راهکار هایی برای کنترل درد زایمان
اینا رو خودم انجام دادم و برام جواب بوده انشالله بدرد مامانایی پا به ماه بخوره
✅خواندن سوره انشقاق (من حفظ بودم اما از روی قرآن می‌خوندم تا تمرکز کنم روی کلمات، خیلی تو درد کشیدن ها کمکم کرد)
✅ بو کردن چیزی که بوش برات خوشایندت(خودم بوی خاک نم خورده و ادکلن همسرم خیلی برام خوشایند هست یه مهر دستم گرفته بودم که با یه کوچولو آب بوی خاک نم خورده میداد، یه دستمال هم ادکلن همسرم رو زده بودم روش بود میکردم)
✅ تکنیک پنج شماره(پنج شماره دم با بینی پنج شماره بازدم با دهان باز، وقتی دردت شروع میشه روی تنفس تمرکز کن، گل رو بو کن شمع رو فوت کن)
✅حرف زدن با جنین (تو دردهای آخر با پسرم صحبت میکردم میگفتم مامان کمک کن زودتر بیای قصدم این بود از فکر کردم به درد فرار کنم)
✅قر کمر(این تو دردهای آخری که ختم بارداری میشد خیلی جواب بود، وقتی دردم شروع می‌شد کمرم رو به حالت دورانی میچرخوندم و در کنارش روی تنفس تمرکز میکرد)

خودم تا لحظه خروج جنین اصلا داد نزدم برعکس زایمان های قبلی و این خیلی کمک کرد بتونم تمرکز کنم
انشالله همتون زایمان راحتی داشته باشید

تصویر
۵ پاسخ

عزیزم😍ماشاءالله
هرچند که هنوز مشخص نیست ولی با دیدنش یاد یه دونه بانوی دربار ،حسنا بانو افتادم 😍

چ ناناسه

بی حسی اپیدورال هم گرفتی عزیزم؟

منکه هرچی گفتی رو ونجام دادم مامای همراهم داشتم تایم کم بود دردام ولی اینقدر جیغ زده بودم گلوم درد میکرد دیگه خشک شده بود وسط بخیه و این حرفا تقاضای آب کردم برام شربت آوردن

مرسی از تجربت‌🌹🌹

سوال های مرتبط

مامان علی🪽👼🏻 مامان علی🪽👼🏻 ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی | پارت ۵

بعد از تشکیل پرونده، بهم گفتن:

«برو اتاق شماره ۳.»

وارد اتاق شدم و هنوز درست و حسابی دور و برم رو نگاه نکرده بودم که چشمم افتاد به تخت بغلی!

بنده خدا از شدت درد جیغ می‌زد و مدام می‌گفت:

«توروخداااا منو ببرین سزارین کنین... دارم می‌میرم...»

حالا منو تصور کنین که ذاتاً یه آدم ترسو و استرسی‌ام! 😭😂

همین که اون صحنه رو دیدم، تپش قلب گرفتم.

انگار یه زندانی بی‌ملاقات بودم که انداختنش توی سلول انفرادی و هیچ راه فراری هم نداشت! 🥲

با خودم می‌گفتم:

«فاطمه جان، تبریک می‌گم... دیگه راه برگشتی در کار نیست!» 🤦🏻‍♀️😂

خلاصه روی تخت دراز کشیدم و کم‌کم دردهای خودم هم شروع شد.

هر موج درد که می‌اومد، استرسم بیشتر می‌شد، ولی یه چیز رو از قبل به خودم قول داده بودم:

هر اتفاقی بیفته، نباید بذارم ترس کنترل اوضاع رو دستش بگیره.

می‌دونستم اگه از همون اول جیغ بزنم، گریه کنم و روحیه‌م رو ببازم، ادامه مسیر برام خیلی سخت‌تر میشه.

برای همین هر بار که درد می‌اومد، سعی می‌کردم فقط روی نفس کشیدنم تمرکز کنم.

