد از این کارشون منم اون روز رفتم خونه مادر شوهرم دخترم مریض شده بود تازه دکتر برده بودم دارو میدادم البته من دوتا مادر شوهر دارم با هم زندگی میکنن مادر شوهر اصلیه شکلات با چایی آورد گفتم ن قایم کن سلن نبینه سرفش میگیره دیدم باز کرد یه دونه داد دست بچه هیچی نگفتم بعد دخترم رفت پیش اون یکی مادرشوهر اونم باز کرد یکی داد گفتم ننه نده سرفه می‌کنه بلند شدم جارو برقی بکشم گفتم مادر شوهرم کمرش درد می‌کنه ثواب داره دیدم مادر شوهرم باز یه دونه باز کرده داره میده منم گفتم ندید سرفه می‌کنه دیدم ن کار خودشو می‌کنه گفت گریه می‌کنه میخواد چیزی نیس منم حرص خوردم و گفتم به شوهرم بگم می‌ره میگه که چرا این کار کردید فردا میگن عروسه فضوله نگفتم

خب هر وقت چبز مضر خواستن بدن بگو دخترم این اخِ برات خوب نیست حتی اگر گریه کرد نزار بخوره تا اونام بفهمن نمیتونن هر چیزی بدن بهش و با لحن ملایم بگو عمه اش این برای اترین خوب نیست

دوتایی برین پارک برین خانه بازی ببرش تو کوچع
همین تو خونه ام اهنگ بزاری برقصین خوبه

چیشد🫠

بعد 4روز که چیزی نیست من یکماه نرفتم خونه خواهرشوهرم 😁

سوال های مرتبط

مامان آترین🩷 مامان آترین🩷 ۱۴ ماهگی
تا میرم خونه خواهرشوهر ب دخترم س تا قند میندازه تو لیوان چای میده دخترم میخوره میگم نده گوش نمیده سنش پیر بچه نداره دلم میسوزه گیر نمیدم ولی سعی میکنم دیر ب دیر برم خوراکی میریزن تو گلوی دخترم خداروشکر زیاد نمیخوره خوراکی چن تا میخوره دیگ نمیخوره ش
میدونن من نمک قند بال شکر حذف کردم اما گیر میدن میگن ما چطور بزرگ شدیم میگم من با اطلاعات پیش میرم خودمم دوس دارم میبینم اصلا حریفشون نمیتونم بشم دیگ دیر میرم مثلا دو ساعت میشینم بعد دخترمو میبرن مغازه شون اونجا کلی آدم میاد دوس ندارم ب شوهرم گفتم بگو نبرتش ی روز قایمکی دید زدم دیدم یواشکی در نبود من بردن مغازه گشت زد آورد خونه شون اون روز برگشت گفت دو ماه بیاد خونمون چیز میشه حرف شو قط کرد خواهرشوهر بعد میگفت اگ قبلا اینجا میومد زود راه می‌رفت باز اعصابم خورد شد محل ندادم دخترم الان وقتی اومدیم کرج بعد ۱۰ روز راه افتاد قشنگ راه میره از تولدش ی قدم برمی‌داشت چن قدم برمی‌داشت می‌افتاد بعد کم کم راه افتاد