تجربه زایمان طبیعی | پارت ۴

توی حیاط بیمارستان عین ابر بهار داشتم گریه می‌کردم که یهو دیدم مامای همراهم رسید.

سریع رفتم سمتش و کل ماجرا رو تعریف کردم؛ اینکه از دیشب درد کشیدم و بعد از معاینه بهم گفتن فقط دو فینگر باز شدم.

منتظر بودم یه چیزی بگه که دلم قرص بشه، ولی در کمال ناباوری گفت:

«اگه شرایط همین باشه، احتمالاً حالاحالاها بستری نمی‌شی؛ مگر اینکه جواب NST خوب نباشه.»

فکر کنم با شنیدن این جمله، آخرین ذره‌های امیدم هم از پنجره رفت بیرون! 😂

خلاصه منتظر موندیم دکتر بیاد و نظر نهایی رو بده.

توی اون فاصله هم بهم گفتن:
«برو هرچقدر می‌تونی راه برو و پیاده‌روی کن.»

منم با اون حال روحی داغون، راه می‌رفتم و هر چند دقیقه یه بار ساعت رو نگاه می‌کردم که ببینم دکتر کی میاد.

حدود ۴۰ دقیقه بعد دکتر رسید. تا جواب NST رو دید، گفت:

«باید بستری بشه.»

باورم نمی‌شد! یه لحظه خوشحال شدم که حداقل قراره برگردونده نشم خونه. 😂

دوباره معاینه واژینال شدم و این بار گفتن:

«سه سانت شدی.»

همون یک سانت اضافه برای من حکم فتح قله اورست رو داشت! 🤣

بعد از تشکیل پرونده، بالاخره راهی بلوک زایمان شدم...

اما همین که وارد شدم، تمام اعتمادبه‌نفسم دود شد رفت هوا! 😐

از هر طرف صدای جیغ و داد می‌اومد، یکی ناله می‌کرد، یکی داد می‌زد و یکی هم مدام صدا می‌کرد «دیگه نمی‌تونم!»

منم وسط اون همه صدا فقط به این فکر می‌کردم که:

«یا خدا... یعنی تا چند ساعت دیگه منم قراره همین شکلی بشم؟!» 😭😂

در عرض چند دقیقه کرک و پرم ریخته بود و استرسی شده بودم که نگو...

ادامه دارد... 👶🏻🩵🍼✨

تصویر
۷ پاسخ

قلمت رو دوست داشتم قشنگ مینویسی😍

چقد داستان زایمانت مث تجربه زایمان منهههه🤦🏻‍♀️😂

🌹

ادامش کو😭

آخ و بازم آخ 🥺

هعی😂😂

کرک پره منم ریخت با اون صداهایی که گفتی

سوال های مرتبط

مامان علی🪽👼🏻 مامان علی🪽👼🏻 ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی | پارت ۳

ساعت ۶ صبح رسیدیم بیمارستان و قرار بود مامای همراهم ساعت ۷:۳۰ بیاد.

تا اون موقع ازم NST گرفتن و بعد هم معاینه واژینال انجام شد.

منم با کلی امید و ذوق منتظر بودم بشنوم که مثلاً ۷ یا ۸ سانت باز شدم و الان دیگه وقت زایمانه! 😂

اما بعد از معاینه، ماما خیلی خونسرد گفت:

«دهانه رحمت فقط دو فینگر باز شده.»

فقط... دو فینگر!!! 😐

منو میگی؟!

همون لحظه احساس کردم قلبم سقوط آزاد کرد! 😂

توی ذهنم فقط یه جمله تکرار می‌شد:

«یا حسین! من این همه درد کشیدم، این همه شب بیدار موندم، تازه فقط دو سانتم؟! پس تا ۱۰ سانت قراره چه بلایی سرم بیاد؟!»

واقعاً تمام روحیه‌ای که از دیشب جمع کرده بودم، توی چند ثانیه دود شد رفت هوا.

انقدر ناامید شده بودم که رفتم توی حیاط بیمارستان، یه گوشه نشستم و زار زار گریه کردم. 😭

نه از درد...

بیشتر از این شوکه شده بودم که فکر می‌کردم نصف راه رو رفتم، ولی فهمیدم تازه اول مسیرم!

