سلام
من بچه دومم بدنیا اومده و بدجور افسرده ام تحملش برام سخت شده پر از حس عذاب وجدانم و از هیچی لذت نمیبرم بیشتر روزا وانمود می‌کنم خوشحالم ، وانمود می‌کنم که از وجود بچه هام لذت میبرم اما تو دلم پر از غمه یه غم خیلی سنگین با وجود اینکه کمکی دارم و مامانم بنده خدا ۲۴ ساعته بهمون رسیدگی میکنه ولی بازم میخوام از غم زار بزنم و گریه کنم
یه چیزی که خیلی آزارم میده اینه که احساس گناه دارم که چرا دخترم اسفند بدنیا اومد همش به خودم میگم دست خودم بوده و میتونستم یکی دو ماه بعد اقدام کنم که آخر سال نباشه ، میارم از تیر شروع شد و خیلی عذاب کشیدم مخصوصا که هوا گرم بود و برق هم میرفت دیگه بدتر می‌شد اوضاعم خیلی خیلی مامانم اذیت شد همینطور پسرم اگه ویارم تو هوای خنک تر بود کمتر می‌شد الان با گریه دارم مینویسم عذاب وجدان اینکه همه رو اذیت کردم داره دیوونه ام میکنه 😔
چرا یکی دو ماه بعد حامله نشدم که دخترم سال جدید باشه مثل پسرم چرا تو اون شرایط که مامانم اینا خودشون درگیر مسایلی بودن من به مشکلاتشون اضافه کردم دارم از خودخوری دیوونه میشم دلم می‌خواد برم روانپزشک بهم دارو بده دیگه تحملشو ندارم

۴ پاسخ

سلام گلم مبارک باشه
هر روز نصف لیوان گلاب بخورید
هر روز 7 عدد خرما بخورید
صبح ،ظهر،شب گلاب به صورتتون اسپری کنید
اینا حالتون رو خیلی خوب می‌کنه فقط هر روز انجام بدین

اتفاقا من چندتا دوست اسفندی دارم عاشقشونم ،واقعا اخلاق و رفتار اسفندیا خیلی خوبه و مردم دار و اجتماعی و مهربونن. من از خدام بود بچم اسفندی بشه اما نشد فک کنم اذری میشه ، مهم اینه اون سختیا رو گذروندی و الان دوتا بچه سلامت داری ،مادرتم کنارت هست ،خداروشکر کن. انشالله بچه هات 4 یا5 ساله بشن، خیلی راحتتر میشی، اونوقت برا خانوادت جبران کن. الانم میتونی گاهی برا عزیزات کادو بخری ،ازشون تشکر کنی ،

عزیزم باور کن اگر چیزی در زمانی اتفاق افتاده حتما بهترین زمانش بوده، ضمن اینکه ممکن بود اصلا با برنامه ریزی پیش نره این چیزا که دست شخص نیس مثلا در بدترین حالت اگه دو ماه بعد هم اقدام میکردی اما خدایی نکرده نی نی دو ماه زودتر بدنیا میومد !؟ همه چی مقرر شده است . باور کن ! خانواده هم با عشق دارن سختی نگهداری رو میکشن مگه اجباره که تو عذاب وجدان داری ؟ مامان من اصلا کمکی نکردن بهم چون میگفتن نمیخوان درگیر من بشن و مشکلات خودشونو دارن ( تصمیمشون این بود وگرنه واقعا میتونستن کمک باشن ) دچار بهم ریختگی هورمون شدی و نیاز به شادی و صبوری داری مراجعه به پزشک و شروع درمان دارویی هم خیلی کمک میکنه من خودم دارو میخورم و احوالم بهتره حتما قبل از عمیق تر شدن احساسات منفی ات کمک بگیر
یک مقدار هم مستقل شو و کمکی ها رو رد کن برن خودت که درگیر زندگی بشی اوضاع بهتر میشه

سلام عزیزم منم اینجوری ام الان اگه یه اشتباهی بکنم میگم وای چرا اینکارو کردم کاش نمیکردم کاش ی جور دیگ انجام می‌دادم هی اروم میشم ولی باز میان سراغم نمیدونم چیکار کنم هیچی ام نمیتونم بخورم چن روزی میشع رفتم دکتر دارو گرفتم دارم مصرف میکنم

