تجربه زایمان طبیعی | پارت ۵

بعد از تشکیل پرونده، بهم گفتن:

«برو اتاق شماره ۳.»

وارد اتاق شدم و هنوز درست و حسابی دور و برم رو نگاه نکرده بودم که چشمم افتاد به تخت بغلی!

بنده خدا از شدت درد جیغ می‌زد و مدام می‌گفت:

«توروخداااا منو ببرین سزارین کنین... دارم می‌میرم...»

حالا منو تصور کنین که ذاتاً یه آدم ترسو و استرسی‌ام! 😭😂

همین که اون صحنه رو دیدم، تپش قلب گرفتم.

انگار یه زندانی بی‌ملاقات بودم که انداختنش توی سلول انفرادی و هیچ راه فراری هم نداشت! 🥲

با خودم می‌گفتم:

«فاطمه جان، تبریک می‌گم... دیگه راه برگشتی در کار نیست!» 🤦🏻‍♀️😂

خلاصه روی تخت دراز کشیدم و کم‌کم دردهای خودم هم شروع شد.

هر موج درد که می‌اومد، استرسم بیشتر می‌شد، ولی یه چیز رو از قبل به خودم قول داده بودم:

هر اتفاقی بیفته، نباید بذارم ترس کنترل اوضاع رو دستش بگیره.

می‌دونستم اگه از همون اول جیغ بزنم، گریه کنم و روحیه‌م رو ببازم، ادامه مسیر برام خیلی سخت‌تر میشه.

برای همین هر بار که درد می‌اومد، سعی می‌کردم فقط روی نفس کشیدنم تمرکز کنم.

دم عمیق...

بازدم آروم...

دوباره دم...

دوباره بازدم...

راستش رو بخواین، تا حد زیادی هم جواب می‌داد.

چون از قبل شنیده بودم که دردهای اصلی معمولاً از باز شدن‌های بالاتر شروع میشن و با خودم می‌گفتم:

«الان وقت خرج کردن همه‌ی انرژیم نیست؛ باید برای مراحل بعدی ذخیره‌ش کنم!» 😅

پس بین هر درد، چشم‌هام رو می‌بستم، نفس می‌کشیدم و سعی می‌کردم آروم بمونم...

غافل از اینکه هنوز ماجرا تازه داشت جدی می‌شد! 😬🤍

ادامه دارد... 👶🏻🩵🍼✨

تصویر
۱۵ پاسخ

منی ک از الان تپش قلب گرفتم هم از طبیعی میترسم هم از سزارین

عکس خودتونه
چ قشنگه

منم خیلی کنجکاو شدم لطفابزار ادامه شو

۰۰۰۰۰

.....