اون لحظه واقعاً دلم می‌خواست از بیمارستان فرار کنم و برگردم خونه! 🤦🏻‍♀️😂

البته نمی‌دونستم چند ساعت بعد، همون دختری که توی حیاط بیمارستان نشسته بود و گریه می‌کرد، قراره قوی‌ترین نسخه‌ی خودش رو ببینه... 🤍✨

ادامه دارد... 👶🏻🩵🍼
مامان شکلات مامان شکلات ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
جمعه شب همش دستشویی داشتم یه پام تو دستشویی بود یکی تو خونه یکمی احساس دل درد داشتم ولی گفتم شاید درد کاذب باشه زیاد اهمیت ندادم ساعت ۶ صبح رفتم دستشویی دیدم ترشح خونی ازم خارج شد سریع اومدم رفتم حموم شیو کردم دیگه همش راه میرفتم تو خونه ورزش میکردم تا ساعت ۴ بعدازظهر
ساعت ۴ رفتم بیمارستان فشارمو گرفتن و معاینه کردن گفتن ۲ سانتی برو یه ان اس تی هم بده
رفتن ان اس تی بدم یه زنی داشت زایمان می‌کرد منم رو به رو اتاق زایمان بودم قشنگ دیدم چطور زایمان کرد و شر شر براش اشک می‌ریختم ان اس تی که تموم شد رفتم پیش دکتر گفت یک ساعت راه برو
یک ساعت پیاده رویی کردم و دوباره معاینه شدم گفت از دوسانت یه کمی بیشتر باز شدی ولی سه سانت نشده برو بگو همراهت برات پک بیمارستان بگیره بستری بشی دیگه بستری شدم دکتر اومد بهم ورزش داد و توپ داد دیگه ورزش میکردم و رو توپ حرکاتی رو که میگفت انجام میدادم تا سر بچه بیاد پایین تا ساعت ۱ شب با درد طبیعی خودم ۵ سانت باز شدم
مامان آقا حسین مامان آقا حسین ۱۴ ماهگی
پارت ۴ ساعت ۶ دوباره معاینه ام کرد گفت ۵ ۶ سانت شدی گفتم تروخدا تحمل ندارم یا من رو ببر سز یا آمپول بی دردی بزن یکم آروم بشه دردام گفت نه آمپول نمیشه بزنم بچه ضربان قلبش منظم نیست بزنیم ممکنه ضعیف بشه از ساعت ۶ هر نیم ساعت از اون معاینه وحشتناک ها می‌کرد میگفت میخوام کمک کنم زودتر باز بشی دردام همینجور بیشتر و بیشتر میشد که یه آمپول میزد وسط دردام از حال میرفتم دوباره که دردام شروع میشد پا میشدم میخواستم جیغ بزنم ماما همراهم میگفت نفس عمیق بکش سه تا بده تو بده بیرون با بدبختی نفس میکشیدم تهش یه جیغ میزدم😅 ساعت ۷ و نیم معاینه شدم شده بودم ۸ سانت یه ماما دیگه هم معاینه کرد گفت آره ۸ سانته زنگ زدن به دکتر گفتن بیا دکتر ۸ بود اومد اونم معاینه کرد گفت ۸ سانته بهم گاز دادن استنشاق کنم چون دیگه دردا داشت من رو میکشت حالا به جای نفس و جیغ وقتی دردام شروع میشد تند تند تو اون نفس می‌کشیدم که اشتباهم این بود زیاد توش نفس کشیدم که رفتم تو حالت اغما ماما صدام می‌کرد صداش رو می‌شنیدم نمیتونستم جواب بدم دیگه نمیدونم ساعت چند بود که ماما دکتر اومدن بالاسرم با فاصله نگاه میکردن میگفتن بچه اومده یعنی دیگه بدون که معاینه کنن معلوم بود گفتن بلند شو برو اتاق زایمان با اون دردم از جام بلند شدم با سرعت رفتم که یکم دردم آروم بشه رفتم رو تخت زایمان خوابیدم ماما همراهم اومد گفت پاهات رو بگیر تو دستات زور بده منم همون کار رو کردم اونم همزمان با من محکم رو شکمم دودستی اومد از اون طرف هم دکتر با قیچی برش داد یهو سبک شدم دیدم شکمم داغ شد نگاه کردم دیدم یه موجود سیاه رو شکممه قربونش برم بهترین حس دنیا بود یعنی تمام دردام رو شست برد🤩
مامان ایلماه مامان ایلماه ۷ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۲

