۷ پاسخ

اییییی خداااا😓😓😓

واااای 🥺🥺🥺خدا رحم کرد

وای خدا
خداروشکر که چیزی نشد
من پسرمو بردم هیچکسو راه ندادن داخل
آدم دلش برنمیداره ببینه این صحنه هارو خب

کاشکی پیشت بودم رگای حولتو میگرفتم

وای چه صحنه بدی

وای همسر منم دقیقا اینجوریه درجا فشارش میاد پایین برااونه وقتی سوزن و خون و این چیزا هست اصلا نگاه نمیکنه یا میره اونور درجا فشارش میوفته😑💔 خداروشکر الان هردو سالمن گلم نگران نباش

واای چه وحشتناک😢خب اگه دلشو نداشت نباید میموند که😞

سوال های مرتبط

مامان کارن🩵👶 مامان کارن🩵👶 ۲ ماهگی
تجربه زایمان پسر نازم🩵
پارت۳
فقط فشاری که زیر سینم دادن خیلی دردم گرفت و به پرستار کنارم گفتم گفت دارن فشار میدن بچه بیاد پایین که خداروشکر همون لحظه بعد از فشار صدای گریه کارن من اومد🥺👶🩵
دکتر گفت اینم اقا کارن
اون لحظه با شنیدن صدای گریه اش گریه میکردم و خداروشکر میکردم که این حس قشنگ رو دارم تجربه میکنم
همون موقع داشتم برای کسایی که گفته بودن و مامانایی که چشم انتظارن دعا میکردم که به زودی این حس قشنگ رو تجربه کنن❤️
متخصص اطفال بچه رو تحویل گرفت و گفت همه چی خوبه و تحویل ماما داد که اونم تمیزش کرد و کارهاشو میکرد و کارنم داشت گریه میکرد و پرستار میگفت گرسنشه و دستشو میخوره فداش بشم💙
فقط بدیه که داشت این بود تماس پوست با پوست نداشتیم و ماما فقط بهم نشونش داد و برد ریکاوری گفت اونجا میاریم پیشت
عملم از ۱۱ شروع شد و ساعت ۱۱:۳۵ دقیقه پسرم به دنیا اومد و تا ۱۲ خانم دکتر و دستیارش بخیه زدن و کارها رو کردن و منو بردن ریکاوری
اونجا هم با اینکه زود حس پاهام برگشت ولی تعویض شیفت بود و تا یه ربع به دو طول کشید برم بخش
تو ریکاوری تخت بغلیم خیلی درد داشت و همش گریه میکرد و داد میزد ولی من خداروشکر حسم که داشت برمیگشت فقط سمت راست زیر دلم یکم درد و سوزش داشتم و فقط سعی میکردم سرم تکون ندم تا سردرد نگیرم
مامان 🩵🩶💙محمدرضا مامان 🩵🩶💙محمدرضا ۱۰ ماهگی
منم چشامو بستم و اجازه دادم که کارشونو بکنن و دیگه سقفو نگاه نکردم😵‍💫😮 بعد دکتر گفت که میخوام بچه رو دربیارم ،دلمو یه فشار دادن و بعد صدای گریه پسرم پیچید تو اتاق عمل❤️ ساعت ۱۱/۳۰ محمدرضای من به دنیا اومد❤️ بعد اون تاپی که بالا گفتم پوشیدم از زیر لباس یکبارمصرف، پسرمو آوردن گذاشتن داخل تاپم و گفتن تماس پوستی باید برقرار شه و پسرم حدودا ۲ ساعت موند داخل تاپم😁 حدود ۱۲ عملم تموم شد و بردنم ریکاوری ، اونجا یه بار اومدن دور نافمو یه ماساژ دادن که درد داشت، ساعت ۱/۴۵ از ریکاوری درومدم و همسرم جلو در اتاق عمل بود❤️ بعدشم ۶ ساعت رو تخت بودم ، دوباره تو اتاق یه بار اومدن و دور نافمو یه ماساژ دادن که باز درد داشت! بعدش یه چیز سنگینی گذاشتن رو شکمم که اونم درد داشت و یادم‌نمیاد که چقدر موند رو شکمم، بعد ۶ ساعت اومدن سوندمو دراوردن و کمک کردن راه برم ، یکم سخت بود ولی عجله داشتم که راه برم و از رو تخت پاشم ، چون درازکش هم شیردهی سختم بود و هم کثیف کاری شده بود و عجله داشتم پاشم لباسامو عوض کنم. هرچقدر که تند تند پاشید راه برید براتون آسونتره ، انگار هرچی رو تخت میمونی بدنت خشک میشه😑 عصر به مامانم و خواهرم و خواهرشوهرم گفتم برن استراحت کنن ، من و همسرم موندیم بیمارستان ، پسرم شیرشو خورد و خوابید ، ما هم باهاش خوابیدیم کلی حال داد😁 بعد ساعت ۱۰ مامانم اومد همسرم رفت ، تا صبح پروسه شیردهی و آروغ گیری و خواب ، دو سه بار تکرار شد، فرداش ساعت ۱۱ همسرم اومد ، ترخیصم کردن اومدیم خونه و ادامه ماجرا😁
مامان ملوری🦢 مامان ملوری🦢 ۵ ماهگی
#تجربه سزارین

