تجربه زایمان طبیعی | پارت ۹

توی اون همه درد، یه چیز کوچیک واقعاً آرومم می‌کرد…

هر بار ماماها برای معاینه می‌اومدن و می‌گفتن:
«آفرین، خیلی خوب همکاری می‌کنی، واسه همینه که دهانه رحم داره سریع باز میشه.»

همین یه جمله، وسط اون فشار سنگین، یه ذره بهم انرژی می‌داد که ادامه بدم.

یه مامای دیگه هم گفت:
«اگه همینجوری پیش بری، تا ساعت ۵ عصر زایمان می‌کنی.»

و راستش این جمله برای منی که وسط درد بودم، خیلی ترسناک بود…

چون وقتی درد زایمان شروع میشه، زمان یه شکل دیگه میگذره؛
هر یک دقیقه انگار صد سال طول می‌کشه.

کم‌کم بدنم کاملاً خیس عرق شده بود و دیگه حتی دوش آب گرم هم اون آرامشی که اول داشت رو بهم نمی‌داد.

با هر موج درد، حس می‌کردم انگار استخوان‌های کمر و پا‌هام دارن از هم جدا میشن…

یه فشار عجیب که واقعاً توضیح دادنش سخته.

توی همون حال، سعی می‌کردم ذهنم رو یه جوری آروم نگه دارم.
با خودم می‌گفتم:
«الان وقت دعاست…»

شروع کردم برای همه‌ی مریض‌ها، برای همه‌ی آدم‌هایی که چشم‌انتظار یه خبر خوبن، دعا کردن.

یه حس عجیبی داشتم… انگار هر دردی که می‌کشیدم، یه جور پاک شدن هم همراهش بود.

اون لحظه‌ها مطمئن بودم که درد زایمان، فقط درد نیست…
یه جور عبور کردنه… یه جور سبک شدن… 🤍👶🏻

ادامه دارد... 🍼✨

تصویر
۱۱ پاسخ

زود بزار بقیشو

مبارک باشه عزیزم،عالی مینویسی👏🏻👏🏻♥️♥️ماشالله بهت

😍😍😍🥺 موهاشووووو مبارکا باشه عزیزم

ساعت چند گفت تا پنج میزایی

خدا حفظش کنه😍🥰

ماشاالله چه مامان قوی ای ❤️

در انتظار ادامه.....

عزیزممم

واااای خدا قربون کلت بچه ضعف کردم من

خداحفظتون کنه

شبیهه قلب شده موهاش❤️😍😘

سوال های مرتبط

مامان علی🪽👼🏻 مامان علی🪽👼🏻 ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی | پارت ۸

بعد از اینکه ۴ سانت شدم، برام سرم وصل کردن و ماما همراه بهم گفت:

«بیا دستاتو بگیر لبه تخت و اسکات بزن.»

واقعاً اون لحظه‌ها ترکیب عجیبی بود…

هر وقت درد می‌اومد، فقط دم و بازدم؛
و هر وقت درد تموم می‌شد، اسکات!

کم‌کم که جلوتر می‌رفت، فاصله‌ی دردها کمتر و کمتر می‌شد. انگار فرصت نفس کشیدن هم داشت ازم گرفته می‌شد.

یه جایی رسید که حس می‌کردم هر نفسی که میاد، شاید آخرین نفسم باشه… و همون‌جا شیطونِ ذهنم شروع می‌کرد به وسوسه کردن:
«بیخیال این زایمان طبیعی… چرا داری اینو ادامه میدی؟» 😅

از یه طرف درد، از یه طرف صدای جیغ‌های بلوک زایمان… همه چی قاطی شده بود. بین اینکه فقط دوام بیارم یا تمرکزم رو حفظ کنم، مدام باید یکی رو انتخاب می‌کردم.

با این حال چند بار معاینه شدم و هر بار می‌گفتن:
«داری عالی پیش میری.»

همین یه جمله، یه لحظه بهم جون دوباره می‌داد.

وسط همین روند، یه ماما اومد داخل و یه وسیله شبیه یه لوله باریک وارد کرد و گفت:

«می‌خوام کمک کنم زودتر زایمان کنی.»

و کیسه آبم رو پاره کرد.

حسش عجیب بود… هم یه جور نگرانی، هم یه جور فهمیدن اینکه دیگه واقعاً مسیر جدی‌تر شده.

