#زایمان

تجربه زایمان اونم برای اولین بار خیلی حس های ضد و نقیض به مادر میده هیجان خوشحالی استرس ترس دلشوره و کلی حس های دیگه
هزار جور برنامه توی ذهنم ریخته بودم برای اولین باری که دخترمو دیدم برای اولین باری که قراره بعلش کنم هر شب خوابشو میدیدم تصورش میکردم
اما به خاطر شرایط سخت به دنیا اومدنش که وقتی بدنیا اومد با کم خونی شدید بدنیا اومد ندیدمش سریع انتقالش دادن بیمارستان اطفال
حالا براتون مینویسم که چرا این اتفاق ها افتاده
فقط اون حس ترس و نگرانی که برای اولین بار توی وجودم برای موجودی که هنوز حتی ندیده بودمش رو حس کردم فهمیدم مادر شدن یعنی چی….
شاید خیلیا حس منو درک نکنن ولی وقتی دخترمو نکاه میکنم جای سوزن های روی بدنش رو میبینم حس ترس و وحشتی که توی وجودش داره رو حس میکنم بدون اینکه بخوام اشک چشمام جاری میشن حسرت اون شبی که من تنها توی بیمارستان بودم و دخترم یه بیمارستان دیگه هنوز از دلم در نیومده وقتی مادر های دیگه رو میدیدم که شیر میدن به بچه هاشون یا باهاشون حرف میزنن دختر من کنار من نبود حس میکنم عقده شده توی دلم با هر بار کریه و بغض دیدن بچمم شدید تر میشه
خدا هیچ مادری رو با بچش امتحان نکنه🤲🏻

تصویر
۸ پاسخ

منم روز اول دخترم پیشم نبود و اون همه برنامه ریزی همش به باد رفت دیزاین و‌تخت نوزاد خالی
فیلم برداری قبل عمل دیگه بعد عمل بچه نبود که فیلم بگیرن خیلی درکت میکنم

الهی امین هیچ پدرو مادری از بچشون دور نشن و هیچ اتفاقی براشون نیفته میفهمم چی میگی من بعد زایمان اولم تنها چیزی که میتونست ارومم کنه اغوش مادرم بود تازه میفهمیدم هربار نگران میشد میگفت عصبی میشدم و میگفتم ای بابا مامان بچه نیست کم بگو اینارو الان میفهمم انشالا دخترت سالم و سلامت باشه

اخی خیلی سخته ایشالا برا کسی پیش نیاد علت کم خونیش چی بود؟

خدا حافظتون باشه خوشحال باش که نی نی به دنیا اومده اومده پیشت الان لذت ببر از اینکه باهاشی خیلی ها حسرت همین لحظه رو میخورن

عزیزم خیلی سخته ولی انشالله این سختی ها میگذره و دختر گلت رو با خیال راحت بغل میکنی ❤️

عزیزم مبارک باشه
ان شاءلله نی نی زود خوب میشه
چرا کم‌خونی داشت ؟ خودتون تو بارداری داشتین ؟

منم بچمو شب اول بردن ان ای سی یو نوزادان بخاطر نارس بودنش جفتیام میدیدم شیر میدن حسرت میخوردم

منم شب اول بچه‌امو بردن بخش نوزادان
تا صبح گریه کردم.😓

سوال های مرتبط

مامان علی🪽👼🏻 مامان علی🪽👼🏻 ۱ ماهگی
راستش من توی اون ۹ ماه بارداری، اون حس عمیقی که خیلی از مامانا تعریف می‌کنن رو نسبت به بچه‌م نداشتم. نه اینکه نخوامش، نه... فقط برای من دوست داشتن همیشه بعد از شناختن اتفاق می‌افتاد. باید یکی رو می‌دیدم، می‌شناختم، با اخلاق و شیرین‌کاری‌هاش آشنا می‌شدم تا دلم براش بره. برای همین دوست داشتنِ کسی که هنوز ندیده بودمش، خیلی توی کتم نمی‌رفت.

ولی الان...
الان توی همین روزهای اول مادر شدن، دارم یه حس عجیب و باورنکردنی رو تجربه می‌کنم.

این بچه یه جوری شده تموم دار و ندارم که خودمم باورم نمیشه.
گاهی فقط به این فکر می‌کنم که یه وقت یه روزی نباشه، دلم می‌ریزه.
گاهی حتی تصور می‌کنم یه خار بره توی پاش، بعد می‌بینم چشمام پر اشک شده.

انگار از وقتی اومده، یه تیکه از قلبم جدا شده و راه افتاده توی این دنیا.
همه‌ی نگرانی‌هام، همه‌ی دعاهام و همه‌ی عشقِ دلم خلاصه شده توی همین موجود کوچولوی دوست‌داشتنی.

تازه الان می‌فهمم بعضی آدما رو لازم نیست بشناسی که عاشقشون بشی؛
بعضی‌ها میان و از همون لحظه اول، همه‌ی قلبت رو مال خودشون می‌کنن.

خلاصه که این روزها دارم شیرین‌ترین و عمیق‌ترین حس دنیا رو زندگی می‌کنم...
الهی دامن همه‌ی آرزومندا سبز بشه. 🤍🌱👶🏻✨