روزهای آخر بارداری…
روزهایی که زمان آرام‌تر از همیشه می‌گذرد،
اما دلِ مادر تندتر از هر لحظه‌ای می‌تپد.
هر صبح که بیدار می‌شوم، دستم را روی شکمم می‌گذارم و با تو حرف می‌زنم؛
با دختری که هنوز نیامده، اما تمام زندگی‌ام را پر کرده است.
خانه بوی انتظار گرفته…
لباس‌های کوچکت مرتب در کشو چیده شده‌اند،
و هر گوشه خانه انگار چشم‌به‌راه نفس‌های لطیف توست.
گاهی خسته می‌شوم،
سنگینی این روزهای آخر آسان نیست؛
کمردرد، بی‌خوابی، نفس‌های کوتاه…
اما میان همه این سختی‌ها،
یک شوق عمیق جریان دارد:
اینکه خیلی زود، صورتت را می‌بینم.
دخترم،
در این روزهای آخر،
بیشتر از همیشه به آینده فکر می‌کنم؛
به اولین گریه‌ات،
به اولین باری که در آغوشم آرام می‌گیری،
به اولین لبخندت که دنیایم را زیر و رو خواهد کرد.
انتظار تو،
شیرین‌ترین بی‌صبری زندگی من است.
هر لگدی که می‌زنی،
هر حرکت کوچکت،
برایم پیامی است که می‌گویی:
«مامان، من اینجا هستم.»
روزهای آخر بارداری شاید طولانی باشند،
اما پایانشان آغاز بزرگ‌ترین عشق دنیاست.
من آماده‌ام دخترم…
با تمام خستگی‌ها، با تمام اشتیاق‌ها،
منتظرم تا تو را در آغوش بگیرم
و جهانم را با حضورت کامل کنی. 💗

تصویر
۴ پاسخ

ماشالله🧿🧿

اخیییی ایشالا صحیح ‌سالم بغل بگیریش منم اسم دخترمو آوین گذاشتم ایشالا هر دوتاشون دخترای خوشگل و خوش اقبالی باشن 😍😍❤️

🌻😍🎀🍓

عزیزممم بسلامتی بغلش بگیری 😍😍😍🤲

سوال های مرتبط

مامان زهراخانوم🩷 مامان زهراخانوم🩷 ۱۰ ماهگی
هزاران سال است که زن‌ها حامله می‌شوند و شکم‌هایشان می‌شود خانه موجودی دیگر.
هزاران سال است که آدم‌های دیگر شاهد بارداری و زاییدن زنان هستند، اما هنوز
هیچ‌کس به آن عادت نکرده است، نه خود زن‌های حامله، نه رهگذرها.
مردم دوست دارند به زن‌های باردار لبخند بزنند و مراقبشان باشند.
انکار شکم‌های بزرگ و موجودات درونشان هیچ‌وقت عادی و تکراری نمی‌شود.

چقدر عجیب است نفس کشیدن کسی زیر پوست تو.
چقدر عجیب است تماشای تکان خوردنش و چقدر عجیب است دل‌بسته شدن به
موجودی که ساکن دنیایی دیگر است.
یک چیزهایی هیچ‌وقت عادی نمی‌شود.
بچه دار شدن مثل یک جادوست.

مثل افشاهای مهم و عجیب و غریب که سخت می‌شود باورش کرد.
این‌که چطور می‌شود یک دفعه مادر شد.
همین که اولین بار نقطه‌ای از آینده را نشانت می‌دهند و می‌گویند این بچه شماست.
همه چیز تغییر می‌کند.

دستت را می‌گذاری روی شکم و حس می‌کنی از همین حالا باید قوی‌تر باشی.
باید محافظت کنی از این نقطه‌ی آینده‌ی کوچک. باید حمایش باشی، همراهش باشی.

هر روز بزرگ‌تر که می‌شود، احساساتت بیشتر موج برمی‌دارد.
شروع به تکان خوردن که می‌کند، فکر می‌کنی دیگر خودت نیستی، دیگر پاهایت روی
زمین نیست.

لذتی وجودت را می‌گیرد که با کمتر چیزی قابل قیاس است.
و گذشت هر روز و هر ماه، چقدر عاشق‌تر می‌شوی.
چقدر قلبت تب می‌ریزد برایش.

برای اویی که هیچ نمی‌دانی چه شکلی خواهد بود.
چشم‌هایش، دهنش، انگشت‌هایش.
و همین روزهاست که نگرانت کند.**
که چرا تکان نمی‌خورد
چرا نمی چرخد
چرا با لگدهایش نمی گوید هییی من اینجام
بارداری مثل یک جور جادوست.جادویی که همه چیز را تغییر میدهد
جادویی که تو را تغییر میدهد و اسمت را. برای همیییشه عوض می کند
بعداز این کسی هست که تو را مادر صدا خواهد کرد😊
مامان نبات ✨🩷 مامان نبات ✨🩷 هفته سی‌ونهم بارداری