تجربه زایمان طبیعی پارت۷
راستی تا یادم نرفته اینم بگم؛ حداقل توی تجربه من، آب گرم واقعاً به روند باز شدن دهانه رحم کمک کرد. من توی حدود ۲۰ دقیقه، از ۳ سانت به ۴ سانت رسیدم.درباره معاینه هم یه چیزی بگم چون خیلی‌ها می‌پرسن.نمی‌خوام بگم اصلاً درد نداره، اتفاقاً معاینه می‌تونه ناراحت‌کننده و دردناک باشه؛ ولی اگر موقع معاینه بدنتون رو شل نگه دارین و روی دم و بازدم تمرکز کنین، دردش خیلی کمتر میشه.یه نکته دیگه که خودم اون روز متوجهش شدم این بود که حفظ آرامش واقعاً مهمه.فرق من با تخت بغلیم این بود که من سعی می‌کردم تا جایی که می‌تونم خودم رو کنترل کنم، کمتر داد و بیداد کنم و انرژیم رو برای مراحل سخت‌تر نگه دارم.در حالی که تخت بغلیم با ۳ سانت بستری شده بود، اما به خاطر فشار و استرس زیادی که داشت، پیشرفتش خیلی کندتر شده بود.البته تجربه زایمان هر آدمی متفاوته و بدن هر کسی واکنش خودش رو داره، اما برای من آرام موندن، نفس‌های درست و حفظ انرژی واقعاً کمک‌کننده بود.اون لحظه‌ها کم‌کم داشتم باور می‌کردم که می‌تونم از پس این مسیر بربیام... 🤍

ادامه دارد... 👶🏻🩵🍼✨

۱۷ پاسخ

عزیزم الان تاپیک هات رو دیدم عین منی تاریخ منم پنجشنبه هست امروز درد داشتم رفتم معاینه گفت یک سانتی در حالی که هفته پیش هم یک سانت بودم ویک هفته هست مداوم ورزش وفعالیت میکنم اما جواب نگرفتم

عزیزممممم

مگه تو اتاق زایمان چندتا تخت هست ؟
بعد چند نفر باهم زایمان میکنن؟
همدیگه رو میبینن؟؟؟؟

ماشاءالله بهت 🥰

بقیش

من منتظر ادامش هستم 🥺♥ افرین بهت عزیزم ❤

ادامه

آفرین به این قلم

از روحیت خوشم اومد

چطور میشه دوش آب گرم گرفت با سرم و این چیزا مشکلی پیش نمیاد

🤌🏻افرین

خب بعدش😍

کامنت برای اینکه گمت نکنم بقیه شو بخونم😁

منتظر ادامه اش هستیم
دست ب قلمت خدایی عالیه و همه چی رو میگی مو ب مو

ماشاالله مادر شجاع

ای جان

منظورت عزیزم از آب گرم چیه ؟

سوال های مرتبط

مامان 🎀Mehra مامان 🎀Mehra روزهای ابتدایی تولد
پارت دوم تجربه زایمان طبیعی من و مهرا 🎀

ساعت ۱۱ ظهر بهم آمپول فشار زدن و کم‌کم دردها بیشتر شد. فاصله دردها حدود ۲۰ دقیقه بود و هر درد تقریباً ۳۰ ثانیه طول می‌کشید.
یه چیزی که واقعاً به من کمک کرد نفس عمیق کشیدن بود. وقتی درد میاد، سعی کنید نفس عمیق بکشید؛ برای من خیلی کمک‌کننده بود. 🤍
تا ساعت ۲ درد داشتم. دکتر معاینه‌ام کرد و گفت ۸ سانت باز شدم و تا یک ساعت دیگه زایمان می‌کنم!
دردهای اصلی من از ساعت ۱۱ که آمپول فشار زدن تا حدود ساعت ۳ بعدازظهر بود و ساعت ۳ دختر کوچولوم، مهرا، به دنیا اومد. 🥹🎀
من قبلش واقعاً می‌ترسیدم و فکر می‌کردم شاید نتونم تحمل کنم، ولی تونستم. ❤️
مامانایی که الان باردارن و از زایمان طبیعی می‌ترسن، منم مثل شما می‌ترسیدم، استرس داشتم و فکر می‌کردم نمی‌تونم؛ ولی بدن ما خیلی قوی‌تر از چیزیه که فکر می‌کنیم.
زایمان هر کسی متفاوته، اما خودتون رو با ترس‌های قبلش نترسونید. به خودتون و بدنتون اعتماد کنید. 🌷
من با کلی ترس رفتم زایشگاه و با قشنگ‌ترین هدیه دنیا برگشتم؛ مهرا کوچولوی من 🎀❤️
مامان علی🪽👼🏻 مامان علی🪽👼🏻 ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی | پارت ۸

بعد از اینکه ۴ سانت شدم، برام سرم وصل کردن و ماما همراه بهم گفت:

«بیا دستاتو بگیر لبه تخت و اسکات بزن.»

