خیلی ناراحتم
خیلی دو دلم
واقعیتش بچه من ناخواسته بود من اولش انقدر تو شوک و ناراحتی بودم که نمیخواستم و نمیتونستم قبول کنم که واقعا باردارم
باردارم چون دخترم تو شرایطی پا به دنیای ما گذاشت که همه چی یجورایی تموم شده بود و باعث شروع یه داستان یا شروع یه قصه و سرگذشت جدید از زندگی من بود🥲
من اولش انتخاب کردم که اسمشو بذارم الینا🥲 بخاطر معنی قشنگش بود واقعیتش چون یعنی( هدیه ، نعمت)
بعد انقدر نظر های منفی و مثبت زیاد شد که باعث شد من دودل بشم بیشتر تو اسم ها بگردم
من چون عاشق رنگ ابی هستم اسم نیلا خیلی به دلم نشست ولی بازم دودل بود بخاطر معنی اسمش چون واقعا نمیشه گفت چه معنی داره این اسم اصلا

خلاصه الان بچه من ۳ روزه بدنیا اومده🥲
اسمش با قرعه کشی شد نیلا
ولی من بازم دو دلم و خیلی ناراحتم همش میگم نکنه اسم خوبی نباشه نکنه بعدا پشیمون شم نکنه یعد بگم واقعارچرا یه اسم بی معنی انتخاب کردم🥲
نمیدونم چیکاز کنم چی خوبه ، چی بده اصلا

۹ پاسخ

سلام. عزیزم الینا عالیییییی بود ک

چرا اجازه میدی بقیه روت اثر بزارن
همون الینایی که انتخاب کردی ووقعا عالیه
خودت انتخاب کن از ته قلبت به نظر بقیه فک نکن ببین خودت چی دوس داری

دوتاشون اسم خوبیه نیلا جدید تره اجازه نده کسی نظر بده منم قبلا مثل شما بودم همه تو زندگیم دخالت میکردن چند وقته به خودم اومدم اجازه دخالت نمیدم

خیلی اسم قشنگی انتخاب کردی عزیزم

خیلیییی قشنگه عزیزم انشالله نامدار باشه 😍😍😍این حسا مال بهم ریختن هورمون هامونه منم اوایل با اسم پسرم کنار نمیومدم و همش همسرمو مقصر میدونستم ولی الان حس میکنم هیچ اسمی به قشنگی رادسام به پسرم نمیاد🥰🥰

نیلا من خیلی دوست دارم

ینی چی ناخواسته!! اصلا چنین حرفی رو قبول ندارم
وقتی بدونه جلوگیری رابطه داری یعنی ممکنه باردار شی و تو به این مسئله اگاهی
پس الکی نگید ناخاسته!
اسمش هم همون الینا به نظرم قشنگ تره...
با همسرت راجبش مشورت کنید بیشتر از این بچه بدون اسم نباشه

عزيزم جشماتو ببند و بعد رو به بچه بازش كن ببين وقتي به صورتش نگاه ميكني چه اسمي براش توو ذهنت مياد چن باري با اسمي كه درنظر داري صداش بزن ببين كدومش به دلت ميشينه نظرهاي بعدي رو بيخيال شو هرمس به نظري ميده مهم اينه اسمي باشه كه خودت به دلت ميشينه