ساعت ۷ عصر دیگه بستریم کردن سرم بهم وصل کردن همون لحظه اولی که ماما معاینم کرد کیسه آبم ترکید و اون لحظه بود که دیگه دردام شروع شد
یه نیم ساعتی رو تخت بودم و درد هارو با تنفس کنترل می کردم بعدش ماما اومد گفت اگه رو تخت خسته شدی بیا پایین راه برو منم رفتم پایین که راه برم ولی درد بیش از حد زیاد بود
هر نیم ساعت یه بار ماما معاینه می کرد و می گفت که چقد باز شدم
معاینه سوم گفت ۶ سانتی

سرویس بهداشتی رفتم اون جا و آب گرم رو باز می کردم رو کمرم تا دردام کمتر بشه
۷ سانت که شدم گاز انتونوکس رو آوردن و با گاز تقریباً نود درصد دردم کمتر شد
تا ساعت ۱۰‌طول کشید تا فول بشم
از ساعت ده تا ۱ و نیم فقط زور میزدم تا سر بچه بیاد پایین
اینم بگم که ماما خیلی کمکم کرد و مهربون بود ساعت ۱ و نیم بود که دیگه بچه سرش کامل اومد اون موقع بود که برش زدن و بچه سرش اومد بیرون همون لحظه تمام دردها از بین رفت بچمو گذاشتن رو شکمم چند دقیقه ای رو شکمم بود و من فقط تو شوک بودم که بلاخره تونستم به دنیا بیارمش اخه همش فکر می کردم من توان زایمان طبیعی رو ندارم و هر لحظه ممکنه بگن باید بره سزارین بشه

تا ساعت ۴ تو بخش زایمان بودم بعد اون منتقل شدم بخش اون موقع همش فقط خدارو شکر می کردم که بچمو صحیح و سالم بهم داد
مامان دونات کوچولو مامان دونات کوچولو ۱۲ ماهگی
زایمان طبیعی پارت 3
ساعت نه نیم معاینه شدم کیسه آبم پاره شد پرسیدم چند سانتم گفت چهار سانتی برو تو حیاط بیمارستان راه برو ساعت یک نیم بیا رفتم باز راه رفتم هی موقع دردا خودمو یک جایی نگه میداشتم درد تموم میشد باز راه میرفتم دوباره ساعت یک رفتم داخل معاینه کرد گفت تعغیر نکردی برو باز راه برو دوساعت دیگه بیا باز رفتم راه میرفتم یکم مینشتم رو صندلی دوباره بعد دوساعت رفتم داخل معاینه شدم همون اوضاع قبلی بود تا ساعت پنج صبح همینطور از درد ناله میکردم دیگه رفتم داخل معاینه کرد همون چهار سانت بودم دیگه گفت لباستو عوض کن اومد نمونه خون و ادرار گرفت و آنژوکت وصل کردم رفتم اتاق زایمان معاینه شدم معاینه لگنی گفت لگنت یکم برآمدگی دارع ولی بچت زیاد بزرگ نیست و مشکلی پیش نمیاد البته که من چند روز پیش معاینه لگنی شده بودم پیش دکترم و معاینه تحریکیم شدم که دکتر من همین حرف رو زده بود اون موقع دوسانت بودم اومدن سوزن فشار زدن بعد دوباره معاینه شدم ماما گفت که شیش سانتی خوب دهانه رحم دارع باز میشه و سرم بستش و رفت (ولی به نظرم به این دلیل بست که من تو شیفت اون زایمان نکنم چون شیفت داشت عوض میشد )
مامان دلوین🪻 مامان دلوین🪻 ۷ ماهگی
وقتی دکتر دید من عجیب و غریب خونریزی دارم گفت اون رو ازم بکشم بیرون چند دقیقه بعد در آوردنش دردام کم کم. آروم شد ولی هنوزم انقباض داشتم که نوار قلب هم نشون میداد اتاقم رو عوض کردن و همسرم اومد دیدنم و بهم روحیه داد و رفت هی میومدن معاینه میکردن و بهم آمپولهای مختلف میزدن که دردام زیاد بشه و دهانه رحمم باز به زور شده بودم یه سانت و ساعتای ۶ عصر مامانم اومد دیدنم و یکم پیشم موند و رفت که بعدش دکتر اومد و دوباره برام سوند وصل کرد و با به دکتر دیگه رو سرم وایستادم با اون وضعیت خونریزی و اون سوند لعنتی مرگ رو جلو چشمام داشتم می‌دیدم اونا هم حرف میزدن که این طبیعی نیست انقد خونریزی داشته باشه و اینا که اون دکتر جدیده گفت بذار یکم بمونه شاید قطع شد
باز من کلی انقباض داشتم و درد زیر دلمم بخاطر اون وحشتناک بود بعد یه ساعت اومدن ازم جدا کردن و بعد معاینه گفت شدی ۴ سانت و پاشو یکم راه برو با اون همه انقباض پاشدم راه رفتم که باز دردام پایین اومد🥲🥲 دوباره و دوباره معاینه کردنم که از ۴ سانت تکون نمیخورد باز و آخرین معاینه یکمم بسته شده بود و شدم ۳ سانت و نیم😑😑😑
مامان علی🪽👼🏻 مامان علی🪽👼🏻 ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی | پارت ۱۱