واقعاً اون لحظه‌ها ترکیب عجیبی بود…

هر وقت درد می‌اومد، فقط دم و بازدم؛
و هر وقت درد تموم می‌شد، اسکات!

کم‌کم که جلوتر می‌رفت، فاصله‌ی دردها کمتر و کمتر می‌شد. انگار فرصت نفس کشیدن هم داشت ازم گرفته می‌شد.

یه جایی رسید که حس می‌کردم هر نفسی که میاد، شاید آخرین نفسم باشه… و همون‌جا شیطونِ ذهنم شروع می‌کرد به وسوسه کردن:
«بیخیال این زایمان طبیعی… چرا داری اینو ادامه میدی؟» 😅

از یه طرف درد، از یه طرف صدای جیغ‌های بلوک زایمان… همه چی قاطی شده بود. بین اینکه فقط دوام بیارم یا تمرکزم رو حفظ کنم، مدام باید یکی رو انتخاب می‌کردم.

با این حال چند بار معاینه شدم و هر بار می‌گفتن:
«داری عالی پیش میری.»

همین یه جمله، یه لحظه بهم جون دوباره می‌داد.

وسط همین روند، یه ماما اومد داخل و یه وسیله شبیه یه لوله باریک وارد کرد و گفت:

«می‌خوام کمک کنم زودتر زایمان کنی.»

و کیسه آبم رو پاره کرد.

حسش عجیب بود… هم یه جور نگرانی، هم یه جور فهمیدن اینکه دیگه واقعاً مسیر جدی‌تر شده.

بعد از اون، روند دردها باز هم شدیدتر و منظم‌تر شد…

تا اینکه حدود ساعت ۱۲ ظهر، به ۶ سانت رسیدم. 🤍

و اونجا بود که فهمیدم مسیر اصلی تازه داره خودش رو نشون میده… 👶🏻✨

ادامه دارد... 🍼💙
مامان ani&nick مامان ani&nick ۳ ماهگی
سلام سلام🥰
قرار بود بیام از تجربیات زایمانم بگم
اول از همه بگم که از نظر من زایمان و روند و راحتی و سختیش یه چیز کاملا شخصیه و ممکن برای هر بدن متفاوت باشه
نوع زایمان من طبیعی القایی(آمپول فشار)همراه با بی حسی اپیدورال بود.
ظهر ساعت ۱۲ معاینه شدم و ۳ سانت بودم وارد لیبر شدم آمپول فشار رو شروع کردن و حدودا ساعت ۴ عصر ۶ سانت شده بودم.البته بگم که مامای همراه داشتم و توی اون ۴ ساعت خیلی خیلی به زودتر شدن روند زایمان کمک کرد مثلا یکسری آمپول تو سرم زد پنبه ی آغشته به سولفات برای نرم شدن دهانه رحم استفاده کرد و از اینجور چیزا که بنظرم اگر نبود شاید خیلی بیشتر طول می‌کشید زایمانم.
خلاصه ساعت ۴ حدودا ۶سانت شدم همون موقع با دکتر بیهوشی تماس گرفتن ۴وربع دکتر اومد برام اپیدورال رو تزریق کرد و یک ربع بعدش دردام کلاااا از بین رفت در حدی که ماما با معاینه متوجه میشد درد دارم اما من میگفتم نه درد ندارم😁
ادامه رو تاپیک بعدی میذارم
#اپیدورال
مامان علی🪽👼🏻 مامان علی🪽👼🏻 ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی | پارت ۹

توی اون همه درد، یه چیز کوچیک واقعاً آرومم می‌کرد…

هر بار ماماها برای معاینه می‌اومدن و می‌گفتن:
«آفرین، خیلی خوب همکاری می‌کنی، واسه همینه که دهانه رحم داره سریع باز میشه.»

همین یه جمله، وسط اون فشار سنگین، یه ذره بهم انرژی می‌داد که ادامه بدم.

