پارت سوم:
پزشک بیمارستان امد گفت میخوایم کیسه ابتو پاره کنیم..فقط بدنتو شل کن..همین الان ک بهش فک میکنم نفسم میگیره و حالم بد میشه..بدترین خاطره ای عمرم بود ترکوندن کیسه آبم..
دونفر امدن بالاسرم یکی تا انجایی که زور داشت طوری که دستاش از شدت فشاری که به داخل بدنم میداد میلرزید..دوتا انگشتشو برده بود داخل و نفر دومی یه چیز پلاستیکی نازک که خیلی بلند بودو وارد بدنم کرد..من از شدت درد فقط بدنم میلرزید و با تنفسم نمیتونستم کنترل کنم فقط میله های تختو گرفته بودم قسمش میدادم که ولم کنن قسم میخورم که اون لحظه مرگو به چشام دیدم..بعدش یه اب به شدت داغی ریخت روی رون پام..دکتره تا ابو دید گفت همین الان ببرینش سریع برای سزارین...من لرزش بدن گرفته بودم که هیج کنترلی روش نداشتم و اشکام میریخت..فقط دکتره امد پیشم و گفت خدا بچتو نگه داشته دختر...من زرد کردم گفتم چرا گفت حجم مدفوعش زیاد بوده این حداقل یک روز و نیم الی دو روز تو مدفوعش مونده بوده..شانس اوردی کمبود اکسیژن نگرفته بوده یا مشکل گوارشی واسش پیش نیومده بوده..من اون لحظه درد خودم یادم رفت فقط فکر و ذکرم شد بچم..داشتم سکته میکردم اون لحظه فقط خدا میدونه چی گذشت بهم..
#زایمان #بارداری

۸ پاسخ

وای عزیزم🥲🥲🥲
البته برای منم کیسه ترکوندن‌ ولی اصن اینطوری نبود ب قول شما یچی کرد تو ولی بلند هم نبود بعد پاره شد ک من چیزی حس نکردم فقط آب داغ رو حس کردم

😭بغضم گرف چقد اذیت شدی دختر

عزیزم میشه بگی کدوم بیمارستان بودی

واقعا سخته وحشتناکه

کیسه آب پاره کردن انقدرسخته🥺

مگ سونو گرافی مدفوع رو نمیفهمه؟؟؟ سونو شده بودی؟؟؟
خداروشکر هر دو سالمید 🎀🎀🎀

اولا خداروشکرررررر که به خیر گذشته و به سلامتی نی نی تو بغل کردی عزیزم
دوم اینا خیلی ناوارد بودن گلی چون برای من یه نفر با دو انگشت مثل معاینه که میبرن داخل برد و پاره کرد سر هر ۳ بچم اصلا سخت نیست

خدا رحم کرد دختر
خداروشکر که الان همه چیز خوبه
خدا به اون کادر درمان هم سلامتی بده