تقریباً ساعت ۲:۳۰ بعدازظهر وارد ۸ سانت شدم و ساعت ۳ هم رسیدم به ۱۰ سانت. از اون لحظه دیگه همه‌چی خیلی سریع پیش می‌رفت. سه تا ماما بالا سرم بودن؛ همزمان که یکیشون با فشار دو طرف دهانه رحم رو باز می‌کرد، اون یکی با کلی هیجان داد می‌زد: «محکم زووووور بزن، سرش داره معلوم میشه!»

یکی دیگه از ماماها هم مدام تشویقم می‌کرد و می‌گفت: «اخییی عزیزم، موهاشو دارم می‌بینم، زور بزن، داری خیلی خوب پیش میری!»

خلاصه هر کدوم به یه روشی سعی می‌کردن من آخرین ذره توانم رو هم جمع کنم و محکم زور بزنم. منم بین اون همه درد و فشار، فقط به این فکر می‌کردم که یه قدم دیگه به دیدن پسرم نزدیک‌تر شدم...🤍👶🏻

حدود نیم ساعت تا اومدن نی‌نی فاصله داشتم و باید تمام تلاشم رو می‌ذاشتم که هر چه زودتر به آغوشم برسه. اینجا دیگه جایی بود که با تمام وجود جیغ می‌زدم و واقعاً کنترلش دست خودم نبود. درد و فشار انقدر زیاد شده بود که بدون اینکه خودم بخوام، تا به خودم می‌اومدم می‌دیدم دارم جیغ می‌زنم.
ادامه دارد🥹🤱🏻
مامان علی🪽👼🏻 مامان علی🪽👼🏻 ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی | پارت ۸

بعد از اینکه ۴ سانت شدم، برام سرم وصل کردن و ماما همراه بهم گفت:

«بیا دستاتو بگیر لبه تخت و اسکات بزن.»

واقعاً اون لحظه‌ها ترکیب عجیبی بود…

هر وقت درد می‌اومد، فقط دم و بازدم؛
و هر وقت درد تموم می‌شد، اسکات!

کم‌کم که جلوتر می‌رفت، فاصله‌ی دردها کمتر و کمتر می‌شد. انگار فرصت نفس کشیدن هم داشت ازم گرفته می‌شد.

یه جایی رسید که حس می‌کردم هر نفسی که میاد، شاید آخرین نفسم باشه… و همون‌جا شیطونِ ذهنم شروع می‌کرد به وسوسه کردن:
«بیخیال این زایمان طبیعی… چرا داری اینو ادامه میدی؟» 😅

از یه طرف درد، از یه طرف صدای جیغ‌های بلوک زایمان… همه چی قاطی شده بود. بین اینکه فقط دوام بیارم یا تمرکزم رو حفظ کنم، مدام باید یکی رو انتخاب می‌کردم.

با این حال چند بار معاینه شدم و هر بار می‌گفتن:
«داری عالی پیش میری.»

همین یه جمله، یه لحظه بهم جون دوباره می‌داد.

وسط همین روند، یه ماما اومد داخل و یه وسیله شبیه یه لوله باریک وارد کرد و گفت:

«می‌خوام کمک کنم زودتر زایمان کنی.»

و کیسه آبم رو پاره کرد.

حسش عجیب بود… هم یه جور نگرانی، هم یه جور فهمیدن اینکه دیگه واقعاً مسیر جدی‌تر شده.

