تقریباً ساعتای ۱ ظهر بود که وارد ۷ سانت شدم. هر چند دقیقه یه ماما میومد واسه معاینه و باید بگم واقعاً برام اذیت‌کننده بود. چون هم باید درد زایمانو تحمل می‌کردم، هم فشاری که موقع معاینه وارد می‌شد. اینارو نمیگم که بترسونمتون، فقط می‌خوام بگم زایمان طبیعی با همه قشنگیاش، سختی‌های خودشم داره.

بدن ما خانوما واقعاً معجزه‌ست. درد می‌کشی، لحظه به لحظه انگار مرز تحملت جابه‌جا میشه، ولی همین که بعدش به صورت بچت نگاه می‌کنی، همه دردها، نگرانیا و «چه کنم، چه کنم»ها یادت میره.

بگذریم...

بعد از اینکه وارد ۷ سانت شدم دیگه اجازه نداشتم برم زیر دوش آب گرم. ماماها میگفتن تو اون مرحله بهتره از دوش استفاده نکنم. واسه همین به درخواست ماما رفتم تو پوزیشن سجده و از پمپ بی‌دردی هم واسم استفاده کردن، ولی راستش رو بخواین خیلی روی دردهای من تأثیری نداشت و هنوز هر موج درد رو با تموم وجودم حس می‌کردم.
ادامه دارد🫠🐻

تصویر
۴ پاسخ

شکم اولت بود؟

خوشبحالت بسلامتی منم زایمان اولم میخوام برم طبیعی ولی بدجور استرس دارم میگم اپیدورال شدی یان؟

خوشبحالت راحت شدی من زایمان اولمه تجربه ندارم میترسم 🥹

تجربه زایمان طبیعی پارت 10

سوال های مرتبط

مامان علی🪽👼🏻 مامان علی🪽👼🏻 ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی | پارت ۸

بعد از اینکه ۴ سانت شدم، برام سرم وصل کردن و ماما همراه بهم گفت:

«بیا دستاتو بگیر لبه تخت و اسکات بزن.»

واقعاً اون لحظه‌ها ترکیب عجیبی بود…

هر وقت درد می‌اومد، فقط دم و بازدم؛
و هر وقت درد تموم می‌شد، اسکات!

کم‌کم که جلوتر می‌رفت، فاصله‌ی دردها کمتر و کمتر می‌شد. انگار فرصت نفس کشیدن هم داشت ازم گرفته می‌شد.

یه جایی رسید که حس می‌کردم هر نفسی که میاد، شاید آخرین نفسم باشه… و همون‌جا شیطونِ ذهنم شروع می‌کرد به وسوسه کردن:
«بیخیال این زایمان طبیعی… چرا داری اینو ادامه میدی؟» 😅

از یه طرف درد، از یه طرف صدای جیغ‌های بلوک زایمان… همه چی قاطی شده بود. بین اینکه فقط دوام بیارم یا تمرکزم رو حفظ کنم، مدام باید یکی رو انتخاب می‌کردم.

با این حال چند بار معاینه شدم و هر بار می‌گفتن:
«داری عالی پیش میری.»

همین یه جمله، یه لحظه بهم جون دوباره می‌داد.

وسط همین روند، یه ماما اومد داخل و یه وسیله شبیه یه لوله باریک وارد کرد و گفت:

«می‌خوام کمک کنم زودتر زایمان کنی.»

و کیسه آبم رو پاره کرد.

حسش عجیب بود… هم یه جور نگرانی، هم یه جور فهمیدن اینکه دیگه واقعاً مسیر جدی‌تر شده.

