۹ پاسخ

ببین بحث و دعوا بین همه زن و شوهرا هس نمیخواد خودتو کوچیک کنی که بیاد دنبالت. بزار خودش دلتنگ بشه بیاد. بعدم موقع دعوا تو خونه بمونین بهتره منم چند بار قهر کردم به بچم محل ندادم شوهرم بچمو برد خونه مامانم مجبور شدم خودمم برم ولی بعدش اومد دنبالمون. اگرم وابستشی خیلی لوسش نکن بزار اون ناز بخره

خب دوسش داری طبیعیه حالت بد باشه صحبت کن باهاش حل کنید مسئله رو نه فقط بخاطر بچت بلکه بخاطر خودت حال خودت خوب بشه

بعضی وقتا با خودم میگم من توانایی این همه فداکاریو از خودگذشتگی رو ندارم درسته مادرم ولی گناه ک نکردم 😞

بازم سر همون موضوع؟

عزیزجان برو خونت بخاطر بچت هیچ کس بغیر همسرت نمیتونه پدری کنه برای بچت
مادر شدیم و فداکاری های بی پایان🙂

هز چ خیره برات پیش بیاد انشالله عزیزم بسپار ب خدا درست میکنه همه چیزو

بچت الان کجاست پیش خودته؟

اولا ک با شوهرم بحثم میشد خیلی حرص میخوردم تا حد سکته میرفتم با دوتا بچه کوچیک ...ولی الان اصلاا برام مهم نیست میخاد باشه میخام نباشه خودمو برای هیچی ناراحت نمیکنم میگذره الویت زندگیم عشقم نفسم شدن ۳ تا بچه هام

چراچیشدهبروخونت چرابچه اوردی

سوال های مرتبط

مامان مهدی مامان مهدی هفته هفدهم بارداری
مامانا من از بارداری همش استرس و دلشوره داشتم سه ماه اول فقط گریه بعد از سه ماه گربه تموم شد همش استرس و اضطراب هری دلم میرخت نه ماه بدون دارو خونه مادرم گذروندم و غروب‌ها برمیگشتم خونه خودم بعد از زایمان اومدم خونه مادرم ولی مادرم تا ۱۲ روز پیش موند و بعد رف بچم رفلاکس شدید داشت طوری که موقع شیر می‌خورد باید چهل دقیقه تو بغلم نگهش می‌داشتم تا شیر از گلوش بره پایین تا خدایی نکرده خفه نشه و تا دو ماه خوابش تنظیم نمود مامانم یک شب درمیون میومد خونمون تا من بخوابم من همش کارم گریه و استرس بود تا ب مرور زمان خوب شد بعد از دوماه دیگه مستقل شدم ولی در هفته دو الی سه بار میومدم خونه مادرم حالم خوب و بهتر شد تا اینکه خانوادم مریض شدن و من موندم خونه خودم و مدام فکر منفی اومد تو ذهنم اگه بچم بره مدرسه اتفاقی واسش بیفته یا بره بیرون ماشین بزنتش همش فکر منفی و نگران شدم و نگرانی هام تبدیل شده به اضطراب و اضطراب زد معده و رودم داغون کرد و باید اندیکوپی و کولونوسکوپی انجام بدم حالم بشدت بده و هیچ کس نمیتونه کمکم کنه