۱۶ پاسخ

بچه ها فرشته نگهبان دارن این حسیم ک ت داری حس مادرانته شوال پرسیدی ک نمیتونم از پسش برییام دیدی؟چقد قشنگ بدلت میوفته هرکاریش؟وقتی بچه ادم بدنیا میاد مادر انقد احساسش قویه‌واس هرکاری ک انگار ده تا بچه بزرگ کرده

حس قشنگ و پاک مادری🥹

خیلی مراقب باش عزیزم زن داداش من بچه رو روی تشکای کمد میذاشته کاراشو میکرده یکبار که یکماهه بوده داده به ابجیم اونم وقتی بچه خوابش برده گذاشته رو تخت.... بچه از روی تخت افتاده بود سرش باد کرده بود وقتی به زن داداشم گفته ابجیم.... گفته خدا رحم کرده من میرفتم اتاق بچه رو بالای لحافتا میذاشتم دیگه حواسش جمع شد

این حس همون حسی ک قبل بیدار شدن بچه مادر از خواب میپره بعد چند ثانیه بچه بیدار میشه.
من این مورد رو تو اطرافیان خیلی دیدم
قبل از اینکه بچه واسه شیر بخواد بیدار شه و گریه کنه مامان میفهمه و بیدار میشه

یه شب نصف شب خواب بودیم نمیدونم چی شد اصلا دست خودم نبودخواب خواب بودم فقط پسرم بلند کردم بالا آورد چقدر زیاد نفمیدم‌از کجا متوجه شدم چطوری از خواب بلند شدم نه اون گریه کرد دورازجون اگه نمیفهمیدم معلوم نبود بچه م چی میشد

عزیزم دیدی از وقتی باردار میشیم حتی وسط حرف زدن فراموشمون میشه چی داشتیم میگفتیم؟
بخاطر اینکه مغز جمع میشه اصطلاحا میگن کوچیک شده نه اینکه کوچیک بشه بلکه در حالت هشیاری و تدافعی قرار میگیره
چرا؟ چون بعدا که بچه اومد ماها فکرمون بهشون باشه و دقیقا حالت شما بشیم و بتونیم زود متوجه شون بشیم
دیدی این خانومایی که می‌خوان برن حموم همش حس میکنن صدای گریه بچشون میاد
چرا؟ واسه اینکه خداوند این سیستم رو تو بدن مادر فعال کرده که به همین طریق بتونیم ازشون مراقبت و محافظت کنیم

خدا فقط و فقط خدا

تازه بعدها حتی مريض بشه سر ساعت دارو یا اول ک تب میکنه از خواب میپری انقدر دقیق و در لحظه خیلی قشنگه این حس

فرشته نگهبان نی نیت بوده

عزیزممم❤️🥲

خدا رو هزار بار شکر اتفاقی نیفتاده عزیزم معمولا خیلی چیزا به دل آدم میفته که بعدش براش پیش میاد برای تو هم همینطور دلت شور افتاده و احساس کردی که قراره اتفاقی بیوفته بلند شدی تا نگاه کنی

🥲همین ۵ دقیقه پیش گوشی دستم بود و دخترم کنارم خوابه.
یلحظه گفتم چرا آخه خوابش انقد ناآرومه همش میپیچه همینکه خواستم بغل ش کنم انگار خواست بالا بیاره. گرفتم ش بغلم دوتا آروغ مححححکم زدا🥲💔 عین آدم بزرگ.
نگو بخاطر همون هی بیدار میشه

الهی عزیزم. 😍😍😍

حس مادری

عزیزم مگه لبه مبل گذاشته بوده؟
بچرو به پهلو بذاری ممکنه غلت بزنه چیز عجیبی نیس بیشتر مواظب باش

