حس های مختلفی و دارم باهم تجربه میکنم سردرگمی نگرانی غم و هرچیز دیگ ای همه میگن بخاطر هورمون بارداری ولی من تا الان ک ب این هفته رسیدم متوجه شدم اتفاقا خانم های باردار دید بازتری ب مسائل دارن و تا قبلش انگار آدم خوابی یا خودتو زدی بخواب و از هر موضوعی ب سادگی رد میشی تو بارداری میزارن روی حساسیت ولی اینطور نیس چون واقعیت درون آدم ها رو بیشتر متوجه میشیم هیچ زمان خودم رو مادر یه بچه تصور نکرده بودم هیچوقت حس و اشتیاق نداشتم ب مادر شدن به این علت ک دوست نداشتم هرچیزی ک خودم در این جهان فانی تجربه کردم و قراره تجربه کنم موجودیو بیارم از گوشت و خونم ک اونم همه اینا رو تجربه کنه از یه زمین خوردن ساده تا دعوا تو مدرسه تا استرس های زندگی و و و خیلی چیزها ک توی زندگی روزمره همه آدم ها کره زمین وجود داره بنظرم دوست داشتن و عاشق بودن چیزی ک از وجود تو حتما با آوردنش ب این دنیا اثبات نمیشه خیلی وقت ها از خود گذشتگی یعنی نیاوردن چیزی ک بیشتر از همه برات عزیزه خیلی حرف ها دارم واس گفتن میدونین شاید خیلی ها با طرز فکر من موافق یا مخالف باشن گاهی وقتا میگم کاش یه انسان مطمعن برای روزهای سخت کنار همه باشه تا بتونن حرفاشون و درداشون بدون هیچ رودروایسی و نگرانی براش بزنن و راحت هق هق گریه و سر بدن اونم فقط گوش بده مرهمی باشه برای درد ها خیلی ها هستن ک شاید حرفمو درک کنن الان همیشه می‌خوندم وقتی زن ها درد و غمی دارن خودشون باشستن ظرف ها مشغول میکنن گریه هاشون و غم ها رو اون لا ب لا پنهان میکنن امروز خودم تجربش کردم دیدی یوقتا از همه کس و همه جا بریدی میری سر کمد لباس ک بپوشی بزنی و بریبیرون یهو بخودت میای داری کفش میپوشی ک تازه میگی اصلا کجا برم من ک جایی و ندارم برم 🥹

۸ پاسخ

عزیزم ... گاهی وقتا هم دیگه حرف زدن نمیارش ترجیح میدی سکوت کنی اصن نمیدونی به کی بگی چته حتی شوهرت که نزدیک ترین فرد به توعه هم نمیخاد بفهمت سعی میکنی خوب ب نظر بیای ازت پرسیدن حالت خوبه بگی آره ولی واقعا چند نفر هستن که بتونی بهشون بگی نه حالم خوب نیست..

من هميشه از آوردن بچه و مادر شدن میترسیدم آنقدری که چندین ساله شاید ۲۰ یا۱۵ سال کابوس شبام این بود بچه آوردم و مجبورم شیر بدم الان که به این دوران رسیدم سر در گمم میام میبینم اکثر خانما قربون صدقه نی نی میرن و خیلی ذوق دارن از خودم بدم میاد خیلی سخته برام ارتباط برقرار کردن ...
اطرافیان به من میگن خانم باردار مهربون میشه تو چرا نیستی کسی نمیتونه درک کنه تو خودم دعوا دارم و ت روزای سخت که توان تکون خوردن نداشتم انقدر که تهوع داشتم انتظار داشتم خانوادم کنارم بودن با وجود اینکه ازشون کمک خواستم زحمت ندادن تشریف بیارن
یه چیزی فهمیدم اصلا نباید یه خانم باردار رو قضاوت کرد چون واقعا کسی نمیدونه چی بهش گذشته و چقدر سکوت کرده و با خودش کلنجار رفته

خیلیا میگن مادر که شدی باید قوی باشی باید یادبگیری دردهات رو مخفی کنی
ولی ما هم آدمیم کم میاریم گاهی لازمه بگیم خسته ایم و داریم اذیت میشیم گاهی وقت ها باید اون قوی بودن رو بذاریم کنار و بتونیم خودمونو آروم کنیم حالا برا هر کی متفاوته

امروز من همینو تجربه کردم
عصبانی و ناراحت بودم
رفتم لباس پوشیدم
اومدم برم بیرون گفتم کجا برم خدایا
خونه فامیل ک فقط دنبال حرف و حدیثن
خونه مادرم ک خب نمیخواستم مشکلمو بدونن
خلاصه رفتم سرخاک پدرم
اون تنها و مطمین ترین ادمی بود ک میشد باهاش حرف زد خیالمم راحت بود حرفام به گوش کسی نمیرسه
کسی هم ازش سو استفاده نمیکنه
همه ما به ادم های امن نیاز داریم تو زندگیمون

منم همه این حس ها رو صدباره تجربه کردم و به تک تک جمله هات تو عمرم بهش فکر کردم امیدوارم بتونیم دنیای کوچیک بچه هامون رو قشنگ کنیم (که البته سخته تو این شرایط)

می‌دونی چی خوبه اینکه بچه هامون آدمهای امن برای پارتنرشون بزرگ کنیم و به پیرامون یادبدیم مردانگی

عزیزم چی شد که به این نتیجه رسیدی ک بچه رو سقط کنی بهتره؟! آیا به بعدش فکر کردی؟! به حس پشیمونی و عذاب وجدان بعدش....دارم سعی میکنم خودمو جات بزارم و درکت کنم. اما ب نظرم عجله نکن بیشتر فکر کن، با یه مشاور هم صحبت کن. ان شاالله بهترین تصمیم رو بگیری عزیزم 🥲⚘️⚘️⚘️❤️❤️❤️