بعد از اون، روند دردها باز هم شدیدتر و منظم‌تر شد…

تا اینکه حدود ساعت ۱۲ ظهر، به ۶ سانت رسیدم. 🤍

و اونجا بود که فهمیدم مسیر اصلی تازه داره خودش رو نشون میده… 👶🏻✨

ادامه دارد... 🍼💙
مامان علی🪽👼🏻 مامان علی🪽👼🏻 ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت۷
راستی تا یادم نرفته اینم بگم؛ حداقل توی تجربه من، آب گرم واقعاً به روند باز شدن دهانه رحم کمک کرد. من توی حدود ۲۰ دقیقه، از ۳ سانت به ۴ سانت رسیدم.درباره معاینه هم یه چیزی بگم چون خیلی‌ها می‌پرسن.نمی‌خوام بگم اصلاً درد نداره، اتفاقاً معاینه می‌تونه ناراحت‌کننده و دردناک باشه؛ ولی اگر موقع معاینه بدنتون رو شل نگه دارین و روی دم و بازدم تمرکز کنین، دردش خیلی کمتر میشه.یه نکته دیگه که خودم اون روز متوجهش شدم این بود که حفظ آرامش واقعاً مهمه.فرق من با تخت بغلیم این بود که من سعی می‌کردم تا جایی که می‌تونم خودم رو کنترل کنم، کمتر داد و بیداد کنم و انرژیم رو برای مراحل سخت‌تر نگه دارم.در حالی که تخت بغلیم با ۳ سانت بستری شده بود، اما به خاطر فشار و استرس زیادی که داشت، پیشرفتش خیلی کندتر شده بود.البته تجربه زایمان هر آدمی متفاوته و بدن هر کسی واکنش خودش رو داره، اما برای من آرام موندن، نفس‌های درست و حفظ انرژی واقعاً کمک‌کننده بود.اون لحظه‌ها کم‌کم داشتم باور می‌کردم که می‌تونم از پس این مسیر بربیام... 🤍

ادامه دارد... 👶🏻🩵🍼✨
مامان علی🪽👼🏻 مامان علی🪽👼🏻 ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی | پارت ۱۱

تقریباً ساعت ۲:۳۰ بعدازظهر وارد ۸ سانت شدم و ساعت ۳ هم رسیدم به ۱۰ سانت. از اون لحظه دیگه همه‌چی خیلی سریع پیش می‌رفت. سه تا ماما بالا سرم بودن؛ همزمان که یکیشون با فشار دو طرف دهانه رحم رو باز می‌کرد، اون یکی با کلی هیجان داد می‌زد: «محکم زووووور بزن، سرش داره معلوم میشه!»

یکی دیگه از ماماها هم مدام تشویقم می‌کرد و می‌گفت: «اخییی عزیزم، موهاشو دارم می‌بینم، زور بزن، داری خیلی خوب پیش میری!»

خلاصه هر کدوم به یه روشی سعی می‌کردن من آخرین ذره توانم رو هم جمع کنم و محکم زور بزنم. منم بین اون همه درد و فشار، فقط به این فکر می‌کردم که یه قدم دیگه به دیدن پسرم نزدیک‌تر شدم...🤍👶🏻

حدود نیم ساعت تا اومدن نی‌نی فاصله داشتم و باید تمام تلاشم رو می‌ذاشتم که هر چه زودتر به آغوشم برسه. اینجا دیگه جایی بود که با تمام وجود جیغ می‌زدم و واقعاً کنترلش دست خودم نبود. درد و فشار انقدر زیاد شده بود که بدون اینکه خودم بخوام، تا به خودم می‌اومدم می‌دیدم دارم جیغ می‌زنم.
ادامه دارد🥹🤱🏻
مامان جوجه رنگی🐣🐦 مامان جوجه رنگی🐣🐦 ۱۲ ماهگی
زایمان طبیعی پارت ۸
۴۰ هفته ۵ روز زایمان کردم
بچم ۳۵۰۰ وزنش بود
ناخن هاشم بلند بود چون تا آخرین هفته مونده بود
یه شب بیمارستان خوابیدم بعدش مرخص شدیم
الان که به زایمانم فکر میکنم میبینم با اون همه دردی که کشیدم ارزشش رو داشت که زایمان طبیعی رو تجربه کردم حتی اگه یه زمانی زایمان بعدیم سزارین باشه بازم پشیمون نیستم که زایمان طبیعی رو تجربه کردم وقتی بچمو دیدم بدن داغشو حس کردم خیلی خوب بود یه حسیه نمیشه توصیف کرد 🥹
درد طبیعی همون لحظه که بچه بیاد درد تموم میشه ولی سزارین بهوش که میای شکمت ۷ لایه پاره شده ولی بازم هر دو تا زایمان بخیه ها درد دارن
تخت کناریم سزارین کرده بود سه تا سرم بهش وصل بود که یکیش پمپ درد بود هر چند ساعتم هی میومدن براش شیاف مسکن میزدن
منم درد داشتم ولی فقط روز اول شیاف میذاشتم بعدش دردم آنچنانی نبود فقط بخیه هام حس میکردم که سفت بودن که خودشون یکی یکی افتادن
خداروشکر میکنم که زایمانم یه خاطره خوب شد برام
زایمان چه سزارین باشه چه طبیعی هر دوتاش درد و عوارض داره و دست خودمونه کدوم راه رو بریم
و البته بدن با بدن هم فرق می‌کنه بعضیا فقط یه نوع زایمان براشون راحته
مامان علی🪽👼🏻 مامان علی🪽👼🏻 ۱ ماهگی
مامان رُز مامان رُز ۵ ماهگی
#تجربه زایمان ۲