اون حس خدا بود ب دلت انداخت 🥹🤲

سوال های مرتبط

مامان آقا دیار🧸🤎 مامان آقا دیار🧸🤎 ۸ ماهگی
پارت سوم:
پزشک بیمارستان امد گفت میخوایم کیسه ابتو پاره کنیم..فقط بدنتو شل کن..همین الان ک بهش فک میکنم نفسم میگیره و حالم بد میشه..بدترین خاطره ای عمرم بود ترکوندن کیسه آبم..
دونفر امدن بالاسرم یکی تا انجایی که زور داشت طوری که دستاش از شدت فشاری که به داخل بدنم میداد میلرزید..دوتا انگشتشو برده بود داخل و نفر دومی یه چیز پلاستیکی نازک که خیلی بلند بودو وارد بدنم کرد..من از شدت درد فقط بدنم میلرزید و با تنفسم نمیتونستم کنترل کنم فقط میله های تختو گرفته بودم قسمش میدادم که ولم کنن قسم میخورم که اون لحظه مرگو به چشام دیدم..بعدش یه اب به شدت داغی ریخت روی رون پام..دکتره تا ابو دید گفت همین الان ببرینش سریع برای سزارین...من لرزش بدن گرفته بودم که هیج کنترلی روش نداشتم و اشکام میریخت..فقط دکتره امد پیشم و گفت خدا بچتو نگه داشته دختر...من زرد کردم گفتم چرا گفت حجم مدفوعش زیاد بوده این حداقل یک روز و نیم الی دو روز تو مدفوعش مونده بوده..شانس اوردی کمبود اکسیژن نگرفته بوده یا مشکل گوارشی واسش پیش نیومده بوده..من اون لحظه درد خودم یادم رفت فقط فکر و ذکرم شد بچم..داشتم سکته میکردم اون لحظه فقط خدا میدونه چی گذشت بهم..
#زایمان #بارداری
مامان بشه🤍✨ مامان بشه🤍✨ ۶ ماهگی
خوب اینم از تجربه زایمان طبیعی من با چند روز تاخیر 😁
وقت داشتم ولی تنبلیم اومد بیام بنویسم.

خوب من از دو هفته تقریبا قبل زایمانم دردای کاربن شروع شده بود تقریبا بیشتر وقتا درد پریودی داشتم که اذیتم میکرد ولی عادت کرده بودم بهش .من از ۳۵ هفته پیاده روی رو شروع کردم که به نظرم خیلی تاثیر داشت توی راحتی زایمانم😉
تقریبا هر روز پیاده روی میکردم بیشتر روزا روزی دو ساعت میشد
خیلی هم سخت بود چون بر نی نیم پایین بود و قشنگ فشار می آورد به مثانه😵‍💫 ولی وقتی به این فکر میکردم که روی زایمانم تاثیر داره توانمو جمع میکردم و تا جایی که می‌تونستم ادامه دادم.
هرشب درد پریودی رو داشتم تا اینکه شب آخر بازم همون دردا بود و خستگی پیاده روی اینم بگم من ورزش جدول و پله و چمپاتمه راه رفتن هم داشتم که بنظرم ایناهم خیلی تاثیر داشت🤌
صبح که پاشدم حس کردم دردم نسبت به روزای قبل بیشتره وقتی هم رفتم سرویس یه لک قهوه ایی دیدم که دلم ریخت فهمیدم جدی جدی انگار زایمانم نزدیکه 😄ولی بازم توجه نکردم با همسر جان بازم ساعت نو صبح پاشیدیم رفتیم پیاده روی که تلاشهای آخرم بزنم😅
خودم انقد اذیت بودم که دعا دعا میکردم که دیگه آخرش باشه ولی از یه طرف هم اصلا به زایمان نمیتونستم فکر کنم 😂🤦
صبح حدود چهل پنجاه دقیقه پیاده روی کردم که تو اون مدت بازم درد داشتم ولی کم
دیدم اینطور نمیشه هنوز اصلا معاینه نشدم بودم کنجکاو بودم ببینم چند سانتم به ماما همراهم پیام دادم و رفتم مطب معاینه کرد انقدی درد نداشت چون کامل شل گرفته بودم اینجا رفتار ماما هم خیلی مهم بود با مهربونی انجام داد و سعی می‌کرد حواس منو پرت کنه 🤭
گفت کلا یک سانتم سر بچه هم درشته سرشم کامل تو لگنه ولی دهانه رحمم کامل نرم نشده هنو🙃