چه قلم قشنگی داری عزیزم

سوال های مرتبط

مامان یاسی و سما🧸🩷 مامان یاسی و سما🧸🩷 ۴ ماهگی
راستیش دلم میخواد یکم باهاتون حرف بزنم البته بگم تایپیک موقتیه

من بارداری دومم هست خداروشکر بارداری اولم خوب بود ولی این یکی رو ناخواسته باردار شدم خیلی سعی کردم سقط کنم چون بچه اولم کوچیک بود ولی نشد هر کاری کردم نشد دیگ گذشت تا رفتم سونو قلب صدای قلبشو شنیدم واقعا پشیمون شدم تا رسید به تعیین جنسیتش ک جنسیتش رو فهمیدم اولش راضی نبودم چون من ی چیز دیگ میخواستم ولی این شد تا ی روز به خودم اومدم دیدم شاید این ی نوع رحمت باشه از طرف خدا چون از وقتی باردار شدم وضعیتمون خیلی بهتر از قبل شد چرا از این نظر بهش نگاه نکنم ک خدا داره با این کارش بهم نشون میده حواسم بهت هست واقعا از طرز فکر خودم خیلییی شرمنده شدم الان با جون و دلم این بچه رو دوست دارم هم خودشو هم خواهرش دوست ندارم ی خار به پاشون بره
ولی اطرافیانم تا میفهمن دختره میگن اخه بازم دختره ولی یاد گرفتم فقط ی بار ی چیز بهشون بگم اونم اینه ک شاید خدا منو لایق مامان شدن برای فرشته هاش دید
الان این همه حرف زدم تا بتون بگم خدا شاید بعصی وقت ها برعکس خواستمون عمل کنه ولی چرا به این فکر نکنیم چه اتفاقی داره شاید میخواد ی چیزی به ما بفهمونه درکل بگم بچه با هر جنسیتی ک باشه عزیز دل پدر و مادره هیشکی بیشتر از خونوادهی اون بچه اونو دوست نداره

بارداری سزارین زایمان
مامان معجزه مامان معجزه هفته سی‌وپنجم بارداری
خانما من با خواهر شوهرم و جاریم وسطی خیلی دوستیم با جاریم ک قبل عروسی دوست بودیم .من ک باردار شدم ب این دوتا گفتم ک دوقلو باردارم ولی گفتم ب کسی نگن اونا هم استقبال کردن گفتن اره براچی بگی نمیخواد بگی .سرکلاژ کردم استراحت مطلق شدم مجبور شدم ب مادر شوهرمم گفتم .
در صورتی ک هیچ کدوم از فامیل های من اصلا خبر نداره حتی باردارم
من ب مادر شوهرم گفتم ک نمیخوام کسی بدونه دو قلو باردارم الکی خودمو بندازم رو چشم و اینکه من خودم از وضعیتم هنوز مطمئن نیستم
.گفت خب شکمت پیداس نمیشه اگه کسی پرسید دروغ بگم
من فقط میگم ک اره بارداره .
حالا من بعد انومالی بهش گفتم جنسیت دختر و پسرن
.یک ساعت بعد دیدم کل فامیل بهم زنگ ک تبریک بگن.
من خیلی ناراحت شدم ک رفته ب همه کفته
و این ک ب همه گفته پسره
چرا نگفته دختره؟؟؟؟؟
اصلا من شاید میخواستم جشن تعیین جنسیت بگیرم
ب شوهرم گفته بودم الان میگه همه میدونن دیگه چ جشنی بگیریم
.
خلاصه دیشب اومده خونمون باهام بحث میکنه
خیالش راحت شده ب همه کفته باردارم اونم پسر
الان داره باهام بحث میکنه دعوا میکنه چرا نمیزاری بگیم دوقلو بارداری
گفتم دلم نمیخواد من هنوز جرات ندارم برا خودم لباس بارداری بخرم از بس ک همش چالش و استرس دارم
حالا میگه اگه نمیخواستی کسی بدونه دو قلو بارداری چرا پس به صبا(جاریم)گفتی ولی ب جاری بزرگت نگفتی چون جاری بزرگه بچه خواهرشه
مامان جوجه رنگی💗 مامان جوجه رنگی💗 ۳ ماهگی
اخرای ۵ماهم ولی هنوزم باورم نمیشه روزی هزار بار میرم جلو ایینه و از خودم میپرسم یعنی واقعا باردارم🥺
از مجردی هم عاشق بچه بودم و عاشق باردارشدن بودم
درسته خیلی پروسه سختی بود برام و نتیجه نمیگرفتم و اخرش هم با iui باردار شدم ولی هرلحظه ک به اون دوران و مسیر رفت و برگشت دکتر و اون همه سونو واژینال ک جزو وحشتناک ترین گزینه ها بود برام(شب ها خواب سونو واژینال میدیدم در این حد فوبیا بود برام)فکر میکنم هم خداروشکر میکنم ک رفتم تو این مسیر،هم جواب گرفتم
مسیر سختی بود برای ولی خداروشکر ک الان برام خوش ترین لحظات زندگیم هست❤️
یکی از دعاهای همیشگیم سر نماز اینه ک همه راحت باردار بشن و چنین مسیرهای سختی رو طی نکنن
دختر قشنگم قربون لحظه به لحظه بودنت تو زندگیمون 💗این هفته ای ک گذشت بهم خیلی استرس وارد کرد ولی شکر خدا ک گذشت ،انشالله مابقی روزهارو به خوبی پشت سر بزاریم 🥰❤️💗

هنوز اطرافیان کسی نمیدونه
دیگه میخام شروع کنم گفتن🫣🤭🤭

به تاریخ
1404/4/4💗