۷ پاسخ

اییییی خداااا😓😓😓

واااای 🥺🥺🥺خدا رحم کرد

وای خدا
خداروشکر که چیزی نشد
من پسرمو بردم هیچکسو راه ندادن داخل
آدم دلش برنمیداره ببینه این صحنه هارو خب

کاشکی پیشت بودم رگای حولتو میگرفتم

وای چه صحنه بدی

وای همسر منم دقیقا اینجوریه درجا فشارش میاد پایین برااونه وقتی سوزن و خون و این چیزا هست اصلا نگاه نمیکنه یا میره اونور درجا فشارش میوفته😑💔 خداروشکر الان هردو سالمن گلم نگران نباش

واای چه وحشتناک😢خب اگه دلشو نداشت نباید میموند که😞

سوال های مرتبط

مامان هیرمان مامان هیرمان ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت چهارم
حدود ساعت ۹بود که دیگه دردام به صورت منظم هر یه ربع بود تا اینکه پسر خواهر شوهرم همراه نامزدش اومدن پیشم تا قیافه منو دیدن گفتم چت شده منم خیلی عادی گفتم خوبم یه کم درد دارم هی بهم گفتن پاشو بریم بیمارستان و من اهمیت ندادم تا اینکه نامزد پسر خواهر شوهرم فشارم رو گرفت رو ۱۵بود به بیمارستان زنگ زد گفت باید حتما بیاریدش چک بشه با اصرار اونا من آماده شدم که بریم بیمارستان از ساعت ۹دیگه دردام هر ده دقیقه یکبار شده بود همون موقع به مامانم و همسرم زنگ زدم همسرم حرکت کرد مامانم هم با ابجیم حرکت کردن ما هم رفتیم به سمت بیمارستان دنا
تو مسیر یه کم ترافیک بود من دیگه تو ماشین دردام شد هر دو دقیقه و دردام تازه شدید شد تا قبل از اون خیلی دردام کم بود و قابل تحمل ولی از ۹/۳۰ به بعد دردام شدید شد تا رسیدیم بیمارستان حدود ساعت ۱۰بود منو سریع بردن اتاق تریاژ تا معاینه کرد گفت ۹ سانت هستی همون موقع زنگ زدن به دکترم . منو خوابوندن شروع کردن لباسمو عوض کردن سرم بهم وصل کردن . دستگاه بهم وصل کردن و نوار قلب بچه رو چک میکردن یه یه ربع که گذشت دکترم هم اومد بالای سرم و از دیدنش خیلی خوشحال شدم بعد از دکتر هم مامانم و همسرم اومدن بالای سرم خیلی قوت قلب گرفتم . دستم تو دست همسرم مامانم صورتمو نوازش میکرد یه پرستار پایین پام بود و موقع دردا بهم میگفت فقط زور بزن دکتر هم پایین پام ایستاده بود و هی باهام حرف میزد یه نیم ساعتی که تو این وضعیت بودم دکتر اعلام کرد که سر بچه اومد تو لگن و همسرم منو برد تو اتاق زایشگاه منو خوابوند و خودش رفت چون دیگه اونجا اجازه ورود نداشت
مامان میران مامان میران ۳ ماهگی
تجربه زایمان پارت دوم
وقتی رفتم اتاق عمل خیلی احساس سرما داشتم که گفتم سرده و کولر خاموش کردن اولش ترسیدم از اتاق عمل چون اولین بار بود و احساس ترس داشتم ولی با خودم گفتم من خیلی دوست داشتم سزارین بشم خوب الان باید خوشحال باشم به خواستم رسیدم دیگه خلاصه بعدش آمپول بی حسی زدن به کمرم که داشتم همش میگفتم درد دارم که پرستار می‌گفت الان تموم میشه دردات می‌ره خیلی مهربون باهام رفتار کرد تا اینکه گفت پاهات داره بی حس میشه گفتم آره انگار پاهام داره سرد میشه بعد که اینم گفتم شکمم و برش دادم منم فهمیدم برش خورد بعد یهو دیدم بی حس نشدم و بچه تو شکم حی می‌رفت بالا میومد پایین این حس داشتم کی یکی داره قلب مو از جا می‌کنه منم جیغ میزدم دارم خفه میشم درد دارم گفت مگه تو بی حس نشدی جیغ میزدم گفتم نه دارم حس میکنم همش میگفتم نفسم بالا نمیاد دارم میمیرم که بهم بیهوشی زدن در همین حین که جیغ میزدم داشتن می‌گفتن بهم که نه نفس میکشی چیزی نیست پرستار دستمو گرفت می‌گفت چیزی نیست نترس منم فقد جیغ میزدم و درد بعد که آمپول زد به دستم دیگه بیهوش شدم بعدشم که بهوش اومدم رو تخت دراز کشیده بودم و بچه هم ندیده بودم من ساعت هفت و بیست دقیقه تقریبا بود رفتم که فک کنم هفت و نیم بچه. به دنیا اومدم که حدود چهل پنجاه دقیقه بعد بهوش اومدم اونم با درد هنوز دارد داشتم گریه میکردم بعد همسرم اومد منو از اون اتاق بردن اتاق دیگه ومن همش گریه میکردم تا مامانم و مادرشوهر هم اومدن همشون میگفتن چرا گریه می‌کنی با اینکه درد داشتم ولی نمیدونم چرا همش گریه می‌گرفت بعد که رفتم تو اتاق دیگه بچه مو. آوردن بهش شیر دادم خیلی ناز بود قربونش بشم
مامان نینی مامان نینی ۱ ماهگی