بعد از اون، روند دردها باز هم شدیدتر و منظم‌تر شد…

تا اینکه حدود ساعت ۱۲ ظهر، به ۶ سانت رسیدم. 🤍

و اونجا بود که فهمیدم مسیر اصلی تازه داره خودش رو نشون میده… 👶🏻✨

ادامه دارد... 🍼💙
مامان عشق مامان عشق ۱۶ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی(قسمت سوم )
دردش خیلی نفس گیر بود ولی تنها مزیتش این بود که میدونستی ول میکنه و میتونی یکم آروم بشی ولی امان از وقتیکه دوباره شروع می‌شد. به پیشنهاد ماما رفتم زیر دوش آب گرم و روی توپ نشستم تا کمی دردام قابل تحمل بشه ولی به نظرم خیلی اثری نکرد، با این حال یک ساعتی زیر دوش بودم. بعدش بهشون گفتم که خیلی درد دارم و اونا هم پیشنهاد تنفس گاز مخصوصی رو دادن که درد ها رو کنترل کنه، اینطور بود که هر وقت درد شروع می‌شد توی ماسک باید نفس میکشدی‌، ولی بازم واسه من بی فایده بود. شدت دردام طوری بود که بین دردها یکجورایی از حال میرفتم، همسرم کنارم بود و سعی می‌کرد بهم قوت قلب بده ولی یادمه که بهش گفتم که حس میکنم دارم میمیرم‌. در این بین سه بار بالا آوردم با اینکه غذا کم خورده بودم ولی میدونستم از شدت درده. ساعت ۶ عصر (سه ساعت بعد از تزريق)، دکتر معاینه کرد و گفت حدود ۵ سانتم، اونموقع بود که خیلی نا امید شده بودم، گفتم بعد از این همه مدت تازه ۵ سانت شدم؟!
ماما بهم دلگرمی میداد که پیشرفتم خوب بوده ولی من اصلا تو حال خوبی نبودم، واسه همین درخواست اپی دورال کردم تا شاید دردام کمتر بشه، تزريق کردن و گفتن حدود ۲۰ دقیقه طول میکشه تا اثر کنه ولی من تاثیری ازش ندیدم و همچنان شدت دردم بالا بود.
طرفای ساعت ۸ شب، ماما باز چکم کرد و گفت که ۸ سانت شدم، اونموقع انگار دنیا رو بهم داده بودن چون میدونستم از اینجا به بعدش سریعتر اتفاق میفته ولی خب همچنان دردم زیاد بود‌. یادم نیست دقیق چه ساعتی بود که ماما بهم گفت الان وقت زور زدنه، چقدر خوشحال شدم و تمام سعیمو میکردم، ماما و همسرم هم خیلی دلگرمی میدادن. میدونستم که باید وقتی درد ها شروع میشه زور بزنم و بین درد ها استراحت کنم.
مامان معجزه مامان معجزه ۲ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۴:اینم بگم هر نیم ساعت میومدن معاینه میکردن و این معاینه ها از درد زایمان بدتره😮‍💨.اینم بگم مامانم و شوهرم و خالم از صبح پشت در زایشگاه بودن و نرفته بودن اینقد مامانم و خالم به ماما التماس کردن که اجازه دادن من ده دقیقه برم ببینمشون .ساعت ۴رفتم دیدمشون و ماما گفت هنوز ۳سانتی و قرار بود وقتی دردم غیر قابل تحمل بود ماما همراهم بیاد.وقتی از پیش مامانم اینا رفتم دوباره اومدن معاینه و کیسه ابمو پاره کردن.از اینجا که کیسه ابم پاره شد دیگه کم کم دردم خیلی شدید شد.هی میومدن معاینه میکردن میگفتن هنوز ۳و نیم سانتی بعد یه ساعت می‌گفت هنوز ۴سانتی.و من درد شدید داشتم.هیچی دیگه ساعت ۶بود ماما همراهم اومد و یکسری ورزش داد و کمرم و ماساژ میداد.بهش گفتم میتونم از وان استفاده کنم گفت چون کیسه آبت پاره شده نمیتونی.دکترم هم قول داده بود برام بیدردی استفاده کنه ولی وقتی موقع شد ماما گفت دکتر میگه روند پیشرفتت کند بوده صلاح نمی‌بینم بیدردی استفاده کنی.گذشت و من دردم خیلی خیلی شدید بود و ماما گفت برات گاز بیدردی میارم.راستش اون گاز بیدردی به نظرم اصلا روی درد تاثیری نداشت فقط سرگیجه شدید می‌گرفتم و دهنم خشک میشد
مامان ایلماه مامان ایلماه ۵ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۲

ساعت ۷ عصر دیگه بستریم کردن سرم بهم وصل کردن همون لحظه اولی که ماما معاینم کرد کیسه آبم ترکید و اون لحظه بود که دیگه دردام شروع شد
یه نیم ساعتی رو تخت بودم و درد هارو با تنفس کنترل می کردم بعدش ماما اومد گفت اگه رو تخت خسته شدی بیا پایین راه برو منم رفتم پایین که راه برم ولی درد بیش از حد زیاد بود
هر نیم ساعت یه بار ماما معاینه می کرد و می گفت که چقد باز شدم
معاینه سوم گفت ۶ سانتی

