۴ پاسخ

منم تو غربت همش خونه استرس اوضاع دیگه کم آوردم

منم دقیقا همینم. چون با بچه جایی رفتن واسه من خیلی سخته. همش باید نگران شیرخشک درست کردن و شستن شیشه و پیپی کردنش باشم. تازه همش تو بغل میخوابه و اونم سرپا. برای همین هرجا برم انقدر گریه میکنه که آبروم میره طرف میگه جون مادرت نیا. شوهرم هنوز از سرکار نیومده و من پدرم با این بچه دراومده. خیلی غصه میخورم و خانوادمم با اینکه نزدیکم هستن ولی بیشتر اعصابمو بهم میریزن و اونجا هم میرم همش دعوام میشه میگن مگه ما بچه بزرگ نکردیم دیگه این ادا اصولا چیه
خلاصه بی نهایت اعصابم ضعیف شده و روحیه‌ام داغونه😔

بخدا دقیقا منم حال و روزم اینه . ۷ ماهه دوبار رفتم خونه مادرم فقط هییچ جا نرفتم افسردگی گرفتم ازخودم بدم میاد ی جوریم حس میکنم چشام ضعیف شدهداینقد بیرون نمیرم. ی بازارم نرفتم ی بار رفتم با شوهرم با جنگ و دعوا برگشتم هنوز دومغازه نرفته بودم میگفت بریم دیگه بریم دیگع چی شد دیگه

منم خسته شدم تو خونه
به شوهرم که اعتراض کنم میگه بریم خونه خواهرم

سوال های مرتبط

مامان دلارا مامان دلارا ۱۳ ماهگی
حالم خوب نیس از وقتی زایمان کردم از صدای بچه بدم میاد از صدای دخترم متنفرم وقتی گریه میگه سرم شدید درد میگیره و طاقتم تموم میشه انقدر حالم بده نمیدونم از افسردگیه یا چیه اما طاقت گریه بچه ندارم مثل روانی ها میشم جیغ میزنم داد میزنم سرش که اروم بشه اما اونم یع بچه هست یه راهی داره برا اروم کردنش اما نمی تونم خودم کنترل کنم از شداش متنفرم دست خودم نیس همسایه هامون همش دعوام میکنن میگن شب تا صبح صدای جیغ دادت کل مخل برداشته صبح هم تاشب کشتی بچه رو میشینم گریه میکنم میگم خدایا من چرا اینجوری میشم. دیت خودم نیس بعد که اروم میشم دخترم کلی بغل میکنم. ارومش میکنم من کسی ندارم تو این دنیا کمکم کنه چرا تنها ترینم شوهرمم هیچ کمکی نمیکنه بهم لحضه که میبینه اعصبانیم سر بچه خالی میکنمم محل نمیزاره دیگه از زندگی کردن هم متنفر شدم شاید هر کی این تاپیک میخونه بهم بگین روانی شدی حق دارین به این که این حرف بزنین خودمم به خودم میگم شاید روانی شدم اما دلیل تمام اینا نداشتن یه لحضه ارومه وقتی بد خواب میشی و وقتی استراحت نداری من دیوانه ها میشی سر همه داد بیداد میکنی من یهو از همه چیم گذشتم از خواب خوراک زندگی تفریح مهمونی یهو شد یه بچه که همش گریه میکنه محتاج یک لحضه ارامشم محتاجم به همه جی اما نیس