بعد از اون، روند دردها باز هم شدیدتر و منظم‌تر شد…

تا اینکه حدود ساعت ۱۲ ظهر، به ۶ سانت رسیدم. 🤍

و اونجا بود که فهمیدم مسیر اصلی تازه داره خودش رو نشون میده… 👶🏻✨

ادامه دارد... 🍼💙
مامان 🍒گیلاس🍒 مامان 🍒گیلاس🍒 ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت 5

تا 8 سانت رو راحت و سریع طی کردم
ماما و دکتر راضی بودن
و گفتن با این وضعیت زایمان راحتی داری

اما دیگه از اینجا به بعدش هر لحظه خدا رو صدا زدم
از 8 سانت بیشتر نمی‌شدم و درد هام شدید تر میشد

همزمان با من یه خانوم دیگه هم داشت زایمان میکرد
دکتر شیفت تنها دوبار رفت اتاقش و همش اتاق من بود
ماما همراهم بود
و سه تا ماما دیگه
هر چقدر ورزش میکردم
ماساژم میداد
تحریک میکردن
انگار نه انگار
بیشتر نمیشد که نمیشد
ضربان قلب بچم مدام داشت چک میشد

دکتر یکبار می‌گفت فول شده
باز ده دقیقه بعدش می‌گفت عجیبه انگار همون 8 سانت
خلاصه بعد اینکه همه یکی یکی چک کردن گفتن فول و زور زدن شروع شد

این مرحله رو اصلا دوست نداشتم😢
خیلی دردناک بود
دیگه از اینجا به بعد مهربونی در کار نبود
همه انگار دعوا داشتن
خانوم زور بزن
بچت خفه میشه
اینکارو کن اون کارو کن 😩😩