سرویس بهداشتی رفتم اون جا و آب گرم رو باز می کردم رو کمرم تا دردام کمتر بشه
۷ سانت که شدم گاز انتونوکس رو آوردن و با گاز تقریباً نود درصد دردم کمتر شد
تا ساعت ۱۰‌طول کشید تا فول بشم
از ساعت ده تا ۱ و نیم فقط زور میزدم تا سر بچه بیاد پایین
اینم بگم که ماما خیلی کمکم کرد و مهربون بود ساعت ۱ و نیم بود که دیگه بچه سرش کامل اومد اون موقع بود که برش زدن و بچه سرش اومد بیرون همون لحظه تمام دردها از بین رفت بچمو گذاشتن رو شکمم چند دقیقه ای رو شکمم بود و من فقط تو شوک بودم که بلاخره تونستم به دنیا بیارمش اخه همش فکر می کردم من توان زایمان طبیعی رو ندارم و هر لحظه ممکنه بگن باید بره سزارین بشه

تا ساعت ۴ تو بخش زایمان بودم بعد اون منتقل شدم بخش اون موقع همش فقط خدارو شکر می کردم که بچمو صحیح و سالم بهم داد
مامان محیا خانوم😍🩷 مامان محیا خانوم😍🩷 روزهای ابتدایی تولد
مامان علی🪽👼🏻 مامان علی🪽👼🏻 ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت۷
راستی تا یادم نرفته اینم بگم؛ حداقل توی تجربه من، آب گرم واقعاً به روند باز شدن دهانه رحم کمک کرد. من توی حدود ۲۰ دقیقه، از ۳ سانت به ۴ سانت رسیدم.درباره معاینه هم یه چیزی بگم چون خیلی‌ها می‌پرسن.نمی‌خوام بگم اصلاً درد نداره، اتفاقاً معاینه می‌تونه ناراحت‌کننده و دردناک باشه؛ ولی اگر موقع معاینه بدنتون رو شل نگه دارین و روی دم و بازدم تمرکز کنین، دردش خیلی کمتر میشه.یه نکته دیگه که خودم اون روز متوجهش شدم این بود که حفظ آرامش واقعاً مهمه.فرق من با تخت بغلیم این بود که من سعی می‌کردم تا جایی که می‌تونم خودم رو کنترل کنم، کمتر داد و بیداد کنم و انرژیم رو برای مراحل سخت‌تر نگه دارم.در حالی که تخت بغلیم با ۳ سانت بستری شده بود، اما به خاطر فشار و استرس زیادی که داشت، پیشرفتش خیلی کندتر شده بود.البته تجربه زایمان هر آدمی متفاوته و بدن هر کسی واکنش خودش رو داره، اما برای من آرام موندن، نفس‌های درست و حفظ انرژی واقعاً کمک‌کننده بود.اون لحظه‌ها کم‌کم داشتم باور می‌کردم که می‌تونم از پس این مسیر بربیام... 🤍