قدم نو رسیده مبارک باشه 🥰
به دلت بد راه نده عزیزم اسمش خیلی هم زیباست

سوال های مرتبط

مامان Ryan مامان Ryan ۵ سالگی
سلام
من بچه دومم بدنیا اومده و بدجور افسرده ام تحملش برام سخت شده پر از حس عذاب وجدانم و از هیچی لذت نمیبرم بیشتر روزا وانمود می‌کنم خوشحالم ، وانمود می‌کنم که از وجود بچه هام لذت میبرم اما تو دلم پر از غمه یه غم خیلی سنگین با وجود اینکه کمکی دارم و مامانم بنده خدا ۲۴ ساعته بهمون رسیدگی میکنه ولی بازم میخوام از غم زار بزنم و گریه کنم
یه چیزی که خیلی آزارم میده اینه که احساس گناه دارم که چرا دخترم اسفند بدنیا اومد همش به خودم میگم دست خودم بوده و میتونستم یکی دو ماه بعد اقدام کنم که آخر سال نباشه ، میارم از تیر شروع شد و خیلی عذاب کشیدم مخصوصا که هوا گرم بود و برق هم میرفت دیگه بدتر می‌شد اوضاعم خیلی خیلی مامانم اذیت شد همینطور پسرم اگه ویارم تو هوای خنک تر بود کمتر می‌شد الان با گریه دارم مینویسم عذاب وجدان اینکه همه رو اذیت کردم داره دیوونه ام میکنه 😔
چرا یکی دو ماه بعد حامله نشدم که دخترم سال جدید باشه مثل پسرم چرا تو اون شرایط که مامانم اینا خودشون درگیر مسایلی بودن من به مشکلاتشون اضافه کردم دارم از خودخوری دیوونه میشم دلم می‌خواد برم روانپزشک بهم دارو بده دیگه تحملشو ندارم
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۱۴۷
جهــــــان
..چه حرفایی می زنه ... چشم سعی می کنم بخوام...
بلاخره بعد از دوماه ما تونستیم کارامونو جمع و جور کنیم و برگردیم ایران ... هرچند تکه ای از قلبم پیش جهانگیر موند..چه حس خوبی بود دوباره وطن ... دوباره خانواده .. دورهمی...
برگشتنو جاگیر شدن ما ایران هم یکی دوماه زمان برد ... خانوم جانم یکی از خونه های خودشو در اختیار ما قرار داد ..به این خاطر که کاملا نزدیک سفارت فرانسه باشه...
خودمم در بیمارستانی که جاوید مشغول به کار بود مشغول شدم اما خیلی زود تر ازونچه فکر کنم علائم بارداری نشون از وجود یه بچه در درون من میداد ... پابلو اوایل اعتقاد داشت برای بدنیا اومدن بچه بهتره بریم پاریس، اما خاطره بد زایمان ژانین مانع شد و همین ایران و در بیمارستان خودمان زایمان کردم..
پسرم سال چهل و یک بدنیا اومد ،نگم براتون که خانوم جان و باباجانم برای نوه شون چه کارهایی کردن... پابلو دوست داشت اسم بچه فرانسوی باشه ،اما به نظر من ایرانی بهتر بود، چون ما ایران زندگی می کردیم شاید اولین اختلاف نظر منو پابلو اسم فرزندمون بود که اونم بلاخره با همفکری بقیه اسمشو پاوه گذاشتیم تا هم به پابلو بیاد هم ایرانی باشه...
زندگی ما با وجود پاوه واقعا شیرین شده بود ..من در مرخصی زایمان بودم تصمیم داشتم پاوه که یکم بزرگتر شد بسپرمش به خانوم جان و برم سرکار، اما بارداری مجدد خیلی زود ،کمتر از دوسال این امکانو بهم نداد، دخترم هم سال چهل و سه بدنیا اومد اینبار به اصرار پابلو اسمشو فلور گذاشتم که در فرانسه به معنای گل هست ...
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
┄┄┅✶𖤐⃟🌺✶┄┄پارت ۶