یه مامای دیگه هم گفت:
«اگه همینجوری پیش بری، تا ساعت ۵ عصر زایمان می‌کنی.»

و راستش این جمله برای منی که وسط درد بودم، خیلی ترسناک بود…

چون وقتی درد زایمان شروع میشه، زمان یه شکل دیگه میگذره؛
هر یک دقیقه انگار صد سال طول می‌کشه.

کم‌کم بدنم کاملاً خیس عرق شده بود و دیگه حتی دوش آب گرم هم اون آرامشی که اول داشت رو بهم نمی‌داد.

با هر موج درد، حس می‌کردم انگار استخوان‌های کمر و پا‌هام دارن از هم جدا میشن…

یه فشار عجیب که واقعاً توضیح دادنش سخته.

توی همون حال، سعی می‌کردم ذهنم رو یه جوری آروم نگه دارم.
با خودم می‌گفتم:
«الان وقت دعاست…»

شروع کردم برای همه‌ی مریض‌ها، برای همه‌ی آدم‌هایی که چشم‌انتظار یه خبر خوبن، دعا کردن.

یه حس عجیبی داشتم… انگار هر دردی که می‌کشیدم، یه جور پاک شدن هم همراهش بود.

اون لحظه‌ها مطمئن بودم که درد زایمان، فقط درد نیست…
یه جور عبور کردنه… یه جور سبک شدن… 🤍👶🏻

ادامه دارد... 🍼✨
مامان علی🪽👼🏻 مامان علی🪽👼🏻 ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی | پارت ۱۱

تقریباً ساعت ۲:۳۰ بعدازظهر وارد ۸ سانت شدم و ساعت ۳ هم رسیدم به ۱۰ سانت. از اون لحظه دیگه همه‌چی خیلی سریع پیش می‌رفت. سه تا ماما بالا سرم بودن؛ همزمان که یکیشون با فشار دو طرف دهانه رحم رو باز می‌کرد، اون یکی با کلی هیجان داد می‌زد: «محکم زووووور بزن، سرش داره معلوم میشه!»

یکی دیگه از ماماها هم مدام تشویقم می‌کرد و می‌گفت: «اخییی عزیزم، موهاشو دارم می‌بینم، زور بزن، داری خیلی خوب پیش میری!»

خلاصه هر کدوم به یه روشی سعی می‌کردن من آخرین ذره توانم رو هم جمع کنم و محکم زور بزنم. منم بین اون همه درد و فشار، فقط به این فکر می‌کردم که یه قدم دیگه به دیدن پسرم نزدیک‌تر شدم...🤍👶🏻

