۱۶ پاسخ

تولدش مبارک..ایشالا جشن فارغ تحصیلیش .‌..ایشالا به بالاترین درجات موفقیت برسه🥰🥰🥰🥰

خدا برات نگهت داره شاه پسرتو♥️
ب اون روانشناس ک شمارشو دادم صحبت کردی؟

تولد گل پسری مبارک باشه.....
دختر منم ۴۰ هفته ب دنیا اومد مدفوع رفته بود داخل ریه هاش سری براش تخلیه کردن

سلامممم کجا بودی؟؟چرا رفتی اخه 🥺

خدا حفظش کنه برات

تولدش مبارک باشه،الهی برای هم بمونین،روی لبتون همیشه خنده باشه و تنتون سلامت

عزیزم تولدش کلی مبارک باشه 🎂🎈

مامان و پسر قوی، راهتون هموار 🌹

ای جانم خدا حفظش کنه❤️

خدا حفظش کنه عزیزم موفقیت هاشو جشن بگیرین

تولدش مبارک بغضی شدم🥲🥹

تولدش مبارک 😘

تولدش مبارک ان شاالله به همه آرزوهای قشنگش برسه وخوشبختی وعاقبت بخیری نصیبش بشه ♥️♥️♥️

تولد گل پسرت مبارک باشه
ببخشید یه سوال شما همونی هستید که گفتید پسرتون بیش فعالی داره
و طلاق گرفتید و دوباره ازدواج کردید؟؟

انشالله الان طلاق گرفتی دیگه ؟

تولدش مبارک باشه انشالله روزای خوب دراتتطارتون باشه

سوال های مرتبط

مامان آرتین🩷🩵 مامان آرتین🩷🩵 ۵ سالگی
مامان مسدود شدیم مامان مسدود شدیم ۵ سالگی
#پارت65

حتی خودش هم جوابی برای حرفش نداشت، فقط امیدوار بود که حال مینوی دوست داشتنی‌اش بهتر شده باشد!

با شنیدن نام خانوادگی ازش سر بالا گرفت و چشمش به پرستاری که روبرویش ایستاده بود افتاد:

- عزیزم دکتر فخر گفتن بری داخل!

از روی صندلی بلند شد و متقابلا مینو هم پشت سرش راه افتاد.
لب گزید و اهسته به سمت مینو برگشت و گفت:

- مینو جانم میتونی اینجا بشینی تا من برگردم؟ قول میدم زودِ زود بیام باشه؟

مینو مظلومانه سر تکان داد و دوباره سر جای قبلی‌اش نشست و با نگاهی عمیق و مظلوم نظاره گر او شد.

سعی کرد لبخندی را که از صبح به زور روی لبش نشانده‌است را حفظ کند ولی نمیشد!

می‌ترسید!
از حرفایی که هنوز گفته نشده بود و چیز‌هایی که هنوز به گوشش نرسیده بود می‌ترسید.

می‌ترسید که حال مینوی عزیز تر از جانش نه تنها بهتر نشده باشد بلکه وخیم تر هم شده باشد.

با دست‌هایی لرزان درب اتاق دکتر فخر را باز کرد و اهسته وارد شد:

- سلام.

دکتر که مردی نسبتا مسن و بسیار هم محترم بود از روی صندلی به نشانه‌ی احترام بلند شد و گفت:

- سلام دخترم، خوش اومدی بیا بشین.

دسته‌های کیفش را محکم چنگ زد و روی صندلی که نزدیک به میز دکتر بود نشست.

دکتر هر دو دستش را روی میز درهم قلاب کرد و گفت:

- جواب ازمایش مینو رو اوردی؟
مامان مسدود شدیم مامان مسدود شدیم ۵ سالگی
#پارت73

صدایش به قدری ضعیف بود که به گوش ملورین نرسد به همین خاطر گفت:

- ببخشید متوجه نشدم؟

محمد لبخندش را به سختی فرو خورد و دستی میان موهای نامرتبش کشید.

خواست حرفی بزند که همان لحظه صدای ناله‌ی تو گلویی توجه اش را جلب کرد.

سر چرخاند و چشمش به همان دختر دیشب افتاد که حال به سر و وضعی نامرتب روی تخت نیم خیز شده بود.

اخم در هم کشید و با دست جلوی میکروفون گوشی را پوشاند و گفت:

- هی؟

توجه دختر به او جلب شد و سر چرخاند.
محمد حتی نیم نگاهی به بالاتنه‌ی عریانش ننداخت و گفت:

- پاشو برو بیرون

حرفش را زد و دوباره گوشی را کنار گوشش گذاشت و با نیشی باز گفت:

- چخبر شده که شما بعد از یک ماه از ما سراغ گرفتین؟

ملورین لب گزید و با استرس عرقی را که روی شقیقه‌اش جریان گرفته بود پاک کرد و گفت:

- م...میشه لطفا...ببینمتون؟

محمد از خدایش بود که دوباره آن موجود ریزه میزه و دوست داشتنی را ببیند.

تمام این یک ماه فکرش به طرز ناجوری درگیر ملورین شده بود و او را میخواست!

ولی هیچ وقت بهانه‌ای پیدا نکرده بود که به سبب آن به دخترک نزدیک شود!