سلام خوشگلا🤍

قبل از اینکه داستانم رو شروع کنم، دوست دارم یه قول بهتون بدم؛ قراره همه چیز رو همون‌طور که بود براتون تعریف کنم. نه چیزی رو ترسناک‌تر از واقعیت نشون می‌دم، نه سختی‌هاش رو کوچیک می‌کنم. فقط روایت صادقانه‌ی من از مسیری که به مادر شدن ختم شد...

بریم سراغ اصل ماجرا✨

روز ۲۹ تیر، دردهای خیلی خفیفی رو احساس کردم؛ حتی از دردهای پریودی هم کمتر بودن. اما عجیب اینجا بود که برای اولین بار توی زندگیم از درد داشتن خوشحال بودم! هر موج کوچیک درد، لبخند رو روی لب‌هام می‌آورد و قلبم رو پر از هیجان می‌کرد.

با اینکه تاریخ تقریبی زایمانی که سونوگرافی برام مشخص کرده بود رو خیلی دوست داشتم(۰۵/۴/۴)، اما دیگه دل توی دلم نبود که پسرم رو زودتر ببینم. روزهای آخر بارداری، ترکیب عجیبی از احساسات بود؛ از یه طرف خسته‌ی سنگینی شکم و بی‌خوابی‌ها شده بودم، و از طرف دیگه هر لحظه بیشتر از قبل برای دیدن صورت کوچولویی که ماه‌ها انتظارش رو کشیده بودم، لحظه‌شماری می‌کردم.

نمی‌دونستم اون دردهای آروم و بی‌اهمیت، قراره شروع یکی از به‌یادموندنی‌ترین شب‌های زندگی من باشن؛ شبی که قرار بود من رو از «فاطمه» به «مامان» تبدیل کنه...🤍✨

ادامه دارد... 🍼👶🏻💙

تصویر
۹ پاسخ

۲۹ خرداد

مبارکه

خیلی میترسم

اتفاقا منم تاریخ زايمان پسرم ۵/۵ هست ولی فکر کنم ۳۱ تیر بدنیا بیاد😂

مبارك باشه عزيزم

عزیزم چند هفته زایمان کردی
درد خودش امد سراغت .
ورزش یا چیز خوردی

قدم کوچولوت مبارک

لطفا داری مینویسی هز دفعه از طول زمان درد و فاصله بینش هم بگو

عزیزم قدم تو رسیده مبارک
بقیه اشم بگو از تجربه ات دردش چطور بود قابل تحمل چند ساعت طول کشید زایمان کنی و و و ....

سوال های مرتبط

مامان آبنبات(یسنا)🍭 مامان آبنبات(یسنا)🍭 ۵ ماهگی
۲۷ بهمن پایان هفته ۳۶…
امروز یکی از شیرین‌ترین روزهای انتظارم بود. بالاخره نشستم کنار کمد کوچولوی تو… کمدی که تا همین چند وقت پیش فقط یک وسیله ساده بود، اما حالا پر شده از رویاهای من برای تو.
لباس‌های کوچولوت رو یکی یکی تا می‌کردم…
هر کدوم به قدری ظریف و کوچیک بودن که باورم نمیشد قراره تن فرشته من بشن.
بوی لباس‌های نوت… بوی تمیزی… بوی آرامش… انگار بوی خودت بود. هر بار که نفس عمیق می‌کشیدم، قلبم تندتر می‌زد و بیشتر دلتنگ دیدنت می‌شدم.
جوراب‌های کوچولو، کلاه ناز، دستکش‌های ظریف…
همه رو با عشق سر جاشون گذاشتم.
هر طبقه کمد، یه گوشه از قلب من شد.
با خودم حرف می‌زدم و می‌گفتم:
«عزیز دلم… زودتر بیا… مامان دیگه طاقت این همه انتظار رو نداره… همه چیز برای اومدنت آماده‌ست…»
امروز بیشتر از همیشه حضورت رو حس کردم.
نه فقط توی شکمم… بلکه توی تمام خونه… توی تمام نفس‌هام…
فقط چند هفته دیگه مونده تا برای اولین بار بغلت کنم…
و من هر روز، هر لحظه، بیشتر عاشقت می‌شم… 🤍
مامان علی🪽👼🏻 مامان علی🪽👼🏻 ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی | پارت ۵

بعد از تشکیل پرونده، بهم گفتن:

«برو اتاق شماره ۳.»

وارد اتاق شدم و هنوز درست و حسابی دور و برم رو نگاه نکرده بودم که چشمم افتاد به تخت بغلی!

بنده خدا از شدت درد جیغ می‌زد و مدام می‌گفت:

«توروخداااا منو ببرین سزارین کنین... دارم می‌میرم...»