پارت سوم
چیزی یادم نمیاد فقط وقتی داستم کم کم بهوش میومدم دخترم رو گذاشته بودن رو سینم البته از قبل لباس کانگورویی دادن پوشیدم و دخترمو گذاشته بودن داخل اون که تماس پوستی برقرار بشه و وقتی داشتم ب خودم میومدم پرستار خیلی محکم داست شکممو فشار میداد جیغ زدم از درد گفتم نکن تورا خدا خیلی دلم درد میکنه بعد دوباره بی حال شدم و هیچی از ریکاوری نفهمیدم اومدن دخترمو از لباس کشیدن بیرون و پتو پیچیدن گذاشتن تو بغلم و بهم گفتن محکم نگهش دار ک نیفته از اتاق عمل اومدیم با دخترم بیرون ک صدای مامانم و شوهرمو شنیدم ک دارن قربون صدقه خودم و بچم میرن دخترمم از اتاق میومدیم بیرون دستشو گذاشته بود دهنش مک میزد از گشنگی وارد اسانسور شدیم چون کامله کامل هوشیار نشده بودم دوباره چیزی یادم نمیاد تا اینکه تو بخش مادر شوهرم و پدر شوهرم و شوهرم و مامانم و اجیم اومدن پیشمون تا نفس رو ببینن بعد حدودا یک ربع پرستار اومد همشون رو بیرون کرد فقط مامانم موند پرستار باز دوباره پتوی بچه رو باز کرد و لخت گذآشتش رو سینه من
مامان کارن🩵👶 مامان کارن🩵👶 ۸ ماهگی
تجربه زایمان پسر نازم🩵
پارت۳
فقط فشاری که زیر سینم دادن خیلی دردم گرفت و به پرستار کنارم گفتم گفت دارن فشار میدن بچه بیاد پایین که خداروشکر همون لحظه بعد از فشار صدای گریه کارن من اومد🥺👶🩵
دکتر گفت اینم اقا کارن
اون لحظه با شنیدن صدای گریه اش گریه میکردم و خداروشکر میکردم که این حس قشنگ رو دارم تجربه میکنم
همون موقع داشتم برای کسایی که گفته بودن و مامانایی که چشم انتظارن دعا میکردم که به زودی این حس قشنگ رو تجربه کنن❤️
متخصص اطفال بچه رو تحویل گرفت و گفت همه چی خوبه و تحویل ماما داد که اونم تمیزش کرد و کارهاشو میکرد و کارنم داشت گریه میکرد و پرستار میگفت گرسنشه و دستشو میخوره فداش بشم💙
فقط بدیه که داشت این بود تماس پوست با پوست نداشتیم و ماما فقط بهم نشونش داد و برد ریکاوری گفت اونجا میاریم پیشت
عملم از ۱۱ شروع شد و ساعت ۱۱:۳۵ دقیقه پسرم به دنیا اومد و تا ۱۲ خانم دکتر و دستیارش بخیه زدن و کارها رو کردن و منو بردن ریکاوری
اونجا هم با اینکه زود حس پاهام برگشت ولی تعویض شیفت بود و تا یه ربع به دو طول کشید برم بخش
تو ریکاوری تخت بغلیم خیلی درد داشت و همش گریه میکرد و داد میزد ولی من خداروشکر حسم که داشت برمیگشت فقط سمت راست زیر دلم یکم درد و سوزش داشتم و فقط سعی میکردم سرم تکون ندم تا سردرد نگیرم
مامان 🩵🩶💙محمدرضا مامان 🩵🩶💙محمدرضا ۱۶ ماهگی
منم چشامو بستم و اجازه دادم که کارشونو بکنن و دیگه سقفو نگاه نکردم😵‍💫😮 بعد دکتر گفت که میخوام بچه رو دربیارم ،دلمو یه فشار دادن و بعد صدای گریه پسرم پیچید تو اتاق عمل❤️ ساعت ۱۱/۳۰ محمدرضای من به دنیا اومد❤️ بعد اون تاپی که بالا گفتم پوشیدم از زیر لباس یکبارمصرف، پسرمو آوردن گذاشتن داخل تاپم و گفتن تماس پوستی باید برقرار شه و پسرم حدودا ۲ ساعت موند داخل تاپم😁 حدود ۱۲ عملم تموم شد و بردنم ریکاوری ، اونجا یه بار اومدن دور نافمو یه ماساژ دادن که درد داشت، ساعت ۱/۴۵ از ریکاوری درومدم و همسرم جلو در اتاق عمل بود❤️ بعدشم ۶ ساعت رو تخت بودم ، دوباره تو اتاق یه بار اومدن و دور نافمو یه ماساژ دادن که باز درد داشت! بعدش یه چیز سنگینی گذاشتن رو شکمم که اونم درد داشت و یادم‌نمیاد که چقدر موند رو شکمم، بعد ۶ ساعت اومدن سوندمو دراوردن و کمک کردن راه برم ، یکم سخت بود ولی عجله داشتم که راه برم و از رو تخت پاشم ، چون درازکش هم شیردهی سختم بود و هم کثیف کاری شده بود و عجله داشتم پاشم لباسامو عوض کنم. هرچقدر که تند تند پاشید راه برید براتون آسونتره ، انگار هرچی رو تخت میمونی بدنت خشک میشه😑 عصر به مامانم و خواهرم و خواهرشوهرم گفتم برن استراحت کنن ، من و همسرم موندیم بیمارستان ، پسرم شیرشو خورد و خوابید ، ما هم باهاش خوابیدیم کلی حال داد😁 بعد ساعت ۱۰ مامانم اومد همسرم رفت ، تا صبح پروسه شیردهی و آروغ گیری و خواب ، دو سه بار تکرار شد، فرداش ساعت ۱۱ همسرم اومد ، ترخیصم کردن اومدیم خونه و ادامه ماجرا😁