راستش من توی اون ۹ ماه بارداری، اون حس عمیقی که خیلی از مامانا تعریف می‌کنن رو نسبت به بچه‌م نداشتم. نه اینکه نخوامش، نه... فقط برای من دوست داشتن همیشه بعد از شناختن اتفاق می‌افتاد. باید یکی رو می‌دیدم، می‌شناختم، با اخلاق و شیرین‌کاری‌هاش آشنا می‌شدم تا دلم براش بره. برای همین دوست داشتنِ کسی که هنوز ندیده بودمش، خیلی توی کتم نمی‌رفت.

ولی الان...
الان توی همین روزهای اول مادر شدن، دارم یه حس عجیب و باورنکردنی رو تجربه می‌کنم.

این بچه یه جوری شده تموم دار و ندارم که خودمم باورم نمیشه.
گاهی فقط به این فکر می‌کنم که یه وقت یه روزی نباشه، دلم می‌ریزه.
گاهی حتی تصور می‌کنم یه خار بره توی پاش، بعد می‌بینم چشمام پر اشک شده.

انگار از وقتی اومده، یه تیکه از قلبم جدا شده و راه افتاده توی این دنیا.
همه‌ی نگرانی‌هام، همه‌ی دعاهام و همه‌ی عشقِ دلم خلاصه شده توی همین موجود کوچولوی دوست‌داشتنی.

تازه الان می‌فهمم بعضی آدما رو لازم نیست بشناسی که عاشقشون بشی؛
بعضی‌ها میان و از همون لحظه اول، همه‌ی قلبت رو مال خودشون می‌کنن.

خلاصه که این روزها دارم شیرین‌ترین و عمیق‌ترین حس دنیا رو زندگی می‌کنم...
الهی دامن همه‌ی آرزومندا سبز بشه. 🤍🌱👶🏻✨

تصویر
۱۲ پاسخ

منم همینجوری بودم
مثلا همیشه فک میکردم مهم ترین اشخاص زندگیم مامانم و شوهرم هستن بعد بقیه
هیچ وقت فک نمیکردم بیشتر از این دونفر کسی رو دوس داشته باشم
ولی از وقتی مادر شدم میتونم بگم بدون شک بیشتر از مامانم و شوهرم بچه هامو دوس دارم 😅☺️😍♥️

عزیزم پا قدم نو رسیدتون مبارک
کل تجربه زایمانت رو خوندم و قلمت و خیلیییی دوس داشتم و از این که مثل بقیه مادرا فقط از خستگی بچه داری و این طور چیزا حرف نزدژ واقعا خوش حالم امید وارم کوچولوت زیر سایه پدر و مادر عزیزش بزرگ بشه ❤️😍🥰🤩

عزیزمممم🥹خدا حفظش کنه♥️

منم الان دقیقا مثل شمام دوسش دارم ولی هیچ ذهنیتی از اون عشق بی قید و شرطی که میگن ندارم و حسش نمیکنم بعضی وقتا عذاب وجدان میگیرم به خاطرش فکر میکنم مامان خوبی نیستم
تو این ۹ ماه هم خیلی نتونستم بشینم مثل خیلی ها باهاش حرف بزنم و اینا حس بدی به این موضوع دارم 😭

اخي عزيزم خدا برات حفظش كنه دقيقا همينه منتها من بعد چند ماه از بارداريم اين حس و داشتم و همه ي چيزاي خوب و واسه دخترم ميخوام همه چي

خدا حفظش کنه برات

الهی سایت بالاسرش باشه رشد و قدکشیدنش رو ببینی ایشاله نگاه خدا همیشه باهاش باشه🥰❤️🧿🧿

خدایاااااااااا
الهی امین

الهی عزیزم الان معنی واقعی عشق رو میفهمی این جوجو معنی واقعی خوده نفس کشیدنه خدابرات حفظش کنه تا ابد🤲

آمین

عزیزممم🥰

او خدا 🥹

سوال های مرتبط

مامان آروشا 🩷🎀 مامان آروشا 🩷🎀 ۵ ماهگی
#زایمان

تجربه زایمان اونم برای اولین بار خیلی حس های ضد و نقیض به مادر میده هیجان خوشحالی استرس ترس دلشوره و کلی حس های دیگه
هزار جور برنامه توی ذهنم ریخته بودم برای اولین باری که دخترمو دیدم برای اولین باری که قراره بعلش کنم هر شب خوابشو میدیدم تصورش میکردم
اما به خاطر شرایط سخت به دنیا اومدنش که وقتی بدنیا اومد با کم خونی شدید بدنیا اومد ندیدمش سریع انتقالش دادن بیمارستان اطفال
حالا براتون مینویسم که چرا این اتفاق ها افتاده
فقط اون حس ترس و نگرانی که برای اولین بار توی وجودم برای موجودی که هنوز حتی ندیده بودمش رو حس کردم فهمیدم مادر شدن یعنی چی….
شاید خیلیا حس منو درک نکنن ولی وقتی دخترمو نکاه میکنم جای سوزن های روی بدنش رو میبینم حس ترس و وحشتی که توی وجودش داره رو حس میکنم بدون اینکه بخوام اشک چشمام جاری میشن حسرت اون شبی که من تنها توی بیمارستان بودم و دخترم یه بیمارستان دیگه هنوز از دلم در نیومده وقتی مادر های دیگه رو میدیدم که شیر میدن به بچه هاشون یا باهاشون حرف میزنن دختر من کنار من نبود حس میکنم عقده شده توی دلم با هر بار کریه و بغض دیدن بچمم شدید تر میشه
خدا هیچ مادری رو با بچش امتحان نکنه🤲🏻
مامان علی🪽👼🏻 مامان علی🪽👼🏻 ۱ ماهگی
سلام خوشگلا🤍

قبل از اینکه داستانم رو شروع کنم، دوست دارم یه قول بهتون بدم؛ قراره همه چیز رو همون‌طور که بود براتون تعریف کنم. نه چیزی رو ترسناک‌تر از واقعیت نشون می‌دم، نه سختی‌هاش رو کوچیک می‌کنم. فقط روایت صادقانه‌ی من از مسیری که به مادر شدن ختم شد...