حالا منو تصور کنین که ذاتاً یه آدم ترسو و استرسی‌ام! 😭😂

همین که اون صحنه رو دیدم، تپش قلب گرفتم.

انگار یه زندانی بی‌ملاقات بودم که انداختنش توی سلول انفرادی و هیچ راه فراری هم نداشت! 🥲

با خودم می‌گفتم:

«فاطمه جان، تبریک می‌گم... دیگه راه برگشتی در کار نیست!» 🤦🏻‍♀️😂

خلاصه روی تخت دراز کشیدم و کم‌کم دردهای خودم هم شروع شد.

هر موج درد که می‌اومد، استرسم بیشتر می‌شد، ولی یه چیز رو از قبل به خودم قول داده بودم:

هر اتفاقی بیفته، نباید بذارم ترس کنترل اوضاع رو دستش بگیره.

می‌دونستم اگه از همون اول جیغ بزنم، گریه کنم و روحیه‌م رو ببازم، ادامه مسیر برام خیلی سخت‌تر میشه.

برای همین هر بار که درد می‌اومد، سعی می‌کردم فقط روی نفس کشیدنم تمرکز کنم.

دم عمیق...

بازدم آروم...

دوباره دم...

دوباره بازدم...

راستش رو بخواین، تا حد زیادی هم جواب می‌داد.

چون از قبل شنیده بودم که دردهای اصلی معمولاً از باز شدن‌های بالاتر شروع میشن و با خودم می‌گفتم:

«الان وقت خرج کردن همه‌ی انرژیم نیست؛ باید برای مراحل بعدی ذخیره‌ش کنم!» 😅

پس بین هر درد، چشم‌هام رو می‌بستم، نفس می‌کشیدم و سعی می‌کردم آروم بمونم...

غافل از اینکه هنوز ماجرا تازه داشت جدی می‌شد! 😬🤍

ادامه دارد... 👶🏻🩵🍼✨
مامان حامـیـ☁️ مامان حامـیـ☁️ ۱۵ ماهگی
سزارین پارت پنجم📌
توی ریکاوری هم حالم واقعا اوکی بود پاهام که خب طبیعتا حسی نداشت و زودتر دوست داشتم برم بخش.انگار یک ساعت و نیم توی ریکاوری بودم
دیگه توی همون بیحسی دوبار شکمم رو فشار دادن.درد خیلی کمی حس کردم که قابل تحمل بود. دیگه هم نیمدن فشار بدن.
بعدش رفتیم بخش اون قسمت که همسرم بچه رو دید اونم یه تراژدی بود برای خودش😁

تا چند ساعت بی حس بودم اثر بیحسی که رفت درد دلم شروع شد.اینم بگک من دکترم مخالف پمپ درد بود و من پمپ دردی نداشتم❌❌❌
اولین تزریق رو زدم که مرفین بود و چند ساعتی اوکی بود بعدش شیاف گذاشتن و یکی دوبار دیگه باز تزریق کردن.
من پنج صبح دردم به اوج رسید که اخرین و قوی ترین مرفین رو زدن که من یک روز کامل خوب خوب بودم.
اولین راه رفتن سخت بود اما شدنی.درد داشت اما نه که نتونی از پسش بربیای.

الان روز سوم من دردی ندارم اما موقع بلند شدن و راه رفتن خیلی سختمه که اونم طبیعیه هفت لایه شکم بریده شده و قرار نیس بی درد باشه

بیمارستانمم بیمارستان نیکان اقدسیه بود که من راضی بودم از رسیدگی

اگر سوالی دارین همین پست بپرسین📌🩷
مامان علی🪽👼🏻 مامان علی🪽👼🏻 ۲ ماهگی
راستش من توی اون ۹ ماه بارداری، اون حس عمیقی که خیلی از مامانا تعریف می‌کنن رو نسبت به بچه‌م نداشتم. نه اینکه نخوامش، نه... فقط برای من دوست داشتن همیشه بعد از شناختن اتفاق می‌افتاد. باید یکی رو می‌دیدم، می‌شناختم، با اخلاق و شیرین‌کاری‌هاش آشنا می‌شدم تا دلم براش بره. برای همین دوست داشتنِ کسی که هنوز ندیده بودمش، خیلی توی کتم نمی‌رفت.

ولی الان...
الان توی همین روزهای اول مادر شدن، دارم یه حس عجیب و باورنکردنی رو تجربه می‌کنم.

