بزار داستان خودمو برات بگم
۱۸ساله بودم ی چیزی اندازه یک عدس زیر پوست سینه احساس کردم ولی هیچی به خانواده نگفتم چون دادش مریض احوال سخت داشتم که ذهن همه رو درگیر کرده بود و همه تو غم وغصه بودن، ولی من هرشب قبل از خواب معاینش میکردم و میگفتم به شرطی که این سرطان هست چه بلایی سرخانوادم داره میاد
خلاصه هرشب هرشب تا که از یک عدس شد یک نخود شد یک پسته شد یک بادام سد اندازه گردو و بجایی رسیدم که شب میخواستم بخوابم حس میکردم یک سنگ بزرگ روی سینه ام هست که دیگه درست هم نمیتونم نفس بکشم، وقتی نفس مشیدن برام سخت شد اون موقع به مامانم گفتم
رفتیم دکتر
دکتر تا معاینش کرد گفت هر روز معاینش میمردی گفتم آره , گفت هر روز بزرگتر شد گفتم آره گفتحتما الان هم ترس ورت داشته گفتم دقیقا
گفتم چیه
گفت هیچی
گفتم پس چرا ختی نفس تنگی روش گرفتم
گفت از بس بهش فکر مردی ذهنت بزرگش کرده
این هیچی نیست ی کیسته که به مرور زمان درست میشه ، مخصوصا اگه ازدواج کنی زودتر از بین میره که من حدود۱۳ سال بعد ازدواج کردم
خلاصه همین که دکتر گفت هیچی نیست ذهن من آروم شد دیگه بهش فکر نکردم کلا یادم رفت، نفسام درست سدبعد از بکسال یهو یادم امد دستش زدم دیدم اصلا نیست
حتی دکتر گفت بخوای عملت میکنم برش میدارم فقط جای عمل میمونه که گفتم نه
آره عزیزم اون ذهنمونه که ی چیز رو بزرگ میکنه و خوب نمیشه
سلام عزیزم نگران نباش اصلا
منم شهریور ماه رفتم داشتم امروز رفتم چکاپ گفت اصلا بزرگ نشده و همونطوری هست اینا اصلا خطرناک نیستند نگران نباش ولی فست فود ک اینا سعی کن نخوری
بروکلی هم شنیدم خوبه
سلام من کافئین رو حذف نکردم حتی قهوه
اما شیرینی طبیعی و مصنوعی رو حذف کردم و فست فود رو کم کردم و اوکی شد
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.