اخی عزیزم🥺

توروخدا بقیشو بزار😂

🩷🩷🩷

وای منم خیلی میترسم طبیعی هم هستم

وای کاش روز زایمان بلوک خلوت باشه

نمیشه هندزفری گذاشت تو گوش تا صدای اونارو نشنویم😢

زود بقیه شو بزاررر
مشتاقم زود به آخرش برسم

زود باش منتظرم

الان بقیشو کجا باید بخونیم

این داستان ادامه دارد 😅

سوال های مرتبط

مامان علی🪽👼🏻 مامان علی🪽👼🏻 ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت۷
راستی تا یادم نرفته اینم بگم؛ حداقل توی تجربه من، آب گرم واقعاً به روند باز شدن دهانه رحم کمک کرد. من توی حدود ۲۰ دقیقه، از ۳ سانت به ۴ سانت رسیدم.درباره معاینه هم یه چیزی بگم چون خیلی‌ها می‌پرسن.نمی‌خوام بگم اصلاً درد نداره، اتفاقاً معاینه می‌تونه ناراحت‌کننده و دردناک باشه؛ ولی اگر موقع معاینه بدنتون رو شل نگه دارین و روی دم و بازدم تمرکز کنین، دردش خیلی کمتر میشه.یه نکته دیگه که خودم اون روز متوجهش شدم این بود که حفظ آرامش واقعاً مهمه.فرق من با تخت بغلیم این بود که من سعی می‌کردم تا جایی که می‌تونم خودم رو کنترل کنم، کمتر داد و بیداد کنم و انرژیم رو برای مراحل سخت‌تر نگه دارم.در حالی که تخت بغلیم با ۳ سانت بستری شده بود، اما به خاطر فشار و استرس زیادی که داشت، پیشرفتش خیلی کندتر شده بود.البته تجربه زایمان هر آدمی متفاوته و بدن هر کسی واکنش خودش رو داره، اما برای من آرام موندن، نفس‌های درست و حفظ انرژی واقعاً کمک‌کننده بود.اون لحظه‌ها کم‌کم داشتم باور می‌کردم که می‌تونم از پس این مسیر بربیام... 🤍

ادامه دارد... 👶🏻🩵🍼✨
مامان حسنا/ایلیا/علی مامان حسنا/ایلیا/علی روزهای ابتدایی تولد
راهکار هایی برای کنترل درد زایمان
اینا رو خودم انجام دادم و برام جواب بوده انشالله بدرد مامانایی پا به ماه بخوره
✅خواندن سوره انشقاق (من حفظ بودم اما از روی قرآن می‌خوندم تا تمرکز کنم روی کلمات، خیلی تو درد کشیدن ها کمکم کرد)
✅ بو کردن چیزی که بوش برات خوشایندت(خودم بوی خاک نم خورده و ادکلن همسرم خیلی برام خوشایند هست یه مهر دستم گرفته بودم که با یه کوچولو آب بوی خاک نم خورده میداد، یه دستمال هم ادکلن همسرم رو زده بودم روش بود میکردم)
✅ تکنیک پنج شماره(پنج شماره دم با بینی پنج شماره بازدم با دهان باز، وقتی دردت شروع میشه روی تنفس تمرکز کن، گل رو بو کن شمع رو فوت کن)
✅حرف زدن با جنین (تو دردهای آخر با پسرم صحبت میکردم میگفتم مامان کمک کن زودتر بیای قصدم این بود از فکر کردم به درد فرار کنم)
✅قر کمر(این تو دردهای آخری که ختم بارداری میشد خیلی جواب بود، وقتی دردم شروع می‌شد کمرم رو به حالت دورانی میچرخوندم و در کنارش روی تنفس تمرکز میکرد)

خودم تا لحظه خروج جنین اصلا داد نزدم برعکس زایمان های قبلی و این خیلی کمک کرد بتونم تمرکز کنم
انشالله همتون زایمان راحتی داشته باشید
مامان علی🪽👼🏻 مامان علی🪽👼🏻 ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی | پارت ۸

بعد از اینکه ۴ سانت شدم، برام سرم وصل کردن و ماما همراه بهم گفت:

«بیا دستاتو بگیر لبه تخت و اسکات بزن.»

واقعاً اون لحظه‌ها ترکیب عجیبی بود…

هر وقت درد می‌اومد، فقط دم و بازدم؛
و هر وقت درد تموم می‌شد، اسکات!

کم‌کم که جلوتر می‌رفت، فاصله‌ی دردها کمتر و کمتر می‌شد. انگار فرصت نفس کشیدن هم داشت ازم گرفته می‌شد.

یه جایی رسید که حس می‌کردم هر نفسی که میاد، شاید آخرین نفسم باشه… و همون‌جا شیطونِ ذهنم شروع می‌کرد به وسوسه کردن:
«بیخیال این زایمان طبیعی… چرا داری اینو ادامه میدی؟» 😅

از یه طرف درد، از یه طرف صدای جیغ‌های بلوک زایمان… همه چی قاطی شده بود. بین اینکه فقط دوام بیارم یا تمرکزم رو حفظ کنم، مدام باید یکی رو انتخاب می‌کردم.

