۷ پاسخ

خونه مادر شوهرم بچم رو گذاشتم زن داداشم اومد بیمارستان البته تو بخش جا نبود ما تا ۹شب بخش زایمان بودیم بعد اعتراض کردیم و...بعد بردنمون بخش من تا وقتی رفتیم بخش بعد فهمیدم همراهی زن داداشم اومدن خدارو شکر یه شب بیمارستان بودم واسه شب های بعدی هم بقیه زن داداشام برنامه ریزی کردن که بیان 😊😊😊

بر زایمان انقد باید دورت باشن تنهایی ک سخته
من موقع بعد زایمانم ابجیام غذامم دهنم میدادن
هر کدوم دو سه تا بچه دارن ی شب ی شب هر کدوم اومدن پیشم توخونم موندن

اینجور خانواده اگه نیان آدم راحتتره
پرستار بگیر راحت

عزیزم واسه شب اگر خودت دست و پا داری و اوکیی نیاز نیست شب کسی باشه میخوابی دردی هم داشته باشی زنگ میزنی پرستارها میان
پرستارها هم ببینن همراه نداری مهربون تر میشن باهات
منم بی کس بودم ولی گذشت

من که رفتم پسر بزرگم گذاشتم پیش مادرشوهرم , خودم و همسرم رفتیم بیمارستان از بچه که دنیا اومد زنگ زدم مادرم بیاد بعدش دو روز خونه مادرم بودم اومدم خونه خودم

اگه میتونی پرستار بگیری که بگیر
من رفتم بیمارستان چندساعت بچم با شوهرم بود . مادرمم همرام بود . شب خاهرم اومد . مادرم بچمو با خودش برد

پسرم مونده بود پیش خواهرم خونه ی مادرم مامانمم پیشم مونده بود.مادرشوهرت نمیتونه بیاد کمکت

سوال های مرتبط

مامان آریا مامان آریا ۴ سالگی
فرزندپروری شیرخشک نوزاد کولیک پوشک دارو پستونک شیشه شیر
برو اکسپلور برو فرندپروری برو ویترین اوووف
مامانا من هر وقت میرم خونه پدر شوهرم باید مراقب باشم! چون پدر شوهرم میگه بچه ها هر چیزی خونه ما خواستن بدین و بخرین و.. فقط من صدای جیغ و گریه شونو نشنوم!با اینکه میدونن من قند و نوشابه و گوشی دیگران رو بهش نمی‌دم یا با کسی در مغازه نمیفرستم تا عادت کنه اما همه این کارت رو میکنم تا خونه خودشون به اصلاح (خوش بگذره و عادت کنن برن بمونن) کلا به جز پسر من دوتا نوه ی دیگه هستن دخترای جاریم که جاریم همیشه رعایت می‌کنه و باج میده تا صداشون درنیاد و پسر منم از دختر عموش یاد گرفته اونجا میریم داد میزنه من گوشی بازی می‌خوام گوشی بقیه رو میگیره امشب هم همینکارو کرد باز پدر شوهرم گوشیشو آورد بده ولی من خیلی بلند و جدی جلو همشون گفتم آریا جلو باباجونتم گوشی بازی نوبتت نیست نمی‌دم شروع کرد به داد و هوار زدن و باز پدر شوهرم رفت تو اتاق دروکوبوند منم بچه رو برداشتم اومدم خونه چون هر چی به شوهرمم میگم لباسشو بیار بریم وایستاده می‌خنده! الان اومدیم خونه عین بچه آدم داره بازی می‌کنه!,
می‌دونم مشکل اصلی اول همون حس پسرمه که انگار مامان تو دیگه اینجا دستت کوتاهه! درصورتی که هیچ جا حتی خونه بابام اینطوری نیس!
از این به بعد هم همین طور کنم یا باز سعی کنم بهش باج بدم؟!,
وقتی هم نمیریم مادر شوهرم هی میگه شما نمی‌خواین خونه ما بمونه و...