سوال های مرتبط

مامان 𝑯𝒆𝒍𝒎𝒂🍒🐣 مامان 𝑯𝒆𝒍𝒎𝒂🍒🐣 ۱۰ ماهگی
پارت سوم زایمان سزارین 🫧💛
انقدر استرس داشتم فقط چشامو بستم یه لحظه خواب رفتم که صدای گریه بچه رو شنیدم خیلی کوتاه بود بعد دکتر گفت چرا بچه گریه نمیکنه بعدش حالم بد شد و دوباره تو حالت خواب رفتم.یهو به خودم امدم موقع بخیه زدن به پرستاری که بالا سرم بود گفتم حالم خوب نیس نفسم نمیاد گفت اکسیژن داری گفتم نفسم نمیاد بر دار اکسیژن رو .اونم گرفت دیدم حالم داره بده میشه حالت تهوع و استفراغ بهم دست داد بهش گفتم سرمو کج کرد به سمت چپ گفت سرت و مستقیم نزار رفتم یه ظرف اورد توش بالا بیارم ولی هرچی زور میزدم بالا نمیاوردم حالم بد بود خیلی.بعدش بهش گفتم بچم بدنیا امد گفت اره حالت بد بود نیاوردیم ببینیش میخوای الان ببینیش گفتم نه خیلی حالم بده.بعد گفتم کی کارم تموم میشه حالم خوب نیس گفت اخراعه دیگه تموم شده که دکتر رفت و پرستارا امدن منو گذاشت رو تخت دیگه و بردن یه بخش دیگه که پرونده بچه و تاریخ و ساعت و اطلاعات و داشتن مینوشتن.منم یواش یواش لرزم شروع شد بود تمام تنم میلرزید و سردم شد کل تنم داشت میلرزید
مامان 💙Mikaeil💙 مامان 💙Mikaeil💙 ۹ ماهگی
پارت ۴ : دکتر اومد بالا سرم گفت من شوکه شدم فهمیدم تو میخوای زایمان کنی و منم گفتم آره خودمم همینطور بعد کلی بهم دلداری داد وگفت بچه خودمم زود بدنیا اومده وغصه نخور چیزی نمیشه و معاینه ام کرد و به پرستار گفت کیسه آبشو باید پاره کنم تا روند زایمان راحتتر وزودتر انجام بشه چون دردام زیاد شده بودن وهر لحظه استرسم بیشتر میشد چون من تا اونروز همش به زایمان سزارین فکر میکردم اما خدا راه دیگه ای جلو روم گذاشته بود که باید قبولش میکردم کیسه آبمو که پاره کرد منو گذاشتن رو تخت و رفتم اتاق زایمان من تا اون لحظه دردام قابل تحمل بود یعنی یه خورده بیشتر از درد پریودی اما واسه زایمان که رفتم اندازه ده دقیقه داشتم میمردم از درد و جوریکه پرستار دستمو گرفته بود من دستشو بدون اینکه متوجه بشم ناخون کشیده بودم و خلاصه پسرم بدنیا اومد لحظه ای که واسه اولین بار دیدمش بهترین لحظه عمرم بود و دکتر گفت بچه خوب شده که زودتر بدنیا اومده چون بند نافش خیلی کوتاه بوده و اذیت بوده نمیتونسته تکون بخوره و واسه همون لگد زده به جفت و جفتمو پاره کرده بود و اون لحظه بیشتر یقین پیدا کردم که خدا همیشه اون چیزی که به مصلحت مونه رقم میزنه من همش تا اون لحظه میگفتم چرا اینطوری شد و کلا نا امید شده بودم اما خدا امیدوارم کرد با دیدن پسرم وصدای گریه هاش قلبم آروم گرفت بعد پرستار آوردش پسرمو و بوسیدمش ولی چون زودتر بدنیا اومده بود یعنی من توی ۳۳ هفته بودم و بچم رفت nicu و این باز شروع ماجرای دلتنگی من بود ....
تولد میکائیل عزیزممم💙😍۱۴۰۴/۰۷/۲۷
مامان محیا خانوم😍🩷 مامان محیا خانوم😍🩷 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان طبیعی پارت ۷
بعد از چند تا زور محکم ماما اومد و از بالای شکم فشار میداد تا بچه بیاد بیرون اما وقتی اون فشار میداد شکم و استخونای اون قسمت چنان دردی می‌کرد که من دیگه حالم بد می‌شد و خودم نمیتونستم زور بزنم بچه برمی‌گشت داخل به همین خاطر دکتر گفت که اصلا فشار نده تا با زور های خودش بیاد بیرون همین که ماما اون ماساژ ها رو بیخیال شد انگار زور منم برگشت خودم قشنگ فشار میدادم بچه رو به سمت پایین دکتر در اون حین امپول بی حسی رو تزریق کرد و بعد یه برش زد و من یک آن دیدم که سر بچم تو دستای دکتره و داره میادش بیرون اون لحظه انگار همه دنیا رو به من دادن همه دردام یادم رفت بدنم آروم آروم شد دیگه دردی نفهمیدم فقط چشام بچه رو میدید که نشونم دادن و بردن تمیزش کردن و ... بعد از اون نوبت جفت بود که بیاد بیرون اما انگاری که جفت چسبیده بود به رحم بهم گفتن که چند تا سرفه کن تا جفت کنده شه بعد از چند تا سرفه الکی جفت هم کنده شد اومد بیرون و بعدش دکترم بخیه ها رو زد موقع زدن بخیه ها یه کوچولو حسش میکردم ولی جوری نبود که نتونی تحمل کنی در کل بعد از به دنیا اومدن بچه همه چی قابل تحمل میشه همه چی یادت میره دنیا به چشمات روشن تر میشه
دختر من ساعت ۱۰ و ۴۵ دیقه شب به دنیا اومد و خدا رو شکر من ساعتای طولانی درد نکشیدم ، بعد از این که اومدیم بخش دیگه من خوابم پریده بود حالم عالیِ عالی بود بعد اونهمه سختی دوران بارداری و زایمان حالا دیگه راحت شده بودم دخترم کنارم بود و داشتم بهش شیر میدادم و خدا رو هزاران بار شکر میکردم به خاطر زایمان راحتی که به نظر خودم داشتم و واسه دکتر هم دعا میکردم که همیشه موفق باشه
مامان ایلماه مامان ایلماه ۵ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۲