دم عمیق...

بازدم آروم...

دوباره دم...

دوباره بازدم...

راستش رو بخواین، تا حد زیادی هم جواب می‌داد.

چون از قبل شنیده بودم که دردهای اصلی معمولاً از باز شدن‌های بالاتر شروع میشن و با خودم می‌گفتم:

«الان وقت خرج کردن همه‌ی انرژیم نیست؛ باید برای مراحل بعدی ذخیره‌ش کنم!» 😅

پس بین هر درد، چشم‌هام رو می‌بستم، نفس می‌کشیدم و سعی می‌کردم آروم بمونم...

غافل از اینکه هنوز ماجرا تازه داشت جدی می‌شد! 😬🤍

ادامه دارد... 👶🏻🩵🍼✨
مامان محمد حسن مامان محمد حسن ۶ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ، بارداری دوم🌷قسمت هشتم
ساعت شد ده و نیم یه دکتر اومد با چند تا دانشجو گفت اگر موقع معاینشه معاینه کنم توضیح بدم برای دانشجو ها که گفتم اوکیه دردام زیادتر شده
موقعی بود که دیگه خوابیده بودم رو تخت چون از ورزش خسته شده بودم و یکم درد بیحالم کرده بود معاینه کرد گفت پنج و نیمه (فقط خودش معاینه کرد بعد به دانشجو ها توضیح داد و رفتن)

دردام شدید شده بود و داشتم بی تاب میشدم
یه جورایی یکم ناامید شدم از اینکه با این همه درد خیلی پیشرفت نکردم . باز به خودم گفتم تموم میشه نهایت تا یازده یازده و نیم زایمان میکنی زود تموم میشه تحمل کن تو که تجربه داری و خلاصه قوت قلب میدادم به خودم .
توی این حین برای حواس پرتی به دوستام و شوهرم پیام میدادم میگفتم اگر من دوباره گفتم بچه میخوام بیاید بزنید تو دهنم 😂 همشون هم میگفتن تو؟ تو سال بعد میای میگی هوس بچه کردم😂😂
اخبار رو چک میکردم
با خودم فکر میکردم اگر بیمارستان و بزنن من وسط اینهمه درد و با این لباس بیمارستان که همه جام پیداست چجوری بدوئم فرار کنم 🥲😂 خلاصه رد داده بودم رسما😂
یک ربع به یازده بود تقریبا به ماما گفتم من اپیدورال میخوام نمیتونم تحمل کنم دیگه . گفت الان دیگه ارزش نداره نزدیک زایمانی.

بعدش از ماما خواستم برم دستشویی آب گرم بگیرم رو کمرم چون واقعا حس میکردم دیگه با تنفس هم نمیتونم دردامو کنترل کنم
حتما برید دستشویی مثانه رو خالی کنید
شنیدم به روند زایمان کمک می‌کنه
من حتی حس میکردم مثانم که یکم پر میشه دردام هم بیشتر میشه انگار که به رحمم فشار میاره.
مامان علی🪽👼🏻 مامان علی🪽👼🏻 ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت۷
راستی تا یادم نرفته اینم بگم؛ حداقل توی تجربه من، آب گرم واقعاً به روند باز شدن دهانه رحم کمک کرد. من توی حدود ۲۰ دقیقه، از ۳ سانت به ۴ سانت رسیدم.درباره معاینه هم یه چیزی بگم چون خیلی‌ها می‌پرسن.نمی‌خوام بگم اصلاً درد نداره، اتفاقاً معاینه می‌تونه ناراحت‌کننده و دردناک باشه؛ ولی اگر موقع معاینه بدنتون رو شل نگه دارین و روی دم و بازدم تمرکز کنین، دردش خیلی کمتر میشه.یه نکته دیگه که خودم اون روز متوجهش شدم این بود که حفظ آرامش واقعاً مهمه.فرق من با تخت بغلیم این بود که من سعی می‌کردم تا جایی که می‌تونم خودم رو کنترل کنم، کمتر داد و بیداد کنم و انرژیم رو برای مراحل سخت‌تر نگه دارم.در حالی که تخت بغلیم با ۳ سانت بستری شده بود، اما به خاطر فشار و استرس زیادی که داشت، پیشرفتش خیلی کندتر شده بود.البته تجربه زایمان هر آدمی متفاوته و بدن هر کسی واکنش خودش رو داره، اما برای من آرام موندن، نفس‌های درست و حفظ انرژی واقعاً کمک‌کننده بود.اون لحظه‌ها کم‌کم داشتم باور می‌کردم که می‌تونم از پس این مسیر بربیام... 🤍

