رعنا مدام تو دلش قربون صدقه امیر میرفت
امیر دیگع طاقت نیاور جو واسش سنگین بود از خونه زد بیرون طاقت نداشت باید رعنارو میدید صداشو میشنید
یه فکری به سرش زد به خواهرش گفت اونم یک چشمکی زد گفت ای ناقلا باشه حلش میکنم
همه مهمونا اومده بودن مامان رعنا بقیه مشغول سفرع پهن کردن بودن که سحر خواهر امیر به رعنا گفت رعنا جان برو دبه ترشی رو از زیر زمین بیار
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.