زایمان من اختیاری بود با اینکه زایمان دوم بود ولی زیر میزی دادم
روز زایمان خیلی استرس داشتم با همسرم و خواهرم رفتیم بیمارستان چون مادرم بچه هامون و نگه داشته بود اول همسرم کارای بستری رو انجام داد بعد من رفتم بلوک زایمان لباسامو عوض کردم بهم سرم زدن خیلی از سوند میترسیدم ولی درد نداشت فقط حس بدی بهم میداد مثل کلافگی رفتم طبقه بالا اتاق عمل خیلی ترسیده بودم سردمم بود بعد از پرسیدن چندتا سوال مثل گروه خونی و نداشتن بیماری بردنم اتاق شماره ۲ البته من فیلمبردارن داشتم و مدام از همه جام داشت فیلم و عکس میگرفت🤣نشستم روی تخت اتاق عمل اومدن برام امپول بی حسی بزنن یه لحظه حس کردم برق از توی پام رد شد به ثانیه نکشید بی حس شدم اون حس بد سوندم از بین رفت واقعا اونقدر درد و ترسی که میگفتن نداشت سریع خوابوندنم روی تخت یه پرده کشیدن جلوم از ترس شروع کردم به گریه کردن ولی همه دلداریم میدادن که نترس چیزی حس نمیکنی واقعا هم چیزی حس نکردم فقط انگار یکی داشت شکممو ناز میکرد حس خوبی داشتم یه دفعه صدای گریه دخترم اومد وای بهترین لحظه عمرمو برای بار دوم تجربه کردم اوردنش پیشم کلی بوسش کردم بعد از بخیه شکممو دوبار فشار دادن که بازم دردی حس نکردم بعد بردنم ریکاوری بعد از ۱۰ دقیقه بردنم توی اتاقم تا ۸ ساعت باز ناشتا بودم فقط سرم بهم میزدن بعد از ۸ ساعت گفتن مایعات فقط بخور بعدم اومدن سوندمو کشیدن من بلند شدم راه رفتم اولین بلند شدن واقعا یکم درد داشت ولی قابل تحمل بود
مامان ناز پسر🩵 مامان ناز پسر🩵 روزهای ابتدایی تولد
بخش سه سزارین:
من رو تخت دراز کشیدم پرده رو انداختن جلوم دکتر شروع کرد به برش دادن من حس میکردم همه چیز و اولش درد نداشتم بعد احساس کردم از شدت ترس شونه هام سست شده به دکترم گفتم حالم خوب نیست تهوع دارم و قابل تحمل نیست وضعیت برام مجدد دکتر بیهوشی اومد یه آمپول زد و دیگه نفهمیدم چیشد یه خواب عالی کوتاه داشتم چشم واکردم دیدم ماسک اکسیژن دارم دختر خالم با من داخل اتاق عمل بود آیریک و آورد نزدیک صورتم صداش و میشنیدم قشنگترین لحظه عمرم بود اما بواسطه بیهوشی گیج بودم یکم قربون صدقه پسرم رفتم که البته بعدا یادم نمیومد فیلم و دیدم متوجه شدم
خلاصه آیریک و بردن تمیز کنن لباس بپوشونن دیدم جراحی هنوز ادامه داره دکترم گفت عمل سختی بوده بچه جهتش و از سر به پایین به حالت عرضی تغییر داده و بسختی بچه بیرون اومده یه میوم بزرگ سمت راستم داشتم که خیلی دردسر ساز شده و دکتر داره برش میداره برای همون عمل طولانی شده
حتی دکتر گفت خیلی با این همه میوم توشکمم باردار شدم