سوال های مرتبط

مامان آرتین🩷🩵 مامان آرتین🩷🩵 ۵ سالگی
مامان آسناو آرتین مامان آسناو آرتین ۵ سالگی
دلم خیلی گرفته. مدتهاست که من از ته دل نمیخندم. من یه دختر خیلی شوخ و شیطون وتقریبا بی غم بودم. اما من الان با منه 5 سال پیشم خیلی فرق داره. روز به روز که دخترم بزرگتر میشه من بیشتر نامید و ناراحت میشم. دیگه به این نتیجه میرسم قرار نیس دیگه دخترم خوب بشه. الان پنج سالشه اما ارتباطش خیلی ضعیفه گفتارش هنوز ضعیفه. هنوزم من بهش یادآوری نکنم خودشو خیس میکنه. خلاصه که مشکلاتش انقد زیاده که قابل بیان نیس هر ماه حدود 20 تومن خرج درمانشه. فقط به امید اینکه دخترم خوب بشه. کاردرمانی
ذهنی. کاردرمانی جسمی. گفتار درمانی. هر روز به جز جمعه این کلاسارو می‌بریم. امپولای سیتی کولین که هر روز یکی داره. آمپول سربرولایزین که هر فته یکی داره البته این ماه دکتر براش ننوشت بهش استراحت داد و خیلی از داروهای دیگه که نگم براتون چه قیمتایی بالایی دارن اما اصلا جنبه ی مالیش مهم نیس من فقط میخوام دخترم بهتر بشه اما اونجوری که باید نیس قلبم براش تیکه تیکست. و قتی فک میکنم سال دیگه دختر من نمیتونه با این شرایط مدرسه بره نفسم بالا نمیاد. آخ خدایا من با چه امتحان سختی آزمایش کردی من که این امتحان سربلند نمیشم. منی که هیچ دردی نداشتم بزرگترین درد نصیبم شد. بمیرم برا مادرای جیگر سوخته خدا به دلشون صبر قوت بده اما خدا منو بکشه که گاهی فک میکنم درد این که بچت، مریض باشه اونم ذهنی. خیلی بدتر از در ازدست دادنشون. همش خودمو به بیخیالی میزنم که یادم بره دخترم مشکل داره اما هر چند وقت یه بار اینجوری غصش همه ی وجودمو میگیره. فقط خدا میدونه چه دردی تو دل منه حس میکنم کسی نمیتونه درک کنه که ایکاش هیچ وقت هیچ مادری درکی از این درد نداشته باشه چون بد دردیه.
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۱۳۷
گلزار
عابد سرشو پایین انداخت و باهام حرفی نداشت دیگه بزنه ...
حمیده خبرشو به مامان تاج داد و روزهای شیرین بارداری من شروع شدن ...چشم انتظار بودم که شکم بزرگ بشه و اون روزها یکم از دردهام کم‌ شده بود ...لباس که میدیدم دلم ضعف میرفت براش میخریدم‌...
اونموقع نمیدونستم‌ دختر یا پسره، ولی عمیق دوستش داشتم ...
مامان تاج هیچ وقت دخالتی نمیکرد و عابد انقدر مراقبم بود که تبدیل شده بود به پدرم ...تنها دارایی من عکس سیاه و سفید سالار خان بود...اون عکس همیشه سنگ‌صبور تنهایی هام بود...
اون روزهای عجیب و غریب سپری میشد و بالاخره اولین روزهای بهار پنجاه دخترم به دنیا اومد..یکی شبیه خودم...حداقل دیگه غربت برام سخت نبود...شیرین اومده بود با کلی خوشحالی ...
┄┄┅✶𖤐⃟🌺✶┄┄┅✶𖤐⃟🌺✶┄┅
با کلی مهربونی ...دستهای کوچیکش و لبهای قرمزش شد برام یه زندگی جدید ...
از روزی که شیرین بدنیا اومد اتاقمو با عابد جدا کردم ...تو رختخواب کوچولومو بین دستهام گرفته بودم و میبوسیدمش که مامان تاج بوسه بر سر پر از موش زد و گفت :اسمشو بزاریم‌...
بین حرفش پریدم و گفتم : اسمشو میخوام شیرین بزارم ...