۲۱ پاسخ

من برای اولی یک روز برام مثل یم ماه میگذشت چون خونه ی پدر شوهرم زندگی می کردم و دخالتهاشون بی اندازه زیاد بود ولی الان شکر خدا خونه خودمم .تمام سختی هاش برام آسونه.با عشق پیش برین خیلی آسونتر میشه.از لحطاتتون لذت ببرید که بعدا دلتون تنگ نشه

من اگه میدونستم انقد سخته قطعا کل بارداریمو می‌خوابیدم

بعد از ۳ سال هنوزم نمیتونم ادعای قوی و صبور بودن بکنم فقط شل کردم کمتر سخت بگذره😂

اینطوری نگید بله واقعا سخته ولی کاملا قابل تحمله
اینو منی میگم که همش دنبال خوابیدن و راحتی بودم با اینکه بچه نمیذاره درست بخوابم اما عشقی که با خندش بهم میده همه ی خستگی هارو ازم دور میکنه
چیزی که خیلی اذیتم میکنه تو رفتار هاش اینکه بی خودی گریه می کنه و من نمی دونم الان چی شده😅🤣

کاش پیامتو زودتر میدیدم که هیچوقت باردار نمیشدم.انقدررررر خسته و داغونم که خدا میدونه.ناشکری نمیکنم اما بدترین تصمیم و بزرگترین اشتباه عمرم بچه دار شدن بود

منم حقیقتا خستم بچم ۴ ماهشه هر روز ی چالشی دارم اول سینه نگرفتن بعد اون کولیک بعد اون حساسیت ب پروتیین گاوی بعد اون رفلاکس پنهان و اعتصاب شیر و بعد واکسن بعد اون سرماخوردگی با تب ۴۰درجه سه شبه نخوابیدم خیلی خستم

من دیگ داغون شدم
شیرنمیخوره،نمیخوابه،اذیت میکنه
خدایاکاش یکم نگاه منم بکنی ی حالی بهم بدی بچم یکم خوب بشه
خسته شدم بقران مگ من چکارت کردم😭😭😭😭

۲۰ روز اول من مرگو به چشم دیدم خستگی نداشتن شیر زردی بچم تنهایی منت کمک رسانی برام اون ۲۰ روز جهنم بود
الان خداروشکر تو خونه خودم هستم عاشق دخترم هستم و تا آخر میخوام همین یدونه باقی بمونه چون نمیخوام عشقی که نسبت بهش دارم لا اومدن بچه دوم کم شه و چون خیلی براش زحمت کشیدم و هم سخت میشه بچه داری خداروشکر که منم مادر شدم از خدا ممنونم بخاطر دادن دخترم

اتفاقا تاپیک قبلیم گفتم همه کسایی که بعد ازدواجم اسرار داشتن بچه دار بشم هیچکدوم اصلا اشاره ای به اینکه قراره از خستگی و بی خوابی پااااره بشم نکردن🥴🫡😐

من دیگه جون نمونده برام هیچ جا نمیرم الانم چند هفتس که تو بیداری شیر نمیخوره خیلی حالم بده واقعا سخته خیلی

من انقدر خستم که کلمات نمیتونن توصیف ‌کنن خستگیمو، همه چیز یادم میره، یه نقطه ازکمرم میسوزه ، خواب و خوراک درست ندارم ، کل تایمم شده بچه داری ، حالم از خونمون به هم میخوره امروز بچه خیلی اذیتم کرد منم نشستم گریه کردم تازه الان خوابید ، انقدر استرسم زیاد شده بود بچه تو بغلم نمیموند ولی تا رفت بغل باباش خوابید ، باورت نمیشه امقدر لالایی میخونم گلو دردم 🤭

ولی در کل از این دوران نوزادی پسرم سعی میکنم لذت ببرم خیلی شیرینه🥺
خنده هاشو میبینم تموم خستگی و بیخوابیا یادم میره

من اگه شوهرم کمکم نکنه دیگه جونی برام نمیمونه
بازم از سرکار ک میاد بغلش میکنه میخوابونتش
بچه منم خیلی بد میخوابه همش باید تابش بدیم از پا و کمر افتادم

من اکثر روزا وقت نمیکنم موهامو شونه بزنم تا وقت میارم یا میخوابم یا یکم ب خونه میرسم😓

اصلا اینقدر خسته میشم گاهی اوقات، بدن درد میگیرم، افسرده میشم ولی دوباره خودمو جمع و جور میکنم

امشب از خستگی و درد فروپاشی روانی کردم، اما همسرم جای درک و همراهی، رو ناراحتی من ناراحتی کرد و ذره ای درک نکرد شرایطم رو، بهم گفت توقع دارم انقد خستم تو لااقل ارامش باشی😪 پس خستگی ما خستگی نیست؟

اره واقعا خییییلی سخته موافقم باهات.
من انقد خسته و بی خوابم همه چی زود یادم میره یه کاریو میکنم دوباره فکر میکنم نکردم یه سوالو چندبار میپرسم حافظم به شدت ریخته بهم. یعنی خونه مامانمم نبود نمیرفتم اونجا تنهایی دیوونه میشدم

واقعاسخته‌من دو روزه دهنمو‌داره سرویس میکنه
دستام داره میشکنه دیگه ازدستش
مغزم حس میکنم هردیقه‌منفجرمیشه توسرم
حالم از خونمون از زندگی کردن کفرنمیگم ولی بعضی وقتاازبچمم‌حالم‌بهم‌میخورههههه
دلم میخواد واسه یه‌روزم‌که‌شده ن سوهرم باشه ن بچم واسه خودم باشم

همه ی حرفات درسته ولی حسمادر شون خیییییلی شیرینه باید خیییییلی عاشق این حس و بچه باشی گه بتونی همه رو پشت سر بذاری

سعی میکنم قوی باشم اما بعضی وقتا انرژی و طاقت آدم صفر صفره

بی خوابی داره منو میکشههههه
همش شیر بده آروغ بگیر پوشک عوض کن و همینطوووووور این چرخه ادامه دارهههه واااای خسته ترینم

سوال های مرتبط