با این حال چند بار معاینه شدم و هر بار می‌گفتن:
«داری عالی پیش میری.»

همین یه جمله، یه لحظه بهم جون دوباره می‌داد.

وسط همین روند، یه ماما اومد داخل و یه وسیله شبیه یه لوله باریک وارد کرد و گفت:

«می‌خوام کمک کنم زودتر زایمان کنی.»

و کیسه آبم رو پاره کرد.

حسش عجیب بود… هم یه جور نگرانی، هم یه جور فهمیدن اینکه دیگه واقعاً مسیر جدی‌تر شده.

بعد از اون، روند دردها باز هم شدیدتر و منظم‌تر شد…

تا اینکه حدود ساعت ۱۲ ظهر، به ۶ سانت رسیدم. 🤍

و اونجا بود که فهمیدم مسیر اصلی تازه داره خودش رو نشون میده… 👶🏻✨

ادامه دارد... 🍼💙
مامان علی🪽👼🏻 مامان علی🪽👼🏻 ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی | پارت ۹

توی اون همه درد، یه چیز کوچیک واقعاً آرومم می‌کرد…

هر بار ماماها برای معاینه می‌اومدن و می‌گفتن:
«آفرین، خیلی خوب همکاری می‌کنی، واسه همینه که دهانه رحم داره سریع باز میشه.»

همین یه جمله، وسط اون فشار سنگین، یه ذره بهم انرژی می‌داد که ادامه بدم.

یه مامای دیگه هم گفت:
«اگه همینجوری پیش بری، تا ساعت ۵ عصر زایمان می‌کنی.»

و راستش این جمله برای منی که وسط درد بودم، خیلی ترسناک بود…

چون وقتی درد زایمان شروع میشه، زمان یه شکل دیگه میگذره؛
هر یک دقیقه انگار صد سال طول می‌کشه.

کم‌کم بدنم کاملاً خیس عرق شده بود و دیگه حتی دوش آب گرم هم اون آرامشی که اول داشت رو بهم نمی‌داد.

با هر موج درد، حس می‌کردم انگار استخوان‌های کمر و پا‌هام دارن از هم جدا میشن…

یه فشار عجیب که واقعاً توضیح دادنش سخته.

توی همون حال، سعی می‌کردم ذهنم رو یه جوری آروم نگه دارم.
با خودم می‌گفتم:
«الان وقت دعاست…»

شروع کردم برای همه‌ی مریض‌ها، برای همه‌ی آدم‌هایی که چشم‌انتظار یه خبر خوبن، دعا کردن.

یه حس عجیبی داشتم… انگار هر دردی که می‌کشیدم، یه جور پاک شدن هم همراهش بود.

اون لحظه‌ها مطمئن بودم که درد زایمان، فقط درد نیست…
یه جور عبور کردنه… یه جور سبک شدن… 🤍👶🏻

ادامه دارد... 🍼✨
مامان علی🪽👼🏻 مامان علی🪽👼🏻 ۱ ماهگی
سلام خوشگلا🤍

قبل از اینکه داستانم رو شروع کنم، دوست دارم یه قول بهتون بدم؛ قراره همه چیز رو همون‌طور که بود براتون تعریف کنم. نه چیزی رو ترسناک‌تر از واقعیت نشون می‌دم، نه سختی‌هاش رو کوچیک می‌کنم. فقط روایت صادقانه‌ی من از مسیری که به مادر شدن ختم شد...

بریم سراغ اصل ماجرا✨

روز ۲۹ تیر، دردهای خیلی خفیفی رو احساس کردم؛ حتی از دردهای پریودی هم کمتر بودن. اما عجیب اینجا بود که برای اولین بار توی زندگیم از درد داشتن خوشحال بودم! هر موج کوچیک درد، لبخند رو روی لب‌هام می‌آورد و قلبم رو پر از هیجان می‌کرد.