خلاصه بعد عمل رفتم ریکاوری ساعت ۱۲ بود و آیریک ساعت ۱۱/۱۵ دقیقه متولد شده بود
من و تا ۳ ریکاوری نگه داشتن داشتم دیوونه میشدم چون بچه مو ندیده بودم شدیدا میخواستم برم اتاقم بغلش کنم و ببینمش
دوبار در ریکاوری ماساژ شکمی دادن نفهمیدم اما سومین بار موقع خروج از ریکاوری بود که یه پرستار اومد حدود یک دقیقه ماساژ محکم داد و من تقریبا مرگ و به چشم دیدم کلی گریه کردم از درد ولی هیچ توجهی نکرد
من و بردن اتاقم( اتاق خصوصی گرفتم) اما دیدم پسرم نیست از مامانم و همسرم اینا پرسیدم گفتن فقط در حد چند دقیقه بهشون نشون دادن و بردنش دکتر نوزادان چکش کنه
بعد دختر خالم گفت در تنفسش یکم مشکل بوده قرار دوساعت دستگاه بزارن بیارن
مامان تابستونی من مامان تابستونی من ۸ ماهگی
مامان آراد مامان آراد ۲ ماهگی
خیلی خوب بود توی اتاق زایمان بعد متخصص زنان که داشت سال اول میخوند بالا سرم بود بعد یه دکتر سال دومی اومد معاینه کرد که خیلی درد داشت گفت ۲ سانتی بعد رفت دکتر سال اولی بالا سرم موند فامیلیش صفایی بود بعد ان اس تی گرفتن و فشار و قند و همه چی چک کردن یکی تز سونو هارو توی اورژانس تاریخشو ننوشته بود هی دنبال اون میگشتن بعد من به حاطر درد معاینه نمیخاستم که طبیعی بیارم با یکی از سال اولی های دیگه صحبت کردم گفت میتونی به استادمون بگی با ۳۰ میلیون سرارین میکنه اختیاری
بعد دیگه ۱ ساعت بعد دکتر اومد گفت اکپول ریه اونایی که دیابت دارن بعد ۳۴ هفته نمیخاد بزنن و گفت بیارین دو ساعت دیگه من سونوگرافی کنم اگر آب دور بچه بیشتر از ۲ بود من یه هفته نگه میدارم به منم گفت راضی گفتم اره
دیگه دو ساعت ان اس تی وصل بود مامانم مدارکمو اورد پیشم موند وقتی هم که میخاستم برم سونو خرما با خودم بردم رفتم
دکتر سونو کرد گفت ۲۷۰۰ هست اب دور بچه هم خیلی کمه نمیتونم نگه دارم باید خاتمه بدیم بعد گفتم میشه سزارین کنیم گفت چرا گفتم اخه خیلی معاینه میکنن و خیلی درد داره گفت اگر به خاطر کعاینه و درد میگی من میگم هر موقع لازم بود معاینه کنن برات میتونم زایمان بدون دردم هم هماهنگ کنم منم چون ورزش اینارو دوس داشتم و دوس داشتم امتحان کنم گفتم پس بگین توپم بهم بدن گفت باشه من مینویسم
مامان محمد حسین مامان محمد حسین روزهای ابتدایی تولد
سلام مامانا
امروز ۳ روزه که من زایمان کردم میخوام از تجربه سزارین بگم برای اونایی ک تو بارداری مثل خودم هزار تا سوال دارن