ادامه دارد... 👶🏻🩵🍼✨
مامان فسقلی 🎀 مامان فسقلی 🎀 ۱۳ ماهگی
نیم ساعت تو اتاق تنها بودم که بلاخره فرشته نجاتم ماما حامی رسید 🥺
وقتی اومد ملا همه چی عوض شد اومد دعوام کرد گفت چه خبره داری جیغای ده سانتو می‌کشی 😂
زود اومد دستمو گرفت یه عطر خیلی خوشبو زد کنارم که موقع دردا بود بکشم و بهم تکنیک تنفس توی دردارو گفت که خییلی بهتر از اون جیغا بود چون وقتی جیغ میزدم انگار خودمم میترسیدم و بدتر میشد استرسم😂
وقتی دردم شروع میشد سریع دستشو محکم می‌گرفتم و انگار که دارم یه گلو بو میکشم یه شمع رو فوت میکنم نفس میکشیدم که خیلی بهتر می‌تونستم با این کار دردمو سپری کنم حین درد محکم بو فوت میکردم با این سخت بود جلوی دادمو بگیرم وبی اینطور خیلی بهتر بود 👌🥲
وقتی ول میکرد سریع چشمام رو میبستم و کامل همه عضلاتم رو شل میکردم و ریلکس میکردم که انرژی داشته باشم برای درد بعدی تا می‌گرفت بازم همینطور طی میکردم دردو همینطور با ماما ادامه دادیم اونم طول این مدت همش بهم انرژی میداد با حرفاش که خیلی تاثیر داشت روم🥺🤍
همینطور داشتین سپری میکردیم دردارو و من خیلی بهتر شدن بودم نسبت به اولش که همش داد میزدم😄
تا اینکه ماما گفت بیایین کعاینم کنم ببینه چقد پیشرفت کردم اینجا بعدیش این بود که پرستار وسط درد نیومد معاینه میکرد و درد داشت هرچی میگفتم بزار دردم تموم شده می‌گفتن باید حین درد معاینه کنیم وقتی معاینه کرد شش هفت سانت شده بودم😍
اینجا ماما بهم گفت دیگه بریم زیر دوش و ورزش کنیم دوش آب گرم گرفت به گمرک منم همزمان ایمان میزدم وقتی دردم هم ول میکرد کمرم رو چرخش میدادم چند تا درد رو اینطور سپری کردیم 😉
اون آب گرم واقعات خیلی آرومم میکرد و اصلا دوست نداشتم از زیر بیرون بیام 😂
مامان آلبالو ناز مامان آلبالو ناز ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی من پارت 3