ساعت ۷ عصر دیگه بستریم کردن سرم بهم وصل کردن همون لحظه اولی که ماما معاینم کرد کیسه آبم ترکید و اون لحظه بود که دیگه دردام شروع شد
یه نیم ساعتی رو تخت بودم و درد هارو با تنفس کنترل می کردم بعدش ماما اومد گفت اگه رو تخت خسته شدی بیا پایین راه برو منم رفتم پایین که راه برم ولی درد بیش از حد زیاد بود
هر نیم ساعت یه بار ماما معاینه می کرد و می گفت که چقد باز شدم
معاینه سوم گفت ۶ سانتی

سرویس بهداشتی رفتم اون جا و آب گرم رو باز می کردم رو کمرم تا دردام کمتر بشه
۷ سانت که شدم گاز انتونوکس رو آوردن و با گاز تقریباً نود درصد دردم کمتر شد
تا ساعت ۱۰‌طول کشید تا فول بشم
از ساعت ده تا ۱ و نیم فقط زور میزدم تا سر بچه بیاد پایین
اینم بگم که ماما خیلی کمکم کرد و مهربون بود ساعت ۱ و نیم بود که دیگه بچه سرش کامل اومد اون موقع بود که برش زدن و بچه سرش اومد بیرون همون لحظه تمام دردها از بین رفت بچمو گذاشتن رو شکمم چند دقیقه ای رو شکمم بود و من فقط تو شوک بودم که بلاخره تونستم به دنیا بیارمش اخه همش فکر می کردم من توان زایمان طبیعی رو ندارم و هر لحظه ممکنه بگن باید بره سزارین بشه