بریم سراغ اصل ماجرا✨

روز ۲۹ تیر، دردهای خیلی خفیفی رو احساس کردم؛ حتی از دردهای پریودی هم کمتر بودن. اما عجیب اینجا بود که برای اولین بار توی زندگیم از درد داشتن خوشحال بودم! هر موج کوچیک درد، لبخند رو روی لب‌هام می‌آورد و قلبم رو پر از هیجان می‌کرد.

با اینکه تاریخ تقریبی زایمانی که سونوگرافی برام مشخص کرده بود رو خیلی دوست داشتم(۰۵/۴/۴)، اما دیگه دل توی دلم نبود که پسرم رو زودتر ببینم. روزهای آخر بارداری، ترکیب عجیبی از احساسات بود؛ از یه طرف خسته‌ی سنگینی شکم و بی‌خوابی‌ها شده بودم، و از طرف دیگه هر لحظه بیشتر از قبل برای دیدن صورت کوچولویی که ماه‌ها انتظارش رو کشیده بودم، لحظه‌شماری می‌کردم.

نمی‌دونستم اون دردهای آروم و بی‌اهمیت، قراره شروع یکی از به‌یادموندنی‌ترین شب‌های زندگی من باشن؛ شبی که قرار بود من رو از «فاطمه» به «مامان» تبدیل کنه...🤍✨

ادامه دارد... 🍼👶🏻💙
مامان علی🪽👼🏻 مامان علی🪽👼🏻 ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی | پارت ۹

توی اون همه درد، یه چیز کوچیک واقعاً آرومم می‌کرد…

هر بار ماماها برای معاینه می‌اومدن و می‌گفتن:
«آفرین، خیلی خوب همکاری می‌کنی، واسه همینه که دهانه رحم داره سریع باز میشه.»

همین یه جمله، وسط اون فشار سنگین، یه ذره بهم انرژی می‌داد که ادامه بدم.

یه مامای دیگه هم گفت:
«اگه همینجوری پیش بری، تا ساعت ۵ عصر زایمان می‌کنی.»

و راستش این جمله برای منی که وسط درد بودم، خیلی ترسناک بود…

چون وقتی درد زایمان شروع میشه، زمان یه شکل دیگه میگذره؛
هر یک دقیقه انگار صد سال طول می‌کشه.

کم‌کم بدنم کاملاً خیس عرق شده بود و دیگه حتی دوش آب گرم هم اون آرامشی که اول داشت رو بهم نمی‌داد.

با هر موج درد، حس می‌کردم انگار استخوان‌های کمر و پا‌هام دارن از هم جدا میشن…

یه فشار عجیب که واقعاً توضیح دادنش سخته.

توی همون حال، سعی می‌کردم ذهنم رو یه جوری آروم نگه دارم.
با خودم می‌گفتم:
«الان وقت دعاست…»

شروع کردم برای همه‌ی مریض‌ها، برای همه‌ی آدم‌هایی که چشم‌انتظار یه خبر خوبن، دعا کردن.

یه حس عجیبی داشتم… انگار هر دردی که می‌کشیدم، یه جور پاک شدن هم همراهش بود.

اون لحظه‌ها مطمئن بودم که درد زایمان، فقط درد نیست…
یه جور عبور کردنه… یه جور سبک شدن… 🤍👶🏻

ادامه دارد... 🍼✨
مامان صدرا❤️ مامان صدرا❤️ ۹ ماهگی
مادر شدن برای من یه سفر عجیب و غریبه! حالا که ۳۵ سالمه و توی ماه نهم بارداری هستم، هر روز بیشتر می‌فهمم که زندگی چقدر غیرقابل پیش‌بینیه.

نه ساله که ازدواج کردم و همیشه از اینکه نتونم خوب از پس تربیت یه بچه بر بیام، می‌ترسیدم. گاهی فکر می‌کردم شاید این کار برای من مناسب نیست و ازش فرار می‌کردم. اما حالا که به زودی قراره مادر بشم، احساساتم خیلی متناقض شده.

از یه طرف، دلم می‌خواد هر چه زودتر زایمان کنم و ببینم بچه‌ام چجوریه. اما از طرف دیگه، ترس از مسئولیت‌های بزرگ مادری منو می‌گیره. آیا می‌تونم مادر خوبی باشم؟ آیا می‌تونم بهش عشق و حمایت کافی بدم؟

این احساسات در هم تنیده، بخشی از زیبایی این سفره. هر روز به خودم می‌گم که مادر شدن یعنی یادگیری و تغییر. من الان توی این سفر هستم و آماده‌ام تا این مرحله جدید از زندگی‌ام رو تجربه کنم.

این متن رو برای خودم نگه می‌دارم تا روزی که بچه‌ام بزرگ‌تر بشه، بهش بگم که حتی مادرها هم گاهی از ناشناخته‌ها می‌ترسند، اما عشق و امید همیشه راه رو روشن می‌کنه.🥲🥲💙💙💙
منتظرتیم کوچولوی من🤰🤱
به امید روزی که همه ی خانوم های چشم انتظار مادر بشن🫂❤️