ماما بهم میگفت اگر زور داری زور نزن درد ها رو با فوت فوت کردن رد کن تا انرژیت حفظ بشه و من از اول از روی توپ تا اون لحظه درد ها رو با فوت کردن کنترل میکردم گاهی هم ناله میکردم ولی تا اون لحظه جیغ و دادی نبود مجدد منو برد روی تخت زایمان و معاینه کرد گفت پیشرفت خوبی داری 6 سانت شدی و برام گاز بی دردی داد تا نفس بکشم باهاش اما حس میکردم تاثیری نداره شایدم خودم خیلی بی قرار بودم مجدد بهم مسکن جدید زدن بعد 7 سانت درد هام جوری بود ک دیگه نمیتونستم خودمو کنترل کنم گفتم بیحسی اپیدورال میخوام ک دکترم اجازه نداد . از این ب بعد جیغ هم میزدم اما سعی می‌کردم حرفای ماما رو هم گوش بدم و با فوت و نفس کشیدن انقباض ها رو رد کنم خیلی سریع ب 8 سانت رسیدم و ب دکترم گفتن ک بیاد بعد 8 سانت من مشت میزدم ب تخت و دیگه امام حسین و ابالفضل و مادرم رو فقط صدا میزدم دست همسرم رو فشار میدادم
تا دکتر رسید دیگه 10 سانت بودم دکتر گفت همسرم بره بیرون
سریع آمپول تزریق کرد بیحس کرد و من گفتم وای میخوای منو ببری؟ و برید . کامل حس کردم برید وقتی اینقدر درگیر درد بودم ک وقت واسه غصه بریدن نداشتم
دیگه میگفتن زور بزن البته جوری هم زور داشتم ک توان نداشتم نگهش دارم همینجوری با فشار شدید زور میزدم حس میکردم ی چیزایی مثل اب داره ازم خارج میشه نمیدونم کیسه ابم بود ادرار بود مدفوع بود هرچی بود فقط داشت با شدت زیاد ازم می‌ریخت بیرون.
مامان عسلچه ها مامان عسلچه ها ۷ ماهگی
مامان لناخانوم مامان لناخانوم ۸ ماهگی
پارت(۳) زایمان طبیعی
دردام خیلی زیاد شد و هنوز ده قدم نرفته بودم که همش احساس ادرار داشتم منو برد توالت فرنگی و گفت برعکس بشین به اندازه شیش درد که بگیره ول کنه و اینکه به‌هیچ‌ عنوان چه برای دفع مدفوع چه ادرار زور نزن
البته اینم بگم بعد درد که ول میکرد ادرارم خود به خود میرخت
دیگه بعدش رفتم دیدم احساس ضعف دارم نمیتونم اصلا سرپا وایسم
و اینم بگم من از ترس مدفوع موقع زایمان از شبش تقریبا چیزی نخورده بودم و خییلی گرسنم بود ضعف کرده بودم و این ضعف باعث شده بود با دردا گیج باشم شما این کارو نکنین چون ضعیف میشین و حس میکنین نمیتونین دیگه ادامه بدین و حس شدید سرما میکنین
که گفتم توروخدا اینو‌قطع کن من یه چی بخورم گفت این که آخرشه و خیلی آرومه اصلا هنوز تاثیری روت نزاشته و عادت کن و اینا دید نمیتونم وایسم برام تووپ آورد و همسرم و صدا کرد و گفت بیا بهش صبحانه بده کمکش کن خدایی همسرم خییلی خوب بود از پشت با پتو بغلم کرده بود و هم لقمه میداد هم نمیزاشت بلرزم
که ماما گفت باید وقتی دردت میگیره هم درست تنفس کنی و هی نفس عمیق و اینکه با هر درد روی توپ آروم آروم بپری و درد نداشتی حالت دایره هی این ور اون ور بشی روی توپ دیگه یه ربعی هم اون جوری گذشت و گفتم توروخدا یه کاری کنین دردم کم شه چون همش احساس خواب داشتم و مقصر خودم بودم شبش نخوابیده بودم و همش التماس میکردم که نیم ساعت بخوابم 🥲
و اینکه چون خودم درد داشتم و گفته‌نداری و سرم زدن احساس میکردم من دوبرابر دارم درد میکشم و اینا اهمیت نمیدن
که دید هی التماس میکنم گفت اگه از سه رسیدی باشی به پنج میریم توی آب که رفتم روی تخت برای معاینه