تا ساعت ۴ تو بخش زایمان بودم بعد اون منتقل شدم بخش اون موقع همش فقط خدارو شکر می کردم که بچمو صحیح و سالم بهم داد
مامان ♥️آقااباالفضل♥️ مامان ♥️آقااباالفضل♥️ ۴ ماهگی
پارت دوم تجربه زایمانم
خلاصه به همسرم گفتم تکون نمیخوره
و زنگ زدم مطب گفتم به منشی به دکتر گفت ،دکتر هم گفت من که گفته بودم ختم بارداری برا همین امروز بگو سریع بره بستری بشه بیمارستان تا منم برم بیمارستان چون شیفت خودش بود
خلاصه هزینه ی خودشو زدیم و رفتیم با مدارک بیمارستان از شانس بد من خونه فشارم ۱۴٫۵ بود
اونجا گرفتن تا ۱۲ است
گفتن برو بستری شو
حالا من نامه ختم بارداری داشتم
بستریم کردن و من منتظر بودم دکتر بیاد بگه بریم سزارین چون شرایط من اورژانسی میشد
گفتن برو بخواب
ی آزمایش خون گرفتن و ادرار با سوند انجام دادن
ولی بدترین تجربه ام از زایمانم فقط و فقط لحظه ای بود که ماما اومد تا اون یکی آزمایش ها رو انجام بده گفت معاینه و تا من به خودم بیان دستشو کرد داخلم فقط میتونم بگم مردم و زنده شدم از درد
فقط جیغ زدم و تا یکساعت گریه میکردم
حتی سوند که برام وصل کردن من هیچی نفهمیدم فقط گریه میکردم هی گفتن درد داری گفتم نه واقعا درد نداشتم
بعد ی نیم ساعتی خدا خیرش بده دکتر بهشون زنگ زده بود سریع آماده اش کنید برا سزارین
مامان 𝑯𝒆𝒍𝒎𝒂🍒🐣 مامان 𝑯𝒆𝒍𝒎𝒂🍒🐣 ۱۰ ماهگی
پارت دوم سزارین من🫧💛
بلاخره انقدر به دکتر زنگ زدن جواب داد قضیه رو بهش گفتن اونم گفت ۱۰دقیقه دیگه خودشو میرسونه و به پرستارا گفت اماده اتاق عملش کنید تا من میرسم اماده باشه.سریع بهم اکسیژن وصل کرد و امدن سوند وصل کنن اصلا سوند وصل کردن درد نداشت من خیلی شنیدم میگفتن درد داره میترسیدم ولی اصلا درد نداشت بعدش فقط یذره سوزش امد بعدش دیگه هیچی.لباس هامو پوشیدمو منو گذاشتن رو ویلچر و بردن اتاق عمل وقتی اتاق عمل رو دیدم خیلی ترسیدم و استرس گرفتم دلم داشت کنده میشد میخواستم بگم نمیخوام زایمان کنم منو نبرید داخل ولی چاره ایی نداشتم دکتر بی هوشی امد منو بردن روی تخت با کمک همکارش سوزن و زدن سوزنش درد داشت و یکمم سوزش .بعد سوزن سریع منو خوابوندن رو تخت همون لحظه پاهام داغ شد و بدنم سِر شد.بقیه پرستارا امدن دوتا رگ گرفتن و سرم بهم وصل کرد با دستگاه فشار و اکسیژن و چیزای دیگه که اسمشون رو نمیدونم که دیدم دکترم امد جلومو یه پرده زدن من از بس استرس داشتم اصلا حالم خوب نبود داشتم سکته میکردم از بس میترسیدم.حرکت دستای دکتر و حس میکردم
مامان نبات زعفرونی مامان نبات زعفرونی ۲ ماهگی
پارت سوم زایمان طبیعی
صبح یکشنبه ۱۳ اردیبهشت با مامانم و شوهرم راهی بیمارستان شدم اول که رفتم تو زایشگاه nst وصل کردن و انقباض نشون داد و معاینه کردن من رو و اونجا هم گفتن دهانه رحمت افتضاحه و احتمالا بستری نمیشی میگن برو ۵شنبه بیا که دکتر بخش اومد و گفت چون زایمان دومشه بستریش کنین دیگه لباسامو عوض کردم و رفتم داخل زایشگاه و اینم بگم زایشگاه هیچکس نبود و فقط من بودم دکتر بخش که اجازه بستری شدن من رو داد اومد یک معاینه تحریکی کرد که گفت الان دو سانت بازی اما دوسانت خیلی بد و برام آمپول فشار زدن ، با آمپول فشار کم کم دردای من بیشتر شد اما دهانه رحمم باز نمیشد من وقتی رفتم داخل زایشگاه ساعت ۱۱ صبح بود تا ساعت ۴ بعدازظهر من همون دوسانت مونده بودم بعد من یک کسی دیگه اومد که بدون درد اومده بود ساعت ۴ زایمان کرد و رفت و من وقتی دیدم اون دیرتر اومد و زود رفت خیلی ناراحت شدم که من هنوز موندم اینجا در همین حین با مامانم و شوهرم در ارتباط بودم چون زایشگاه خلوت بود میومدن تو و من رو میدیدن خلاصه تا ۸،۹ شب من در همون وضعیت بودم تا شیفت ماما عوض شد و یک ماما کاربلد اومد که با معاینه های پی در می سر بچه رو تو لگن چرخوند و کیسه آبم رو زد و دردای زایمان که اصلی هستن تازه اون موقع به سراغم اومد که هی فاصله ی دردا کم شد و گاز انتونکس به من داد و رفت استراحت کنه ساعتای ۳ شب که دیگه دردای من خیلی شدت پیدا کرده بود خود به خود زور بهم وارد میشد صداش کردم و گفتم الان بچه به دنیا میاد اومد معاینه کرد و گفت الان ۷ سانتی از قبل به ماما همراهم زنگ زده بود رفت که به اون بگه سریع بیاد که دوباره یک زور عجیبی به من وارد شد که فقط دادم زدم بیاین الان بچه ام به دنیا میاد
مامان قندعسلا مامان قندعسلا ۶ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
قسمت دوم