با اینکه تاریخ تقریبی زایمانی که سونوگرافی برام مشخص کرده بود رو خیلی دوست داشتم(۰۵/۴/۴)، اما دیگه دل توی دلم نبود که پسرم رو زودتر ببینم. روزهای آخر بارداری، ترکیب عجیبی از احساسات بود؛ از یه طرف خسته‌ی سنگینی شکم و بی‌خوابی‌ها شده بودم، و از طرف دیگه هر لحظه بیشتر از قبل برای دیدن صورت کوچولویی که ماه‌ها انتظارش رو کشیده بودم، لحظه‌شماری می‌کردم.

نمی‌دونستم اون دردهای آروم و بی‌اهمیت، قراره شروع یکی از به‌یادموندنی‌ترین شب‌های زندگی من باشن؛ شبی که قرار بود من رو از «فاطمه» به «مامان» تبدیل کنه...🤍✨

ادامه دارد... 🍼👶🏻💙
مامان آراز 🩵 مامان آراز 🩵 ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی 🌸
پارت اول

همه چیز خیلی آروم شروع شد، ولی طوفان در راه بود! از جمعه‌شب دردهای خفیف و حالت تهوع وحشتناک، مثلِ یه زنگ خطر، خواب رو از چشمام گرفت. انگار بدنم داشت به زور سعی می‌کرد یه هشدار بزرگ بده.
صبح ساعت ۸، وقتی زیرم خیس شد، فهمیدم دیگه بازی شروع شده! کیسه آبم پاره شد. هول‌هولکی ساک‌ها رو جمع کردیم و با ترس و لرز راه افتادیم بیمارستان.
رسیدیم، بستری شدم و همه‌چیز به سرعت برق و باد اتفاق افتاد. دستگاه‌ها، سرم‌ها، معاینه‌های دردناک… ساعت ۱۰ و نیم صبح، دردهای لعنتی مثل موج‌های سهمگین یکی‌یکی به جونم می‌افتادن. از ۴ سانت به بعد، انگار دیوارِ صوتی شکست! دردها دیگه «درد» نبودن، یه طوفانِ تمام‌عیار بود که داشت منو از درون متلاشی می‌کرد. هر لحظه حس می‌کردم دیگه نمی‌تونم، دیگه تمومه!
مدام جیغ می‌زدم: «سزارینم کنید! توروخدا منو بکشید ولی این درد رو تموم کنید!» اما انگار داشتم با دیوار حرف می‌زدم. دکترها بی‌رحمانه می‌گفتن: «پیشرفتت عالیه، باید طبیعی بیاری!» انگار توی یه قفس گیر افتاده بودم. دستگاهِ نوار قلب مدام آلارم می‌زد. هر بار که می‌بوقید، نفسم بند می‌اومد. پرستارها با عصبانیت می‌گفتن «تکون نخور!» ولی مگه دست خودم بود؟ از شدتِ دردِ زیاد، جیغ‌هایی می‌کشیدم که صدام کل بیمارستان رو پر کرده بود.
رسیدم به ۷ سانت؛ دنیا داشت دور سرم می‌چرخید. تشنگی؟ انگار تو بیابونِ لوت بودم. خونریزیِ زیاد، دردِ غیرقابل‌تحملِ معاینه‌های تحریکی… توی یه لحظه، انگار داشتم می‌جنگیدم برای زنده موندنِ خودم و بچه‌ام.




