۲۴ پاسخ

تا چند روزگی ک خونه بابام بودم خیلی خوب بود بعدش ی چیزی تو گوشی شوهرم دیدم و خیلی گریه کردم و دلم برای بچم و خودم می‌سوخت بیشتر دلم برای پسرم می‌سوخت و الان هم یادم می افته خیلی بد بود اون روزا

احساس پارگی

خونه ک اومدم راحتربوذوخوشحال ک از بیمارستان مرخص شدم وتوخونه هم برام خیلی راحت بودسخترین قسمتش وقتی بودک برای اولین بارتوبیمارستان میخواستم بلندشم وایی ک سخت بودبلندمیشدم درازنمیکشبدم ذرازک می‌کشیدم نمتونشتم بلندشم برای همین خیلی توبیمارستان راه میرفتم وخداروشکرزودم خوب شدم

من فک میکردم که فقط برا من بدترین دوران بوده نگو همدرد زیاد داشتم😔😔

روزای اول خیلی خوشحال بودم ولی کم کم احساس کم اوردن و خستگی میکردم تا ۱ماهگیش🥲🥲

منکه آماده نشسته بودم رو صندلی دکتر هی میگفت مریض این تخت کجاست 😂😂😂😂 گفتم منم گفت کی مرخصت کرده ک آماده کردی نشستی وای یادم میاد ایقد میخندم رژ زده شیک پیک ایقد درد داشتم ک نگو فقط میخواستم بگه این حالش خوب مرخص آخرش هم مرخص کرد بدو بدو اومدم خونه

من چند روز بعد از مرخص شدن کلافه بودم
خونمون خیلی شلوغ بود منم سردرد داشتم هر کسی هم یه نظری میداد واقعا اعصابم خورد شده بود
خداروشکر شوهرم هوای منو داشت

حس مزخرفی که نه دلم میخواد دیگه تجربه کنم و نه تکرار بشه هر روز خداروشکر میکنم کع گذشت

زایمانم دوساعت طول کشید 5رفتم 7زایمان کردم حس خوب ولی اینقدر خستم بودم بدنم میلرزید دوست داشتم چندین ساعت بخوابم ولی نی نی هر دقیقه گریه میکرد گشنه بود

از خدا میخوام هیچ وقت تکرار نشه با خانواده اون…🤮

همی ک از اتاق زایمان اومدم بیرون یکی دیگه میخاستم 😂😂

خیییلی خوشحال بودم ولی چون خانواده شوهرم نمودن دیدنم خیییلی افسردگی گرفتم و ناراحت شدم خودم اصلا براشون کم مزاشتم مخصوصا خواهرشوهرم زایمان کرد همش میرفتم پیشش اونا نه نیومدن 🥺🥺🥺

بدترینش این بود که همه تخت های کناریم وقتی از اتاق اومدن بیرون پدرشون اومد ولی فقط من بودم که انگار بابام زنده هست ولی مرده بود برای من حتی فک نکنم اسم بچمو بدونه حتی الان اشکم ریخت ❤️‍🩹

وای حس سوزش بخیه و وقتی میخواستم از رو تخت بلند بشم برم تو سرویس گریم میگرفت چقدر ناتوان و عاجز بودم اون روزا 🥲🥲🫠و دوست نداشتم وقتی پا میشم بشینم

عالی بود از بیمارستان مستقیم رفتیم دو ماه خونه بابام بودم بچه داری یاد گرفتم از مامانم و اومدم خونم😍😁

طبیعیه این حس من ک خوشحال بودم ولی خوب یکم ادم بدنش کسل و افسردگی داره خمش بخاطر درگیری هورمون هاست

واییییییییییی اون سوزش بخیه رو که هیچ وقت فراموش نمیکنم بدترین سوزش بود.
و در این حال بازم کسی نمیفهمید حالمو که چه دردی تحمل میکنم

درد داشتم ولی خب خوشحال بودم🥲😍😂😂

خوب بود طوری نبود خوشحال بودم امدم خونه از بیمارستان خلاص شده بودم

خسته بودم
از. یطرف مادرشوهرم هی دخالت می‌کرد شوهرمم به سازش می‌رقصید
اصلا معذب بودم راحت نبودم نمیذاشتن هرجور دلم بخواد با نوزادم باشم کارم کلا گریه و خستگی بود
ولی گذشت و الان کسی نمیزارم دخالت کنه و آرامش مادر و پسری داریم تو دنیای دونفره خودمون

اوج تخریبم جایی بود که از بیمارستان اومدم و اولین بار رفتم حموم
یعنی مثل سگ زیر دوش حموم گریه میکردم
با شکم پاره، پانسمانو باز میکردم و گریه میکردم
شکمی اویزون
شیری که نداششتم و بچم سه روزش بود
زمین رو نگاه میکردم خون بود🤦‍♀️

خستگی

انقدر درد داشتم که هیچ حس دیگه ای نداشتم🤣

حس مرگ
افسردگی شدید ک هیچ کس نبود بگه خرت ب چند از هفته سوم هم با اون درد شدید بلند شدم ب مادر شوهر خدمت کردم

سوال های مرتبط