حدود نیم ساعت تا اومدن نی‌نی فاصله داشتم و باید تمام تلاشم رو می‌ذاشتم که هر چه زودتر به آغوشم برسه. اینجا دیگه جایی بود که با تمام وجود جیغ می‌زدم و واقعاً کنترلش دست خودم نبود. درد و فشار انقدر زیاد شده بود که بدون اینکه خودم بخوام، تا به خودم می‌اومدم می‌دیدم دارم جیغ می‌زنم.
ادامه دارد🥹🤱🏻
مامان فندق.کوچولو مامان فندق.کوچولو ۱۶ ماهگی
#زایمان طبیعی ۲
من ساعت یک شب بستری شدم و درد هام با آمپول فشار شروع شد( که البته سرم هست ) ... من هیچ درد زایمانی نداشتم ودهانه رحم یک سانت بود و سر بچه به خاطر بزرگ بودن درست وارد کانال زایمان نشده بود ... تا صبح همه چی خوب بود بهم چند تا قرص دادن و چون کیسه آب سالم بود درد زیادی حس نمیکردم ... ساعت ۱۲ صبح پزشکم اومد و کیسه آبم پاره کرد و بهم گفت ۱۸ ساعت دیگه معلوم میشه طبیعی یا سزارین هستی اگه توی این زمان دهانه رحم ۴ سانت شد طبیعی و اگر نه که سزارین ... یکی از ماما ها بیمارستان بهم گفت اگه دوست دارم میتونه ماما همراهم شه و من هم قبول کردم ... و از اون موقع باهام ورزش های زایمان و کار کرد ، گل مغربی برام گذاشت که تا شب از یک سانت رسیدم دو نیم سانت ... چون من هیچ دردی از خودم نداشتم و همش کار آمپول فشار بود دوز دارو بردن بالا از دوز دارو رسید به ۲۴ قطره در ساعت هر ۵ دقیقه درد کل شکممو می‌گرفت و اصلا نمیتونستم بخوابم ... با کمک ماما حدود یک ساعت از ۹ تا ۱۰ شب خوابیدم ... از ده به بعد پاشدم دوباره به ورزش کردن ... یکی از ورزش ها که خیلی خوب بود مدل دسشویی ایرانی یا اسکات زیر دوش آب گرم بود که هم درد و کم می‌کرد و هم سر بچه یکم اومده بود پایین ... دیگه صبح شده بود حدود ساعت ۵ که باز معاینه کردن و شده بودم ۴ سانت اما دیواره رحم همچنان سفت بود. معاینه توی بیمارستان خیلی با معاینه مطب فرق داشت توی مطب پزشک با آرامش و آروم اینکارو میکنه اما تو بیمارستان ماما با وحشی گری این کارو میکنه تا دیواره رحم تحریک شه
مامان سیروان مامان سیروان روزهای ابتدایی تولد
سلام می‌خوام از تجربم زایمان طبیعی بگم
برگردیم به چند روز قبل از زایمان
دکترم گفته بود 39 هفته شدی برو بیمارستان که میخوای زایمان کنی معاینه بشی که نشتی یا دهانه رحم باز نشده باشه
منم گفتم باشه دو هفته بعدش 39 هفته شدم دیروز 14 شهریور رفتم بیمارستان حضرت معصومه که معاینه بشم دکتر شیفت معاینه کرد گفت خانوم سه سانتی باید بستری بشی
چون درد نداشتم برام مهم نبود و هیچ وسیله ای با خودم نبرده بودم چون برای معاینه رفته بود
تا کارای بستری رو انجام دادیم شد ساعت یک که رفتم زایشگاه و اینم بگم هر کسی اتاق زایمانش جداس و ساعت بهم آمپول فشار زدن یک و نیم دردم شروع شد تا ساعت سه که شدم پنج سانت با نفس زدن خودم رو آروم میکردم و اینم بگم موقع که گفتن باید زایمان کنی ماما همراه گرفتم و گفتن هر وقت چهار پنج سانت شدی میاد آره دیگه ساعت سه و نیم شد من دیگه تحمل درد نداشتم ماما همراه اومد و ورزش ها رو انجام دادم و کمرم رو ماساژ میداد ولی اصلأ درد غیر قابل تحمل بود دروغ نگم و الکی خودم رو یه مادر با دل جرعت جا بزنم از شیش سانت خیلی داد و جیغ میزدم
تا شدم نه سانت رفتم رو تخت و گفتن فقط باید زور بزنی دیگه همه چی تموم شد فقط مونده زور زدن منم تا نه و سانت و نیم زور زدم بعدش وسیله هارو آماده کردن و تخت رو برای زایمان آماده کردن
ادامه.....
مامان علی🪽👼🏻 مامان علی🪽👼🏻 ۲ ماهگی
مامان آنیا 🍓❤️ مامان آنیا 🍓❤️ ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
پارت 1
از اول بگم که من از دوران مجردی وتا به حال پریودی سختی داشتم یعنی تحمل نداشتم و همیشه گریه میکردم موقع بارداری هم با اینکه دکتر گفته بود جفتم پایینه اما من خیلی چیز ها رو رعایت نمی‌کردم خودم کارام رو انجام می دادم حتی چیز سنگین هم بلند میکردم چون تنها بودم مجبور‌ بودم و همیشه میگفتم خدا این بچه رو نگه داشته وگرنه من که با این کار ها بچه رو به خطر میندازم زیاد هم به زایمان ودردهاش فکر نمی‌کردم در واقع نمی‌دونستم در چه حد و اندازه ای هست هفته های اخر که معاینه شدم گفتن دهانه رحم بسته هست تعجب کردم چون من فکر میکردم حداقل یک سانتی شاید باز بشه اما بسته بودم ومن دو هفته تمام ورزش کردم و تحرک و فعالیت داشتم اما دوباره که رفتم معاینه یک سانت بودم اومدم پیاده روی و ورزش رو زیاد کردم و امید داشتم حداقل 3یا 4سانت باشم یک روز که درد داشتم رفتم دکتر گفت هنوز یک سانتی ومن ناراحت و نا امید شدم و
تصمیم گرفتم چند روز صبر کن وچند روز دیگه 40هفته ام تموم میشد
ادامه دارد