بارداری بارداری بارداری زایمان زایمان زایمان طبیعی طبیعی طبیعی سزارین سزارین سزارین
مامان 🍒آراد🍒 مامان 🍒آراد🍒 ۳ ماهگی
تجربه ی زایمان سزارین پارت دو 🩵🎊
روز شنبه ۰۵/۰۲/۰۵

فرستادنم لباس هام رو عوض کردم و رو تخت دراز کشیدم اول ازمایش خون گرفتن بعد ان اس تی دادم و اومدن سوند رو وصل کردن با اینکه سزارین دومم بود ولی بازم به حرف مامان های گهواره کمی از وصل کردن سوند میترسیدم که خب خدایی اصلا درد نداشت که هیچ حتی سوزش هم نداشت و کمتر از چند ثانیه هم طول نکشید وصل کردنش فقط کمی حس بد داشت همین 😬🤌

یک ساعتی بلوک زایمان بودم تا کار هام انجام شد و دکترم از کلینیک به اتاق عمل اومد و شوهرم و صدا زدن و منو انتقال دادن اتاق عمل بین راه یکم ترسیده بودم و استرس داشتم چون دکتر با خودم نیاورده بودم و همون دکتر شیفت که بهم نامه داده بود قرار بود عملم کنه و راستش شناخت زیادی هم ازش نداشتم در واقع فقط همون یکبار دیده بودمش😅✋

رسیدم به اتاق عمل برخلاف دفعه ی قبلی که دکتر خصوصی داشتم و اتاق عمل خلوت بود فقط ( خودم بودم دکترم و یه اقای دکتر که دستیارش بود و یه دکتر هوشبری ) کسه دیگه ای نبود …

ایندفعه خیلی شلوغ بود 😫 کلی هم داشنجو بودن داخل اتاق عمل ‌که استرسم و بیشتر میکرد هر چند همه کار ها رو پزشک ها انجام دادن ولی وجود اون‌ همه داشنجو و شلوغی محیط استرس زیادی بهم میداد
و خب این از معایب بیمارستان دولتی هستش و باید در نظر داشته باشید 👍

ادامه رو پارت بعدی میزارم 😅😌
مامان جوجه رنگی🐣🐦 مامان جوجه رنگی🐣🐦 ۱۲ ماهگی
زایمان طبیعی پارت ۵
همسرم اومد و منم دردام بیشتر شده بود
ماما می‌گفت خیلیا با همسرشون میان با هم آهنگ می‌زارن و ورزش میکنن البته خودشونم برام آهنگ گذاشته بودن رو اسپیکر پخش میشد
منم ورزش میکردم و اسکات میزدم بعد یواش یواش ازم خون می‌ریخت و دردام خیلی زیاد شده بود ماما رو صدا کردم و گفت رو تخت بخواب تا معاینت کنم و معاینم کرد گفت خیلی خوب پیشرفت کردی ۴ سانتی بهم گاز انتونوکس دادن و گفتن فقط موقع دردات دم عمیق بگیر و آروم آروم بده بیرون تا اثر کنه
منم رو تخت دراز کشیده بودم و دردم خیلی بود هی گاز میدادم داخل و آروم میدادم بیرون بعد یه ساعت همین طور که بودم کامل گیج شده بودم و درد داشتم و چشمام خمار شده بود به شوهرم میگفتم آهنگ ساقی هایده بزار برام😂
دردام شده بود هر دو دقیقه و تا ۳۰ ثانیه درد داشتم که هر بار که درد داشتم گاز تنفس میکردم و با دست میزدم تو سر و صورت خودم 🥲
زنگ دکترم زدن که بیاد
منم اینقدر دردم زیاد بود که به شوهرم میگفتم بگو بیان منو بکشن من دیگه نمیتونم اونم هی پیشونیمو بوس میکرد و اشک می‌ریخت و به ماماها می‌گفت یه کاری کنین کمتر درد بکشه ماماها گفتن باید دهانه رحمش کامل باز بشه برای همین داره درد می‌کشه
و منو معاینه کردن بهم میگفتن نفس عمیق بکش اصلا زور نزن
مامان علی🪽👼🏻 مامان علی🪽👼🏻 ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی | پارت ۴

توی حیاط بیمارستان عین ابر بهار داشتم گریه می‌کردم که یهو دیدم مامای همراهم رسید.