ولی متاسفانه موقع تعویض شیفت بود
نیومدن ومن به شدت ترس تمام وجودمو گرفت
دردها شدت میگرفت که به مامام گفتم بدنمو ماساژ بده
کمی ماساژ داد ولی خیلی اثر نمیکرد چون من وحشت کرده بودم
یهو کیسه ابم پاره شد و از گرماش بدنم ارامش گرفت
مامام نگاه کرد به آب جنین که چه رنگیه
گفت دردات بیشتر خواهد شد
من بیشتر ترسیدم چون انگار هیچ تجربه ای نداشتم تو این شرایط بودم
مادرم یهو‌ وارد شد و شد قوت قلب من
دستشو گرفتم
یهو چنان به سرعت پیشرفت کردم که
فرصت نشد مامام روی لباس کاور نایلونی بپوشه 🤭
گفتم دستشویی بزرگ‌ دارم گفت بچه اس
زور نده زور نده. داشت لباسشو میپوشید 😅🤣🤣🤣
تو زایمان اولم که همین ماما بود لباساشو پوشیده بود ولی بچه نمیومد
الان بچه عجله داشت
گفتم نمیتونم خودمو نگه دارم
حتی تخت پایینمم برنداشته بود 🫡🥴
مامانم میگه من دیدم سر بچه بیرونه
و دختر قشنگم تو روز عید مبعث به دنیا اومد 😍
در حالیکه تو زایمان پسرم یکم که سر بچه دیده شده بود سریع بیرون کشیده بودش

شکر خدا زایمان خوبی بود
بیشتر ترس بود درد نبود
فکر نمیکردم بتونم بدون بی دردی تحمل کنم
دیدم الکی فقط به خودم ترس داده بودم
و فقط اون از ۴ به به ۵ سانت رسیدن کمی سخت بود
که تو هردوتا زایمانم مشابه بود

دوستان گلم خواهشا نترسید
ترسیدن و تلقین بیشتر دردناکه
ان شاءالله زایمان راحتی داشته باشید.
مامان رایان👩🏻‍🍼🤍 مامان رایان👩🏻‍🍼🤍 ۳ ماهگی
🔆تجربه زایمان طبیعی ۳🔆