این بچه یه جوری شده تموم دار و ندارم که خودمم باورم نمیشه.
گاهی فقط به این فکر می‌کنم که یه وقت یه روزی نباشه، دلم می‌ریزه.
گاهی حتی تصور می‌کنم یه خار بره توی پاش، بعد می‌بینم چشمام پر اشک شده.

انگار از وقتی اومده، یه تیکه از قلبم جدا شده و راه افتاده توی این دنیا.
همه‌ی نگرانی‌هام، همه‌ی دعاهام و همه‌ی عشقِ دلم خلاصه شده توی همین موجود کوچولوی دوست‌داشتنی.

تازه الان می‌فهمم بعضی آدما رو لازم نیست بشناسی که عاشقشون بشی؛
بعضی‌ها میان و از همون لحظه اول، همه‌ی قلبت رو مال خودشون می‌کنن.

خلاصه که این روزها دارم شیرین‌ترین و عمیق‌ترین حس دنیا رو زندگی می‌کنم...
الهی دامن همه‌ی آرزومندا سبز بشه. 🤍🌱👶🏻✨
مامان جوجه ی من🐣🩷 مامان جوجه ی من🐣🩷 ۱۲ ماهگی
مامان یقول‌و دوقول مامان یقول‌و دوقول ۳ ماهگی
حدود ساعت 2 رسیدیم بیمارستان .
اول رفتم اتاقی که قرار بود بستری شم و دیدم و اونجا یکی از بچه هایی که توی کلاس های بارداری هم گروهم بود رو هم دیدم زایمان کرده بود با یه نینی خوشکل داشتن عکس مینداختن😍😍

منم رفتم بلوک زایمان و بعد از گرفتن ان استی و معاینه دوباره حدودا به ۴-۵ فینگر رسیده بودم ..
دیگه مامای عزیزم نیلو معظمی هم رسید و شروع کردیم ورزش هارو چون تو برنامه اولیه بر اساس سونو ها مشخص شد که میتونم طبیعی زایمان کنم 🥰
تا ساعت ۴ تقریبا دردی نداشتم و فقط ورزش رو انجام دادیم که بچه سرش بیاد توی لگن(احتمالا برای همین درد نداشتم چون با اینکه دهانه رحمم باز شده بود اما سر بچه هنوز توی لگن نبود)
منم که از اول تصمیم و گرفته بودم برای زایمان طبیعی و فقط سزارین رو برای موقع ضرور مد نظر داشتم 🫣


این وسط میتونستم خوراکی های مقوی بخورم مثل تو‌پک خرما که از قبل اماده کرده بودم و خواهرم خوراکی هایی که اماده کرده بودم و با ساک زایمان رو برام پیک کرد

گفتم هیچ کس نیاد بیمارستان چون دوست داشتم راحت باشم و استرس عزیزانیم که بیرون در منتظرن رو نداشته باشم.

خودم همسر جان هر دو اموزش دیده برای امروز رفتیم برای مراحل بعدی....



#بارداری #زایمان#دوقلو #زایمان_طبیعی
مامان صدرا❤️ مامان صدرا❤️ ۹ ماهگی
مادر شدن برای من یه سفر عجیب و غریبه! حالا که ۳۵ سالمه و توی ماه نهم بارداری هستم، هر روز بیشتر می‌فهمم که زندگی چقدر غیرقابل پیش‌بینیه.

نه ساله که ازدواج کردم و همیشه از اینکه نتونم خوب از پس تربیت یه بچه بر بیام، می‌ترسیدم. گاهی فکر می‌کردم شاید این کار برای من مناسب نیست و ازش فرار می‌کردم. اما حالا که به زودی قراره مادر بشم، احساساتم خیلی متناقض شده.

از یه طرف، دلم می‌خواد هر چه زودتر زایمان کنم و ببینم بچه‌ام چجوریه. اما از طرف دیگه، ترس از مسئولیت‌های بزرگ مادری منو می‌گیره. آیا می‌تونم مادر خوبی باشم؟ آیا می‌تونم بهش عشق و حمایت کافی بدم؟

این احساسات در هم تنیده، بخشی از زیبایی این سفره. هر روز به خودم می‌گم که مادر شدن یعنی یادگیری و تغییر. من الان توی این سفر هستم و آماده‌ام تا این مرحله جدید از زندگی‌ام رو تجربه کنم.

این متن رو برای خودم نگه می‌دارم تا روزی که بچه‌ام بزرگ‌تر بشه، بهش بگم که حتی مادرها هم گاهی از ناشناخته‌ها می‌ترسند، اما عشق و امید همیشه راه رو روشن می‌کنه.🥲🥲💙💙💙
منتظرتیم کوچولوی من🤰🤱
به امید روزی که همه ی خانوم های چشم انتظار مادر بشن🫂❤️