ما ماهی یبار میریم یا شایدمدیرتر.
خانواده همسرم بشدت دوسم دارن
اما متاسفانه خواهرشوهرام بشدت حس حسادت دارن و خیلی توی حرفاشون کرم میریزن واسه همین همسرم دوس نداره زیاد بریم
و هراز گاهی بیشتر به هوای بقیهاشون میریم و میایم
مادر شوهر من هر وقت دختراش میان حتما به من زنگ میزنه که برم. کنار هم نیستیم. در طول هفته هم حتما یک روز ناهار را باید برم وگرنه ناراحت میشه. اما مامانم خونه داداشم بالای خونه اش هست خدایی هر وقت میریم میگه میاد غذا بپزه ما باشیم یا نباشیم حتما براشون میذاره. الان هم بارداره زن داداشم هفته ای یکی دوبار خودم و ابجیم میریم کارهاش را می کنیم
من طبقه بالاییی مادرشوهرم زندگی میکنم سه دختر داره وهمسرم تک پسره خییلی توزندگیم دخالت میکنن سعی میکنم کمتر برم هررر روز دختراش خونه شن میریزن وکثیف میکنن بعدم تمیز نمیکنن ومیرم انتظار دارن من تمیز کنم چون عروس منم
من هفته ای ی بار اونم به اصرار شوهرم وگرنه همیشه خواهر شوهرم هست خشم نمیاد برم خیلی حسود و خود خواهه
من که مادرشوهر ندارم یه زن داداش دارم خونشون چسبیده به خونه مامانم اصلا بهمون احترام نمیزاره با داداشمم بده اکثر مواقع غذا نمیپزه دختر و شوهرش گردن مادرمن خودش خیلی کم میاد تا یکم از بینیش اب میاد به مادرم پیام میده برامون غذا بزار مادرمم میزاره براشون میبره مادرم رفت مکه براش انگشتر طلا اورد و کلی برا دختر و داداشمم اورد زن داداشم رفت مکه هیچی نیاورد کادو هم بهش دادیم ولی برای خانواده خودش و تمام همکاراش سجاده و خرما و اب اورد برای ما یک بطری یک لیتری اب اورد برای کل خاندانمون بعد اون شام بهش زنگ نمیزنیم که بیاد ولی دختر و داداشم کلا موقع غذا اینجان قبلا برای شام ب خودش هم زنگ میزدیم میومد بعد همه میخورد و میرفت الانم وقتی میاد رو مبل میشینه تو گوشیه یا داره تعریف میکنه همه میرن مکه شما بفکر رخت و لباستونین و ....
با مادرشوهرم ت ی ساختمونیم سه تا دختر داره شوهرم تک پسر
وقتی دختراش هسن اصلا ما رو دعوت نمیکنه همه چیزش با دختراش مهمون بیاد از راه دور مثلا داداش و خواهراش زنگ میزنه ب دختراش میگ بیاید
بو آش و کوفته و دلمه و رشته و...میپیچه ت خونه ما و ساختمون ولی ما رو دعوت نمیکنه الان شاید سالهاس ی بشقاب برنج از خونشون نخوردم نه من خوردم نه شوهرم و نه دخترم.
ما نیستیم توی ی ساختمان ولی هر زمان دخترشون میان خونشون به ما هم میگن اگر بتونیم میریم.
چون ساختمان ویلایی و حیاط و بالکن برزگ دارن و بچه هامون باهم میتونن بازی کنن
من با مامانم تو یه ساختمونم ، هرروز صبح بعد از صبحانه دخترم میخواد بابابزرگ و مامان بزرگشو ببینه میبرم خودم داخل نمیرم میام ناهار میزارم ، قبل از ناهار دخترم میاد بالا ، میخوابه عصر بیدار میشه غذا میخوره میره باز پایین ، خودمم به کارام میرسم اگه خاله هام داداشم بیان مامانم ز میزنه بیا پایین و من میرم ، در کل هر دفعه که دخترمو میبرم اصرار میکنن برم خودمم بشینم ولی خب کارای خونه انجام میدم فرصت نمیشه ولی داداشم ۱ روز در میون میاد منم میرم پایین ، گاهی دلم قلیون بخواد میرم با مامانم میکشم ، خلاصه تایم خاصی نداره که بگم سر قانون و ساعت برم یا نه
من خوا. زشوهر ندارم ولی مهمون میاد من اصلا نمیرم تا دعوت نکنن حتی اگر مهمون بیاد همون موقع پیغام بفرسته که تو هم بیا بازمنمیرم همونجوری که مهمونو از دو روز قبل میگنمنم باید بگن
ما تو یه حیاط هستیم دم به دقیقه خونه مادرشوهریم😅
اگه گفتن برو وگرنه خودت نرو
من خیلی کم میرفتم هفته ای یکبار شاید
خداروشکر الان دوماهه از اونجا رفتیم
مجردن اما اقوام میان اگه راه نزدیک باشه نمیرم تابگن
اما اگه راه دور باشه خودم میرم
رفتنمم بستگی داره کاری چیزی داشته باشم
به نام خدا منم با مادر شوهرم یه ساختمون هستیم ولی اصلا مهمونی دعوت نمیکنه ناتنی هست
ولی هر روز عصرها ساعت ۶ تا ۸ میریم میشینیم به صرف یه چای😊😅
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.