سریع رفتم سمتش و کل ماجرا رو تعریف کردم؛ اینکه از دیشب درد کشیدم و بعد از معاینه بهم گفتن فقط دو فینگر باز شدم.

منتظر بودم یه چیزی بگه که دلم قرص بشه، ولی در کمال ناباوری گفت:

«اگه شرایط همین باشه، احتمالاً حالاحالاها بستری نمی‌شی؛ مگر اینکه جواب NST خوب نباشه.»

فکر کنم با شنیدن این جمله، آخرین ذره‌های امیدم هم از پنجره رفت بیرون! 😂

خلاصه منتظر موندیم دکتر بیاد و نظر نهایی رو بده.

توی اون فاصله هم بهم گفتن:
«برو هرچقدر می‌تونی راه برو و پیاده‌روی کن.»

منم با اون حال روحی داغون، راه می‌رفتم و هر چند دقیقه یه بار ساعت رو نگاه می‌کردم که ببینم دکتر کی میاد.

حدود ۴۰ دقیقه بعد دکتر رسید. تا جواب NST رو دید، گفت:

«باید بستری بشه.»

باورم نمی‌شد! یه لحظه خوشحال شدم که حداقل قراره برگردونده نشم خونه. 😂

دوباره معاینه واژینال شدم و این بار گفتن:

«سه سانت شدی.»

همون یک سانت اضافه برای من حکم فتح قله اورست رو داشت! 🤣

بعد از تشکیل پرونده، بالاخره راهی بلوک زایمان شدم...

اما همین که وارد شدم، تمام اعتمادبه‌نفسم دود شد رفت هوا! 😐

از هر طرف صدای جیغ و داد می‌اومد، یکی ناله می‌کرد، یکی داد می‌زد و یکی هم مدام صدا می‌کرد «دیگه نمی‌تونم!»

منم وسط اون همه صدا فقط به این فکر می‌کردم که:

«یا خدا... یعنی تا چند ساعت دیگه منم قراره همین شکلی بشم؟!» 😭😂

در عرض چند دقیقه کرک و پرم ریخته بود و استرسی شده بودم که نگو...

