۶ پاسخ

بعدشم لازم نی برای کسی زندگیتو توضیح بدی
یبار بدنیا میای حالتو بگن

پاک نکن لطفا

من برم بخونم

الهی بگردم چی ب سرت اورده اون وحشی🥹

حالا چرا آقای م
اسم کوچیکشو بگو خو

ولی تو خدای صبری....

سوال های مرتبط

مامان باران مامان باران ۳ سالگی
شبی که بعد از اون تازه معنی زندگی رو فهمیدم،البته! اونقدرام آسون نبود، باز هم می‌گم سر اینکه بفهمم زندگی چیه تقریبا یه ۵ سالی از عمرم ب هدر و پوچی رفت، اینارو میگم واس مامانای ک منو نمیشناسن،چون ی دورانی خیلیا اینجا منو میشناختن، ۱۴ سالم بود دخترم و باردار شدم, و وقتی شوهرم فهمید بچه مون دختره تا روزی که بدنیا بیاد هر روز مونو جهنم کرد با کتکا با فحش ها ، شبی ک دخترم بدنیا اومد مامانمو از خونه انداخت بیرون و منی ک سزارین کردم مجبور شدم دخترمو تنها بزرگ کنم بدون کمک کسی ، با کلی تحقیر از سمت اون بی‌شعور، ولی گذشت هرچی بود گذشت، دخترم ی سالش شد مشغول سالن زدن و کاشت ناخن شدم اونو با خودم می‌بردم میاوردم، ولی هیچ وقت هیچ کسو نمیبخشم اونا ی بار باعث شدن مجبور بشم دیر مای بیبی باران و عوض کنم مشتری داشتم اونم اون ور کلی گریه کرد منی ک اعصابم خورد شده بود فقط داشتم رو بچم داد میزدم ولی اون پاهاش سوخته بود تا مشتری رفت متوجه شدم،تازه همون ساعت هم واکسن ی سالگی شو زده بودم،هیچ وقت ن خودمو ن اونایی ک مجبور ب این کارم گردن و نمیبخشم