۲۷ بهمن پایان هفته ۳۶…
امروز یکی از شیرین‌ترین روزهای انتظارم بود. بالاخره نشستم کنار کمد کوچولوی تو… کمدی که تا همین چند وقت پیش فقط یک وسیله ساده بود، اما حالا پر شده از رویاهای من برای تو.
لباس‌های کوچولوت رو یکی یکی تا می‌کردم…
هر کدوم به قدری ظریف و کوچیک بودن که باورم نمیشد قراره تن فرشته من بشن.
بوی لباس‌های نوت… بوی تمیزی… بوی آرامش… انگار بوی خودت بود. هر بار که نفس عمیق می‌کشیدم، قلبم تندتر می‌زد و بیشتر دلتنگ دیدنت می‌شدم.
جوراب‌های کوچولو، کلاه ناز، دستکش‌های ظریف…
همه رو با عشق سر جاشون گذاشتم.
هر طبقه کمد، یه گوشه از قلب من شد.
با خودم حرف می‌زدم و می‌گفتم:
«عزیز دلم… زودتر بیا… مامان دیگه طاقت این همه انتظار رو نداره… همه چیز برای اومدنت آماده‌ست…»
امروز بیشتر از همیشه حضورت رو حس کردم.
نه فقط توی شکمم… بلکه توی تمام خونه… توی تمام نفس‌هام…
فقط چند هفته دیگه مونده تا برای اولین بار بغلت کنم…
و من هر روز، هر لحظه، بیشتر عاشقت می‌شم… 🤍

تصویر
۸ پاسخ

مبارکه عزیزم به سلامتی استفاده کنه😍

مبارکه عزیزم با دل خوش استفاده کنین خیلی هم قشنگن

عینکاش رو ازکجا گرفتین؟

لوازم نینی خیلی‌ قشنگه 😍

بسلامتی عزیزدلمم 😍💕منم امروز ۳۶ هفترو تموم کردم،حستو درک میکنم

طبقه دیگه از جزییات کمد دلبری😍

تصویر

به سلامتی و مبارکی عزیزم.🤗

یه طبقه از جزییات کمد نی نی جان

تصویر

سوال های مرتبط

مامان جوجه رنگی🐣🩵 مامان جوجه رنگی🐣🩵 هفته سی‌وپنجم بارداری
۹ ماهگی؛ نزدیک‌ترین فاصله تا تو 🤍

امروز وارد نهمین ماهی شدم که تو ، بدون اینکه هنوز دیده باشمت ، تموم قلبم و مال خودت کردی …
نه ماهه که با هر تپش قلبت ، قلب من هم جور دیگه ای می‌زنه ؛
نه ماهه که با هر حرکت کوچیکت ، می‌فهمم عشق میتونه قبل از دیدن ، قبل از لمس کردن و حتی قبل از شنیدن صداش ، این‌ قدر عمیق باشه .
تو این نه ماه ، من فقط منتظر به دنیا اومدنت نبودم ؛
من تو تمام این روزها ، آروم ‌آروم «مامانِ تو» شدم. 🤍
پسر من…
حالا دیگه فاصله‌ ما به اندازه‌ی چند هفته است.
چند هفته تا روزی که برای اولین بار تو رو روی سینه‌ م میزارن و من بالاخره می‌فهمم تمام این انتظارها برای چی بود…
شاید اون روز گریه کنم ،
شاید تموم خستگی این نه ماه از یادم بره ،
شاید فقط نگاهت کنم و با خودم بگم :
«پس تو همون کسی بودی که این‌همه مدت، توی قلبم زندگی می‌کرد…»
ورودمون به ۹ ماهگی مبارک ، پسرِ من . 🥹🤍
آخرین قدم ‌های انتظار رو هم با عشق میگزرونم ؛
چون می‌دونم پشتِ این روزهای آخر ،
قشنگ‌ ترین اتفاقِ تمام زندگی من ایستاده…🤍🧸
۲۹ روز تا دیدار🩵🦢
.
.
.
۳۴ هفته و ۲ روز 🤍
مامان علی🪽👼🏻 مامان علی🪽👼🏻 ۲ ماهگی
سلام خوشگلا🤍

قبل از اینکه داستانم رو شروع کنم، دوست دارم یه قول بهتون بدم؛ قراره همه چیز رو همون‌طور که بود براتون تعریف کنم. نه چیزی رو ترسناک‌تر از واقعیت نشون می‌دم، نه سختی‌هاش رو کوچیک می‌کنم. فقط روایت صادقانه‌ی من از مسیری که به مادر شدن ختم شد...

بریم سراغ اصل ماجرا✨

روز ۲۹ تیر، دردهای خیلی خفیفی رو احساس کردم؛ حتی از دردهای پریودی هم کمتر بودن. اما عجیب اینجا بود که برای اولین بار توی زندگیم از درد داشتن خوشحال بودم! هر موج کوچیک درد، لبخند رو روی لب‌هام می‌آورد و قلبم رو پر از هیجان می‌کرد.

با اینکه تاریخ تقریبی زایمانی که سونوگرافی برام مشخص کرده بود رو خیلی دوست داشتم(۰۵/۴/۴)، اما دیگه دل توی دلم نبود که پسرم رو زودتر ببینم. روزهای آخر بارداری، ترکیب عجیبی از احساسات بود؛ از یه طرف خسته‌ی سنگینی شکم و بی‌خوابی‌ها شده بودم، و از طرف دیگه هر لحظه بیشتر از قبل برای دیدن صورت کوچولویی که ماه‌ها انتظارش رو کشیده بودم، لحظه‌شماری می‌کردم.

نمی‌دونستم اون دردهای آروم و بی‌اهمیت، قراره شروع یکی از به‌یادموندنی‌ترین شب‌های زندگی من باشن؛ شبی که قرار بود من رو از «فاطمه» به «مامان» تبدیل کنه...🤍✨

ادامه دارد... 🍼👶🏻💙