۸ پاسخ

من جنسیت این بچم را دوست نداشتم باهاش کنار اومدم ولی الان چندوقتی هست حس میکنم خیلی دوستش دارم لحظه شماری میکنم برا اومدنش.

من هر روز بیشتر از دیروز دوسش دارم شدید..

منم خیلی بهش وابسته شدم دلم تنگ میشه برای حرکتاش تو شکمم
اصلا دلم نمی‌خواد وقتی دنیا اومد حتی یه دقیقه بدمش بغل کسی حس میکنم مال منه بقیه نباید بهش دست بزنن فقط باید کنار خودم باشه از همین حالا بهش فکر میکنم عصبی میشم

من از اول جوری دوسش داشتم که حالت عادی نداشت تا حالا کسیو بالاتر از خودم دوست نداشتم اولین نفره تو زندگی که حتی جونمم لازم باشه میدم براش

بله عزیزم 🥰مامان مهربون بزودی بغلش کنی هنوزوابستع وعاشق ترمیشی

دیگه الان بهش عادت کردی کلی باهاش حرف زدی و یجورایی وابسته شدی بهش
منم اولش حس خاصی نداشتم حرکاتش که شروع شد بهتر شدم ماما هم می‌گفت تا میتونی باهاش حرف بزن که رابطتون بهتر بشه خلاصه وقتی فکر میکنم بعدش دنیا میاد و دیگه لگداشو نمی فهمم دلم تنگ میشه

منم اینطوری بودم نزدیک زایمانم خیلی یکدفعه زیاد دوسش دارم خیلی زیاد مداوم قربون صدقش میرم قبلا میرفتم ولی الان همش تو ذهنمه انگار به دنیا اومده 😁 تغییرات هورمونی

اره
جانم

سوال های مرتبط

مامان آروشا 🩷🎀 مامان آروشا 🩷🎀 ۵ ماهگی
#زایمان

تجربه زایمان اونم برای اولین بار خیلی حس های ضد و نقیض به مادر میده هیجان خوشحالی استرس ترس دلشوره و کلی حس های دیگه
هزار جور برنامه توی ذهنم ریخته بودم برای اولین باری که دخترمو دیدم برای اولین باری که قراره بعلش کنم هر شب خوابشو میدیدم تصورش میکردم
اما به خاطر شرایط سخت به دنیا اومدنش که وقتی بدنیا اومد با کم خونی شدید بدنیا اومد ندیدمش سریع انتقالش دادن بیمارستان اطفال
حالا براتون مینویسم که چرا این اتفاق ها افتاده
فقط اون حس ترس و نگرانی که برای اولین بار توی وجودم برای موجودی که هنوز حتی ندیده بودمش رو حس کردم فهمیدم مادر شدن یعنی چی….
شاید خیلیا حس منو درک نکنن ولی وقتی دخترمو نکاه میکنم جای سوزن های روی بدنش رو میبینم حس ترس و وحشتی که توی وجودش داره رو حس میکنم بدون اینکه بخوام اشک چشمام جاری میشن حسرت اون شبی که من تنها توی بیمارستان بودم و دخترم یه بیمارستان دیگه هنوز از دلم در نیومده وقتی مادر های دیگه رو میدیدم که شیر میدن به بچه هاشون یا باهاشون حرف میزنن دختر من کنار من نبود حس میکنم عقده شده توی دلم با هر بار کریه و بغض دیدن بچمم شدید تر میشه
خدا هیچ مادری رو با بچش امتحان نکنه🤲🏻
مامان پسته شور🤰🩵 مامان پسته شور🤰🩵 ۱ ماهگی
پارت ۵م
دردش خیلی وحشتناک باشه ها نه..خیلی میترسیدم که عوارضش بمونه باهام و بدبختم کنه..بالاخره بی حس شدم و پاهام گرم شد هم سوزش و اون حس بد سوند رفت هم پاهام کلا بی حس شد.بعد دکترم کارش شروع کرد،اصلا هیچ دردی حس نمیکردم ولی یه چیزی حس میکنی که انگار دارن کاری میکنن باهات من یکم از داخل اینه ی چراغ بالا سرم میدیدم که که چیکار میکنن و مشغولن،حس میکنم خیلی طول کشید و من مدام نفس عمیق میکشیدم یکم حس بی حالی و کاهش فشار داشتم اما مدام صلوات میفرستادم برا همه دعا میکردم،میگفتم خدایا مهم نیست نی نی منم سالم باشه،بقیش. مهم نیست،دکترم موقع کار گفت خب ببینیم زنجان چیکار کردن چسبندگی ها چطورند که گفت نه واقعا عالیه و تعریف کرد از زایمان قبلم،بالاخره به نینی رسیدن یه فشار به معده و ریه و شکم و نینی کم کم دراومد و دلم خالی شد و حس خوبی بود،اون حین که نینی رو درمی‌آورد گفت دستگاه ساکشن که انگار خاموش باشه افتادن به اول و ولا و دکتر گفت سریعتر سریعتر که دستگاه دادن و گفتم بچه سالمه گفت بله عالیه و گزاشتن نزدیک صورتم و بعد بردن لباس تنش کنن،بعد دکتر با طمانینه شکمم جمع کرد که خیلی طول کشید،