ادامه دارد... 👶🏻🩵🍼✨
مامان آیهان💙💙💙 مامان آیهان💙💙💙 ۶ ماهگی
تجربه زایمان پارت پنج

به ماما گفتم من خیلی درد دارم یعنی هنوز سه سانتم تا بخوام فول بشم خیلی دردا بدتر میشه؟ اونم گفت نگران نباش عزیزم جوری که فکر میکنی نیس هر یک سانتی که از قبل بازتر میشی یه خورده شدت دردات بیشتر میشه یعنی قابل تحمله پس اصلا بهش فکر نکن به خودت استرس نده چون واسه بچت خوب نیس دیگه بعد رفتن ماما من داخل اتاق توی همون انقباض هایی که واسم میومد ورزش میکردم ولی چون دیگه دردام شدیدتر شده بود زیاد نمیتونستم ادامه بده بیشتر رو تخت دراز میکشیدم با نفس عمیق کشیدنو کمرمو ماساژ دادن خودمو آروم میکردم توی همون دردایی که هر پنج دقیقه میگرفت یک ساعت گذشت این دفعه خیلی شدتش بالا بود جوری که با هر انقباض جیغ میزدم ماما هی میومد میگفت اینقدر داد نزن حال بچت خراب میشه ولی دست خودم نبود با هر اتقباض نفسم میخواست قطع بشه دوباره ماما رفت مامانمو فرستاد پیشم تا مامانمو دیدم زدم زیر گریه گفتم مامان خیلی درد دارم مامان مامان طفلکم دید حالم بده سریع رفت کیسه آب گرم واسم اورد کمرمو واسم واسش میداد ولی اصلا فایده نداشت من فقط از درد جیغ میزدم تو چشمای مامانمم اشک جمع شده بود با دیدن من ولی انگاری بزور جلو خودشو گرفته بود که گریه نکنه من بیشتر استرس بکشم ماما دوباره اومد مامانمو فرستاد بیرون گفت دوباره میخوام معاینت کنم از معاینه قبلی که سه سانت بودم بکساعت گذشته بود و من فقط دعا دعا میکردم پیشرفت کرده بود بعد اینکه ماما معاینه کرد با خوشحالی گفت 7سانت شدی سر بچت کامل اومده تو لگن اون لحظه هم درد داشتم هم تعجب کرده بودم تو یه ساعت چطور از سه سانت رسیدم به هفت سانت ماما گفت پاشو بریم اتاق دیگه پرسه زایمانو شروع کنیم
مامان جانا خانوم🐥🤰🏻 مامان جانا خانوم🐥🤰🏻 ۶ ماهگی
شرح زایمان ۳
شوهرم کارای پذیرش ک انجام داد با کیف بیمارستان اومد بالا و بهش گفتم بره خونه‌ ساندویچ الویه برام‌بیاره
۲۰ دقیقه ورزش میکردم یه ساعت روی تخت استراحت میکردم
انقباضم هم هر ۵دقیقه ۳۰ ثانیه انقباض داشتم
تا ساعت ۷صبح همین طور درد هارو با دم‌و بازدم تحمل میکردم
ساعت ۷ صبح ماما معاینه م کرد گفت دو سانت شدم
تصور خودم این بود با ورزش هایی که انجام میدم بیشتر شده باشه
ماما به دکترم زنگ زد و دکتر گفت بهم امپول فشار تزریق کنن سرم و بهم وصل کردن
ازشون پرسیدم امپول اپیدورال از چند سانت میشه استفاده کرد گفت ۶سانت رسیدی میتونی اپیدورال بزنی
شیفت ماما ها عوض شده بود
ساعت ۸و‌نیم صبح از ماما شیفت جدید خواستم معاینه کنه چون دردم‌بیشتر شده بود
معاینه کرد اما خیلی دردناک تر از معاینه های قبل بود
ماما گفت همون دو سانتی
ناراحت شدم با این همه درد شدید چرا پیشرفتی نکردم
همون لحظه دکتر اومد خیلی خوش برخورد بود
معاینه م‌کرد از ماما که کنارش بود پرسید تو چند سانت فهمیدی ماما گفت دو سانت
دکتر گفت ۴سانته دهانه رحم هم خوبه نرمه
با این حرف دکتر انگار دنیا رو بهم‌دادن خوشحال شدم
انگیزه م‌بیشتر شد
دردا بیشتر و بیشتر میشد یکی یکی با تنفس و ناله رد میکردم
تا ساعت ۹و نیم که دیدم دردا خیلی خیلی شدیده
به همون ماما گفتم ببین دردام بیشتر شده
تحملش سخت شد
...
مامان نفس🐣🩷 مامان نفس🐣🩷 ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی (پارت۲)
❌❌❌❌❌
ماما میومد معاینه میکرد که ببینه دهانه رحمم چقد باز شده که از درد میمردم فقط داد میزدم که معاینه نکنه ولی چون میخاستن اپیدورال بزنن باید معاینه میکرد که تا دهانه رحمم به یه حدی برسه تا اپیدورال کنن امپول ریه هم زدن و یه امپول ضد درد خیلی خفیف ،هر بار معاینه میشدم کیسه ابم با شدت می‌ریخت ،برام گاز انتونکس هم اوردن زیاد تاثیری نداشت و دردمو اصلا اروم نمیکرد و فقط اخساس گیجی و منگی بهم دست میداد و سرم سبک میشد و گیج میرفت ،چون ناهار هم نخورده بودم همسرم برام خرما و ابمیوه اورد که خیلی خوب بود فشارمو بالا میاورد اون لحظه درد کشیدن
بعد از استفاده از گاز دوباره معاینه شدم که دهانه رحمم رسید به ۷سانت که برام اپیدورال زدن ،درد اپیدورال قابل تحمل بود و دردش شاید از استرس بود ولی اونقدر متوجه نشدم و بعدش بی حس شدم از کمر به پایین و دردم خیلی کم شد و ولی بدنم خارش پیدا کرد بخصوص شکمم که ماما گفت احتمال زیاد به مواد اپیدورال حساسیت دارم