ساعت
7:20
صبح بود که دیدم دکتر میگه ضربان قلب بچه افت کرده و باید با کمکی به دنیا بیاد
مامان آنیا 🍓❤️ مامان آنیا 🍓❤️ ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
پارت 1
از اول بگم که من از دوران مجردی وتا به حال پریودی سختی داشتم یعنی تحمل نداشتم و همیشه گریه میکردم موقع بارداری هم با اینکه دکتر گفته بود جفتم پایینه اما من خیلی چیز ها رو رعایت نمی‌کردم خودم کارام رو انجام می دادم حتی چیز سنگین هم بلند میکردم چون تنها بودم مجبور‌ بودم و همیشه میگفتم خدا این بچه رو نگه داشته وگرنه من که با این کار ها بچه رو به خطر میندازم زیاد هم به زایمان ودردهاش فکر نمی‌کردم در واقع نمی‌دونستم در چه حد و اندازه ای هست هفته های اخر که معاینه شدم گفتن دهانه رحم بسته هست تعجب کردم چون من فکر میکردم حداقل یک سانتی شاید باز بشه اما بسته بودم ومن دو هفته تمام ورزش کردم و تحرک و فعالیت داشتم اما دوباره که رفتم معاینه یک سانت بودم اومدم پیاده روی و ورزش رو زیاد کردم و امید داشتم حداقل 3یا 4سانت باشم یک روز که درد داشتم رفتم دکتر گفت هنوز یک سانتی ومن ناراحت و نا امید شدم و
تصمیم گرفتم چند روز صبر کن وچند روز دیگه 40هفته ام تموم میشد
ادامه دارد
مامان حسین مامان حسین ۷ ماهگی
خانما خدارو شکر من هم زایمان کردم وحال من وبچه اوکیه
تاریخ ۲۱ /11 ساعت ۱۰ و۳۰ دقیقه شب
وقتی که از وقت زایمان گذشت که همون ۲۰ برج ۱۱ بود
رفتم دکترم عصر برام معاینه تحریکی انجام داد
۲ سانت بودم واز دکتر تا خونه ۱ ساعت راه رو پیاده روی سریع انجام دادم بعد از معاینه
وخوابیدم صبح ساعت ۳ درد های نامنظم داشتم
وقابل تحمل بود برگشتم خوابیدم تا ۸ بیدار شدم
ورفتم دوباره معاینه تحریکی شدم دیگه بعد از معاینه فوری درد های زیاد ومنظم شد هر ۳ دقیقه یه بار شد وبیشتر میشدن وغیر قابل تحمل موقع درد تند تند تو خونه پیاده روی میکردم و وقتی که درد میرفتم می‌نشستم استراحت تا اینکه از صبح تا لنگ ظهر ساعت ۴ دیگه تحملم تمام شد ودرد مدفوع بود رفتم بیمارستان گفت ۴ سانتی وباید بستری بشم
ساعت ۵ من وارد اتاق بستری شدم گفتن با دردام میتونم زایمان کنم
بدون آمپول فشار واز ۵ تا تقریبا نزدیکای ۹ من درد میکشیدم ولی باز نمی‌شدم تا اینکه تعویض شیفت شد وماما ها عوض شدن همین که تغییر کردن یه مامایی خدا خیرش بده برام آمپول فشار وصل کرد ۳۰ دقیقه فول شدم ولی این ۳۰ دقیقه جون میکنی از درد اگه با بیحسی باشه خیلی راحت هس ولی من برام نزدن
همین که فول شدم
مامان محسن💙🧿 مامان محسن💙🧿 روزهای ابتدایی تولد
پارت دوم تجربه زایمان
منو بستری کردن چون کیسه آبم پاره شده بود ، ولی اصلا درد نداشتم
دیگه از همون موقع همش نوار قلب بهم وصل بود ، قرص زیر زبونی هم بهم میدادن ، گفتن هر وقت ۴ سانت شدی به ماما همراهت زنگ می‌زنیم بیاد
اینم بگم من خیلی بد معاینه هستم اصلا نمیتونم تحمل کنم به خاطر همین خیلی سخت منو معاینه میکردن
از ساعت ۱۲ و نیم شب تا روز بعد من فقط یه سانت شدم و هیچ پیشرفتی نداشتم ، درد هم اونقدر نداشتم .با هر بار معاینه کل امیدمو از دست میدادم
وقتی من بستری شدم چهار نفر دیگه هم با من بستری شدن اونا پیشرفت میکردن و از اخر زایمان ، ولی من دریغ از یه ذره پیشرفت
خلاصه ساعت ۷ و نیم صبح دانشجو ها اومدن داخل یکمی شلوغ شد ، اگه شب برین کسی نیس ، بعد برای هر نفر یه دانشجو میزاشتن بالا سرش که شرح حال بگیره و اینا
خلاصه من همین جور بلا تکلیف مونده بودم که چی قرارع بشه هر دارو و قرصی که میدادن میگفتن بدنم بهش واکنش نمیده و هیچی باز نشده
تازه دکتر داور پناه اومد منو معاینه کنه ، نذاشتم کلا قهر کرد رفت گفت دیگه کسی این بیمار رو معاینه نکنه 😔
ادامه پارت بعدی...
مامان گل پسر🥹💙🤰🏻 مامان گل پسر🥹💙🤰🏻 روزهای ابتدایی تولد
پارت ۳

دیگه وارد بخش زایشگاه شدم. از همون اول بهم گفتن که باید زایمان طبیعی داشته باشم. من اصرار می‌کردم که سزارین می‌خوام، ولی می‌گفتن نه، باید طبیعی زایمان کنی.

اول قرص دادن که دردها شروع بشه. هرچی قرص می‌دادن، فقط درد می‌کشیدم، ولی دهانه رحمم هیچ تغییری نمی‌کرد و باز نمی‌شد.

دیدن قرص‌ها فایده‌ای نداره، برای همین یه دستگاه شبیه بالون داخل دهانه رحم گذاشتن که کمک کنه باز بشه. از وقتی اون رو گذاشتن، دردها خیلی شدیدتر شد. چند ساعت با اون دردها گذشت تا بالاخره دهانه رحمم فقط ۳ سانت باز شد و دستگاه رو بیرون آوردن.

واقعاً دیگه حس می‌کردم مردم و دوباره زنده شدم، ولی باز هم بهم می‌گفتن باید ادامه بدی و هنوز وقت سزارین نیست.

شروع کردم به راه رفتن و ورزش کردن و هر کاری که می‌گفتن برای باز شدن دهانه رحم انجام می‌دادم. هر کاری از دستم برمیومد انجام دادم، ولی هیچ فایده‌ای نداشت. حتی کیسه آبم هم کامل پاره شد، اما با وجود تمام اون دردها و ساعت‌ها تلاش، دهانه رحمم همچنان فقط ۳ سانت باز بود…