بعد ۸ سانت اوج درد بود اما اونجوری نبود که داد و فریاد کنم یا به قول یه سری مرگ‌ رو به چشم ببینم..، اما واقعا درد داشتم.. بعد اون ماما گفت اخر موقع دردت گرفت بهم بگو منم معاینه تحریکی کنم تا زودتر باز شه، من کلا یبار تو معاینه اذیت شدم اونم که گفتم ماما ول کرد بقیش زیاد اذیت نبودم.. دیگه فقط عرق میکردم و حس مدفوع داشتم که ماما اومد گفت بچت پایینه زور بزن که بیاد تموم بشه منم هی زور میزدم تا مدفوع کردم و رفتار پرسنل خیلی خوب بود تمیزم کردن و حس بد ندادن دیگه داشتم فول میشدم که دکتر اومد و من بیحال بودم برش خوردم که نفهمیدم اما همین که بچه اومد بیرون کل دردام تموم شد انگار نه انگار که من بودم اون درد رو میکشیدم فقط دلم میخواست ولم کنن بخوابم بعد دکتر گفت زور بزن‌جفت خارج شه که با دوسه تا زور خارج شد و دکتر شکممو ماساژ داد که اونم دردناک نبود زیاد اما بخیه اذیت کننده بود دکتر کفت دادم تمیز و تنگ میزنم تحمل کن.. دیگه من هیچ دردی نداشتم و فقط خسته بودم و اینجوری بود که زایمان منم تموم شد…



#سیسمونی
#کولیک
#فرزندپروری
#بارداری
مامان ماهان و مهراد🩵 مامان ماهان و مهراد🩵 ۱ ماهگی
پارت چهارم زایمان طبیعی من



این چند ساعت قد چند سال گذشت درد داشتم ولی شدید نبود،ساعت شش بود تشریف آوردن که در چ حالی🙂‍↔️
گفتم درد دارم یکم کمکم کنین چرا همتون رفتین به اون خانم میگم میگه ورزش کن به این یکی میگم میگه باشه میایم،هیچ خبری هم نیستژخلاصه گفت بخابم معاینه شی خوابیدم گفت هفت سانته،همون مامااولیه که گفت برو خونتون اومد یه ربع فقط حرف زد که اره ما اینجا روش اپیدورال داریم و روش گاز نمی‌دونم چی چی،بااین روش ها هیچ دردی نخواهی داشت بسیار راحت زایمان می‌کنی گفتم خب اگه من میخاستم اپیدورال استفاده کنم میرفتم سزارین،گفت نه این دوز خیلی کمی از اونه فقط کمکت می‌کنه راحتتر زایمان کنی خودمم همین روش و پیشنهاد میدم،گفتم باشه فک میکنم مشورت کنم بهتون خبر بدم زنگ زدم به مادر همسرم که ازش مشورت بگیرم یهو اومدن داخل بهم آمپول فشار زدن،اصن یهو یه کاره،یه آمپول هم زدن تو دستم که آنژیو کت داشت همش ریخت بیرون،بعد رفت،خالم به اون یکی خانمه که اومد تو گفت اون امپولی که بدین ریخت بیرون یکی دیگه بیارین بزنین،این آمپول فشار نبودا،نمی‌دونم چی بود،فک کنم هیروسین بود،خلاصه بنه رفته بود به دکتره گفته بود که اینا میگن امپوله ریخته بیرون،دکتره با یه حس طلبکارانه اومد تو که بیا یکی دیگه آوردم حالا همه جا جار نزن که ریخته بیرون،گفتم وا چیمیگی جار چیه خب ریخته بیرون یکی دیگه باید بزنی دیگه یعنی چی،نزدیک بود بحثمون شه منتها چون درد داشتم بیخیال شدیم،نه من حال کلکل داشتم نه اون وایساده،آقا این آمپول فشار و به من زدن من دیگه داشتم به درد های وحشتناکی می‌رسیدم که یهو ماما اولیه اومد تو معاینه کرد گفت بچه رفته تو کمرت😐
پارت بعدی تا چند دقیقه دیگه 🫠❤️