جورابهاشو در میاورد و گفت :به تو هم میگن زن، دیدی زهرا چطور اکبر رو سر افراز کرد ...همه جا حرفشون شده ...پدرم داره براشون سنگ تموم میزاره ...
امیر سالاری که من چشم به راهش بودم حالا شده بچه برادرم‌...
اون بیرون همه خوشحال بودند، مخصوصا اکبر که قراره بشه خان بعدی و من باید بخاطر این دختر حسرت بخورم ...
اون روزای مادرم پر از درد بود و ناراحتی .. بچش هنوز کوچیک بود که مادرم دوباره باردار شد و سر یکسالگیش موقع زایمان رسید ...
امیر سالار یه پسر بانمک بود که جدای از وارث بودنش ،قیافه شیرینی داشت ...مامان میگفت همون نوزادیشم نمیخندید ،درست مثل حاجی صفر انگار خون خانی تو رگهاش بود ...
مامان کم کم عادت کرده بود و چشم به راه تو راهی جدید بود که با اومدنش همه چیز رو درست کنه ...حمیده یک ساله راه میرفت و همبازی خوبی با امیر سالار بودن ...
از روزی که امیر بدنیا اومده بود باید تمام‌ وعده ها سر سفره حاجی صفر بود و حاجی بیشتر وقتها با خودش میبردش بیرون ...
همه میدونستن چه عشق عمیقی به سالارش داره ...بارداری دوباره زهرا همه جا پیچیده بود و میگفتن اون پسر زاست و قراره بازم پسر بیاره ...
مادرم‌ دوباره دردهاش شروع شد و اینبار هم زایمان راحتی داشت ...
زن خیری محکم به رون پای مادرم زد و گفت: دختر بچه تلف شد ...
حمیده بی قرار مادرش بود و زنعمو زهرا به پشتش بسته بودش و نمیزاشت کسی نگهش داره ...محبت زنعمو بی نهایت بود ...زن ساده ای بود ...
بالاخره بچه بدنیا اومد ...
مامان دلی ماه مامان دلی ماه ۶ سالگی
سلام صبحتون بخیر عشقای من 🥰🥰
قبول دارید وقتی یه دکتر احمق فلان شده ای تخم ترس رو تو وجود آدم بکاره دیگه اثراتش تا پدت ها تو ذهن و روح آدم می مونه ؟؟؟حالا هر چند خودت با چشم خودت ببینی و تجربه کنی و بفهمی اون چیزی که دکتر بهت گفته نیست اگه بگم خدا لعنتش کنه میگید انرژی منفی نفرس نفرینش نمی کنم دعاشم می کنم‌که بالاخره باعث شد من صد خودمو واسه بچه هام و به خصوص ماهلینم بزارم و نتیجشم به چشم ببینم نمیگم ماهلین من مشکل نداشت چرا داشت اونم فقط به خاطر تاخیر در رشد بود ۹ ماه کاردرمانی ذهنی و گفتار درمانی بردم ۶ ماه هم جلسات روانشناسی با تمرینایی که داد باعث شد ضریب هوشی دخترمو ببرم بالا هر چند اون دکتر به خاطر پولش قبول نداشت می گفت باید همچنان بیاد ولی ویزیتش شد ۸۵۰ ما هم شرتیط نالی خوبی نداشتیم دیدم خیلی بهتر شده ادامه ندادم نبردمش الان یکماه بیشتره خودمم‌کهوتو خونه صد خودمو گذتشتم و میزارم فقط یه حرفی رو که من زد باعث شده همیشه استرس داشته باشم براشون به خصوص واسه ماهلین این دکتر احمق به من می گفت دخترت میره مدرسه ی استثنایی یا می گفت بچت کلاس اول رو نمی تونه رد کنه اینارو مدام تو هر جلسه برای من تکرار می کرد دختر من خیلی خجالتی بود بعد الان خیلی بهتر شده اگه اونجا از خجالتش جواب نمیداد یا مسخره بازی در میاورد می گفت این مشکل داره و خیلی قاطع هم رو حرفش بود در صورتی که ماهلین اصلا اینجوری نیست الان دقیقا هم سطح خواهرش شده خیلی زود یادمیگیرن همین صبحی که داشتم لباساشون رو تنشون می کردم بهشون نسبت هارو یاد دادم چون یادشون نداده بودم فعلا از نسبت خواهر بابا و خواهر مامان شروع کردم چون هم جز سوالات سنجشه هم جز سوالات ِزمون ورودی کلاس اولشونه
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۱۹۲
⊰🌸⊱┈──╌❊🩷❊╌──┈⊰🌸⊱

📚#برشی_از_یک_زندگی
#جهان_خانم👠
دخترم زندگی من شمایید... بچه های شمان... مگه من بجز شما کیو دارم... من کنار شما خوشبختم...
فلور با ناراحتی سرشو تکون داد و گفت:
_نه مامی ... تو ایران خانواده داری .. مادر داری .. برادر داری ... میدونم چقدر دلت میخواد کنار مادربزرگ باشی.. اما بخاطر راحتی ما اینجا موندی .. ولی اصلا نیازی نیست.. من پرستار می گیرم نزورا هم یه کاری می کنه.. برو تفریح کن .. برو بگرد ...اصلا یه سفر برو ام.ریکا پیش ژینوس... حرف های بابارو یادت رفت... توهم داری مثل دایی جاوید خودتو وقف بچه هات می کنی...
حرف های فلور درست بود من واقعا دلم میخواست برم ایران و دوباره تو خونه پدریم کنار خانوم جانم روی ایوون کتاب بخونم...
اما بخاطر بچه ها نرفته بودم ...
از طرفی هم دلم شدید اینجا کنار بچه هام بود .. احساس کردم حس مادرانه فلور به منطقش غلب.ه کرده.. خود منم زمانی که پاوه بدنیا اومد صدبرابر علاقه ام به خانوم جانم بیشتر شده بود ...
با لبخند گفتم عزیز دلم مرسی ازحرف های قشنگت اما من الان دلم میخواد فقط از بودن کنار شماها لذت ببرم .. دلم میخواد همانطور که این دوسال شاهد بزرگ شدن بچه های پاوه بودم .. از بزرگ شدن رافائل لذت ببرم... شما ها دو نیمه قلب منید و من بدون شما یا دور از شما اصلا خوشحال نیستم...
ازون روزدیگه خونه فلور موندگار شدم ،البته پایین خونه یه سوییت بود که اونو به من دادن و برای منم کافی بود ...