ادامه دارد... 👶🏻🩵🍼✨
مامان ونوس🫃 مامان ونوس🫃 روزهای ابتدایی تولد
تجربه سزارین پارت ۲
از شلوغی اونجا استرس گرفتم.اینم بگم سوند رو قبل از بی حسی برام زدند ولی دردش زیاد نبود.منو بردن اتاق شماره ۵ دکتر بیهوشی و بقیه اومدن ولی خیلی شلوغ بود.دکتر خودم هم اومد.بهش یاداوری کردم که سرکلاژ بودم و یه کیست هم داشتم شاید بتونه برش داره.خلاصه آمپول بی حسی رو که خواستم بزنم نشسته بودم باید کمر رو قوز کنی سرت رو هم بندازی پایین.من از بس خودم رو سفت گرفته بودم اینها نمی تونستند بزن که بالاخره زدند و منو خوابوندند.سریع حس کردم پاهام و کمرم بی حس شده.تنها کسی که اونجا خیلی بهم روحیه میداد همون خانم فیلمبردار بود.یه پرده جلوم کشیدم منم تپش قلب گرفته بودم بهشون گفتم گفتن اینجوری نیست و فکر میکنی.داشتم ذکر میگفتم و برای همه دعا میکردم ...خیلی لحظه باور نکردنی ای بود ۵ دقیقه هم نشد دیدم صدای گریه بچه میاد.خیلی هم گریه میکرد آوردنش روی یه تخت کوچک کنار صورتم که کاراش رو انجام بدم عکاس عکس میگرفت کف پاش رو استامپ زدند و روی یه فرم چاپی ،زدند.من فقط گردنم رو کج کرده بودم دخترم رو نگاه میکردم اونم گریه میکردم باورم نمیشد که این بچه منه..همه میگفتن چه خوشگله
مامان کیارش مامان کیارش روزهای ابتدایی تولد
ادامه پارت دوم:(تجربه زایمان طبیعی و سزارین باهم)
منو بردن اتاق عمل ...داشتم گریه میکردم دکترم گفت نگران نباش به خدا توکل کن مجدد معاینه کرد و من سه سانت بازشده بودم ولی خودم خواستم سزارین بشم
بیهوشم کردن انگار دردای طبیعی از قبلش داشتن منو میکشتن
وقتی به هوش اومدم تو ریکاوری بودم خیلی شکمم درد میکرد یه تخت دیگه کنارم بود که بچش سرش رو سینه مادرش بود ولی بچه من نبود با همون درد شدید شکمم که هر لحظه احساس میکردم دارم پاره میشم گفتم بچه من کجاست؟چرا بچم رو سینم نیست؟
پرستارا سریع اومدن که منو آروم کنن گفتن بچه تو زودتر به دنیا اومده بردیم بخش توهم بری بخش حالت بهتر بشه می‌بینیش
شکم دردم انقد زیاد بود همون موقع هم تازه یه پرستار اومد دوباره شکممو فشار داد به معنای واقعی نفسم از درد رف
داد زدم توروخدا پمپ درد وصل کنید دارم میمیرم
برام پمپ دردو که وصل کردن انگار از دنیا آزاد شدم خیلی دردم کمتر شد
اومدم بخش ... بچمو نیاوردن ...شروع کردم با شکم داغون و پردرد گریه کردن تا بهم گفتم بچت تو ان آی سیو هست
میخواستم بچمو ببینم ولی تا قسمت نوزادان باید راه میرفتم تا بتونم ببینمش...
از قبل عمل خودم خواستم که سوند وصل نکنن و واقعا هم خیلی خوب و راحت بودم
شروع کردم بعد ۴ساعت تکون خوردن و اینکه بتونم راه برم
خیلی درد داشتم ولی مدام دکمه پمپ درد رو فشار میدادم تا دردمو آروم کنه و بتونم راه برم و برم بچمو ببینم
(اتمام پارت۳)
مامان نورا👧🏻🎀 مامان نورا👧🏻🎀 روزهای ابتدایی تولد
پارت هفتم تجربه سزارین😬🦋
من اون شب دیگه هیچی نخوردم تا صبح اومدن سوند رو در آوردن و لباس تنم کردن و شرت و پد گذاشتن و شروع کردم نسکافه خوردم و بعد یکی دو ساعت گفتن راه برو با کمک مادرم از تخت سعی کردم بلند بشم پشتی تخت رو بلند کردم که راحت تر باشه اما بیشتر از اینکه درد داشته باشم بدن میترسه که راه بره اومدن گفتن موقع راه رفتن شکمت رو بگیر که بهتره اینطوری دو سه قدم راه رفتم یکم اذیت بودم رفتم دراز کشیدم تا اینکه بعد از ظهر باز سعی کردم راه برم باز وادرم کمک مرد بلند بشم اما سعی کردم بدون کمک راه برم و هر بار چند قدم ببشتر راه میرفتم😬😬ضبح پمپ دردم تموم شده بود نزدیکای ظهر درد داشتم یکم که شیاف اومدن کذاشتن برام در کل برام خیلی قشنگ بود چون انتخاب خودم بود و همینکه طبیعی نبودم خیلی خوشحال بودم بعد اینکه اومدم خونه چند روز سر درد شدید و الان هم کردن درد شدید دارم و متوجه شدم به دیکلوفناک خساسیت دارم اما باز هم خداروشمر راضی ام از عملم و الان نگاه کردم گوشت اضافه نیاوردم و عفونت ندارم خداروشکر و بنظر خط بخیه خیلی قشنگی دارم😍😍😍ان شالله مادر شدن قسمت همه😍💋🥰❤️🦋