اول اینکه صبح ساعت ۵ رفتم بیمارستان و با هزار تا استرس بستری شدم بعد بستری بهم پک و لباس دادن و رفتم برای سونداژ و رگ گیری از سوند گذاشتن خیلیییی میترسیدم درد داشت ولی قابل تحمل بود بعدشم ی ان اس تی گرفتن و رفتم اتاق عمل تو اتاق عمل دکتر بیهوشی و دکتر خودم اومدن پزشک بیهوشی از پشت کمرم امپول بی حسی رو زد اون هم درد داشت ولی ازش مثل سوند نمیترسیدم اولش مثل امپول معمولی درد داشت اونجا ک ب نخاع خورد خیلی سوخت ولی گذرا بود بلافاصله بعد ۱۰ ثانیه هم نکشید ی گرمی اومد تو پاهام و بی حس شد و هیچچچچی نفهمیدم خیلی خوب بود و اون لحظه ای ک صدای گریشو شنیدم ب همه درد هایی ک کشیده بودم می ارزید حاظرم ۱۰۰۰ بار دیگه اون عذاب هارو بکشم ولی صدای گریه اون لحظه رو شنیده باشم
بعد هم بخیه زدن و کلا ۲۰ دیقه طول کشید منم کامل هوشیار بودم بعد بهم پمپ درد زدن و رفتم ریکاوری ۱ ساعت موندم تو ریکاوری پمپ درد از ساعت ۸ تا ۸ شب نزاشت خیلی درد بکشم ینی قابل تحمل بود اولین باری ک از تخت پایین اومدم خیلی زجر کشیدم مرگو ب چشمم دیدم ینی ک اونم بعد پمپ درد بود و حدودا یک شب کامل درد خیلی زیاد داشتم ولی همون ضب بودو از فرداش حالم بهتر شد خودم با کمک راه میرفتم و موقع ترخیص هم ک عصر بود خودم از بیمارستان رفتم بیرون در کل برگردم اقب بازم سزارینو انتخاب میکنم تا طبیعی بازم سوالی داشتین بپرسین اگه چیزی از قلم انداخته باشم
مامان TAHA 💕 مامان TAHA 💕 ۹ ماهگی
سلام منم اومدم از تجربه زایمانم بگم اول رفتم طبیعی بعدش سزارین اجباری شدم
پارت اول
از خواب بیدار شدم رفتم سرویس اومدم بیرون دیدم کمرم داره شدید تیر میکشه زیر دلمم درد گرفته نتونستم راه برم رفتم دراز کشیدم یه 20 دقیقه ای بعد که اومدم از جام پاشم یه دفعه ای کلی آب با ترشح بی رنگ ازم خارج شد هم دامنم پر شد هم تخت همینجوری هم داشت می‌ریخت ازم خلاصه کیسه آبم پاره شده بود زنگ زدم دکترم اونم گفت خودتو برسون زایشگاه که منم اول یه ساعتی رفتم حموم بعدش حرکت کردم سمت زایشگاه اولش درد پریودی داشتم اما کم کم درده بیشتر شد تا جایی که نمیتونستم خودمو کنترل کنم انقدر درد داشتم بدنم خودش می‌لرزید فقط گریه میکردم و به درو دیوار چنگ میزدم از ساعت 8 و نیم شب درد داشتم تا ساعت 12 ظهر روز
انقدر اومدن معاینه کردن که دردام بعد هر معاینه بیشتر می‌شد جوری که دلم میخواست زمین دهن باز کنه منو ببلعه چند باری جیغ زدم از درد که دیگه اونم تحملم تموم شده بود یه متخصص اومد معاینه کرد گفت 8 سانت بازی کم کم ببرینش رو تخت زایمان تو اون مدت که بخوان ببرنم من همون جا بعد هر درد تا ادرار نمیومد درده آروم نمیشد هر چند ثانیه یه درد بد داشتم
حس مدفوع هم داشتم آخرش که بردنم رو تخت زایمان ...