۱۰ پاسخ

آخی عزیزمممم
قدمشون پر از برکت و سلامتی
چشمت روشن😍😍😍😍
عکسشونو دوست داشتی بزار ما ذوق کنیم 🥺😍🥰❤

مبارک باشه عزیزم
قدم نورسیده مبارک
خدا حفظشون کنه ❤️❤️❤️

مبارکه قدمشون پرخیر و پر برکت باشه خداحفظشون کنه

منم بدنم شدید میخاره پوستم خشک شده
دون ریز قرمز زدن رو دستم یعنی خطرناکه؟

قدم نو رسیدت مبارک عزیزم😍

درخاستمو قبول کن

واااای امروز داشتم بهت فکر میکردمااا🥹🥹

عزیزم.خیلی تبریک میگم همین که زایمان کردی بسلامتی به همه چی می ارزه

عزیزززم خوبی جوجه هات خوبن مبارک باشه مامان خانوم
خبری ندادی بهمون ۳قلو ها حسابی وقت تو گرفتن 😁😁
خب بیا بگو چیکار میکنی با ۳قلو ها

اخی عزیزم

سوال های مرتبط

مامان دخترم ماهلین مامان دخترم ماهلین ۱ ماهگی
پارت دو زایمان من

رفتیم مرکز بهداشت روستا... یادمه هوا هم گرم بود. ماما که منو دید ورم و فشارم رو چک کرد. سریع دو تا نامه داد بهم.
یه نامه برای دکترم که حتما منو ویزیت کنه با حساسیت
یه نامه برای آزمایش دفع پروتئین... خیلی تاکید کرد که حتما انجام بدم.
خلاصه ما سریع نوبت گرفتیم و رفتیم مطب دکترم. یادمه مامانمم نگران شده بود و باهام اومده بود. دکترم که نامه ماما رو دید برام آزمایش خون اورژانسی نوشت. باز رفتیم آزمایشگاه و من آزمایش دادم. بماند چون ماه آخر بودم و سرکلاژ هم بودم باه رفتن و نشستن خیلی برام اذیت کننده بود. خلاصه بعد از یه ساعت جواب آزمایشم اومد و بردم پیش دکترم... نتیجه چی بود؟
بله تو آزمایش ادرارم دفع پروتئین دو تا تیک ++ خورده بود. دکترم سریع نامه داد که بدم بیمارستان بستری بشم. ما هم بدون رفتن به خونه از همون جا یه راست رفتیم بیمارستان... به خیالم که چند روز می‌مونم و مرخص میشم. خبر نداشتم که...🥺🥺🥺

خلاصه تا برسیم بیمارستان و بستری بشم فشارم رسید ۱۴ رو ۹... هیچ علائمی واسه فشارم نداشتم حتی یه سر درد... سریع تو زایشگاه بستری شدم. دیگه بماند که سرم و دارویی که بهم تزریق کرده بودن داشت منو می‌سوزاند. بی‌نهایت گر گرفته بودم... دو روز گمونم زایشگاه بودم. هر روز کلی آزمایش و سونو انجام می‌دادم. آزمایش دفع پروتئین ۲۴ ساعته دادم که جوابش وحشتناک بود... دفع پروتئین ام ۱۰۰۰ خورده بود.

بارداری زایمان زایمان زودرس
مامان اِلوینم❤️😘 مامان اِلوینم❤️😘 ۳ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی با آمپول فشار
سه روز پیش ( ۳۹ هفته دقیق ) بخاطر فشار بالا ختم بارداری دادن بستری کردن دو روز امپول فشار میزدن ولی دهانه رحمم کلا یک سانت و نیم پیشرفت داشت ( دوسانت و نیم باز بودم کلا )
روز سوم( ۳۹ هفته و دوروز ) ۸ صبح اومدن کیسه ابمو پاره کردن باز امپول فشار زدن دردام خیلی شدید شده بود وقتی سه سانت شدم زنگ زدم ماماهمراهم گفتم بیاد
ساعت ۱۰و نیم ماماهمراهم اومد هر نیم ساعتی که ورزش میکردیم معاینه هم میکردن هر بار معاینه یه سانت بیشتر از قبل باز میشدم ساعت ۱۴ فول شدم اماده برای زایمان ساعت ۱۴:۴۵ بچه به دنیا اومد
یه ذره طول کشید تا به دنیا بیاد اخرش که دنیا اومد گفتن بچه سرش پایین بوده ولی صورتشو به بالا گرفته بوده برا همین اصلا محال بوده بتونم طبیعی زایمان کنم ولی خدا همراه من بود توان داد بهم برای زایمان🥲
بعد زایمان یکم سرگیجه و سیاهی دید داشتم گفتن بخاطر خونه که از بدنم رفته و یه ذره هم خواب الود بودم چندش ب خوب نخوابیدت بودم دیشب تقریبا راحت خوابیدم امروز کاملا سر پام پوشک بچه رو خودم عوض میکنم خودم میرم سرویس خودم همه کارامو انجام میدم همراهم اومده اینجا خوابیده 🥴😂
برای برش بخیه هم دکتر خاصی نداشتم ماما شیفت بود برام انجام داد زایمانم‌که عالی بود حدس میزنم برش بخیه امم عالی زده باشه

سپالی دارین بپرسین
بارداری جنین نوزاد سیسمونی
مامان جوووجه🐣 مامان جوووجه🐣 ۱ ماهگی
سلام
من ۴۲ روزه که زایمان کردم و ۳۱ روز دخترم nicu بستری بود،اونروزا حالم اصلا خوب نبود ولی الان اومدم که از تجربه خودم بگم براتون
من ۳۵ هفته و ۶ روز زایمان کردم،بخاطر درد و انقباضی که داشتم،دختر من بریچ بود تو شکمم وقتی درد داشتم فکر میکردم معدم درد میکنه یک روز تحمل کردم،روز بعدش دیگه نتونستم به شوهرم کفتم بریم بیمارستان من دیگه این درد معده رو نمیتونم تحمل کنم،ولی وقتی رفتیم و nst گرفتن گفتن درد زایمانه،خیلی استرس داشتم بهشون میگفتم با دارو بیشتر نگهش دارید ولی چون وضعیتش بریچ بود میگفتن خطرناکه ممکنه با پا بیاد تو کانال خطرناک میشه،دهانه رحمم هم ۲ سانت باز شده بود،من توی ۳۲ هفته ۲ دوز بتا زده بودم،اونروز ۲ ساعت قبل زایمان هم برای بتا زدن میگفتن همین ۲ ساعت هم تاثیرداره،من خیلی ترسیده بودم کلی برنامه داشتم که بهم ریخت حالا اینا مهم نبود،نگران بچم بودم میگفتم نره تو دستگاه،پرستارا بهم دلداری میدادن میگفتن نترس هفتت خیلی هم پایین نیست بعدم اینکه نوزاد دختره ،نوزاد دختر خیلی مقاوم تره بدنش،من تو اون مدت دوروبرم چندتا از دوستام بچه هاشونو از دست داده بودن و من خیلی نگران بودم ولی کاری هم نمیشد کرد باید میرفتم برای زایمان،ساعت ۵ منو بردن اتاق عمل
(بقیش پست بعد اینجا شاید جا نشه)