بعد رفتن بالن گذاشتن انگار مردم واقعا دردش افتضاح بود و واقعا از خود زایمان ده برابر درد بدتری داشت وقتی بالن رو گذاشتن فقط داشتم ناله میکردم دیگه بریده بودم وقتی بالن گذاشتن به زور شده بودم ۳ سانت تا ساعت ۱۲ شب درد کشیدم دیگه جیغ میزدم داد میزدم اصلا نمیتونستم بخوابم فقط التماس میکردم ببرنم سزارین میگفتم به خدا نمیتونم میمیرم واقعا هم نمیتونستم از ساعت ۱۱ صبح داشتم درد میکشیدم خلاصه ساعت ۲ شب اومد کیسه آبم رو پاره کرد بازم فقط درد میکشیدم و همچنان ۳ سانت بودم دیگه اینقدر گریه کردم که صدام در نمیومد یه کم بهم مسکن زدن و یه گاز بی دردی دادن ۲ ساعت تونستم بخوابم که گاه گاه درد سراغم میومد دوباره ساعت ۵ صبح سرم زدن و آمپول فشار و دردام شروع شد تا ساعت ۶ درد داشتم ولی حداقل وسطاش ول میکرد میتونستم تحمل کنم از ساعت ۶ به بعد یه سره شده بود دردام گریه میکردم داد میزدم میگفتم بابا با رضایت خودم میخوام برم بیمارستان دیگه ولی نمیذاشتن مامانم طاقت نمی‌آورد بمونه پیشم اینقدر حالم بد بود دکترا دستگاه آن اس تی رو وصل کرده بودن بهم نمی‌تونستم میکردم پا میشدم از درد به خودم میپیچیدم با این همه درد تازه رسیده بودم به ۴ سانت یه چیزی که خیلی حرصمم می‌داد من داشتم جون میدادم پرستار ها میگفتن نه دستگاه دردتو خیلی کم نشون میده الکی چرا اینقدر بزرگش میکنی درد تو الان در حد یه پریودی در صورتی که من داشتم جون میدادم واقعا جون میدادم خلاصه ۴ سانت شدم التماس کردم یه چیزی بدن دردم کم بشه که ماما گفت باشه بهت گاز بی دردی میدم گفت هر وقت درد داشتی گاز رو بکش من کلا درد داشتم شروع کردم به کشیدن گاز پشت سر هم الا ول نمیکردم پشت هم گاز رد میکشیدم اصلا دردام رو حس نمیکردم خیلی کم ولی
سونیا🌱 سونیا🌱 قصد بارداری
مامان علی🪽👼🏻 مامان علی🪽👼🏻 ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی | پارت ۵

بعد از تشکیل پرونده، بهم گفتن:

«برو اتاق شماره ۳.»

وارد اتاق شدم و هنوز درست و حسابی دور و برم رو نگاه نکرده بودم که چشمم افتاد به تخت بغلی!

بنده خدا از شدت درد جیغ می‌زد و مدام می‌گفت:

«توروخداااا منو ببرین سزارین کنین... دارم می‌میرم...»

حالا منو تصور کنین که ذاتاً یه آدم ترسو و استرسی‌ام! 😭😂

همین که اون صحنه رو دیدم، تپش قلب گرفتم.

انگار یه زندانی بی‌ملاقات بودم که انداختنش توی سلول انفرادی و هیچ راه فراری هم نداشت! 🥲

با خودم می‌گفتم:

«فاطمه جان، تبریک می‌گم... دیگه راه برگشتی در کار نیست!» 🤦🏻‍♀️😂

خلاصه روی تخت دراز کشیدم و کم‌کم دردهای خودم هم شروع شد.

هر موج درد که می‌اومد، استرسم بیشتر می‌شد، ولی یه چیز رو از قبل به خودم قول داده بودم:

هر اتفاقی بیفته، نباید بذارم ترس کنترل اوضاع رو دستش بگیره.

می‌دونستم اگه از همون اول جیغ بزنم، گریه کنم و روحیه‌م رو ببازم، ادامه مسیر برام خیلی سخت‌تر میشه.

برای همین هر بار که درد می‌اومد، سعی می‌کردم فقط روی نفس کشیدنم تمرکز کنم.

دم عمیق...

بازدم آروم...

دوباره دم...

دوباره بازدم...

راستش رو بخواین، تا حد زیادی هم جواب می‌داد.

چون از قبل شنیده بودم که دردهای اصلی معمولاً از باز شدن‌های بالاتر شروع میشن و با خودم می‌گفتم:

«الان وقت خرج کردن همه‌ی انرژیم نیست؛ باید برای مراحل بعدی ذخیره‌ش کنم!» 😅

پس بین هر درد، چشم‌هام رو می‌بستم، نفس می‌کشیدم و سعی می‌کردم آروم بمونم...

غافل از اینکه هنوز ماجرا تازه داشت جدی می‌شد! 😬🤍

ادامه دارد... 👶🏻🩵🍼✨
مامان همراز🩷🎀 مامان همراز🩷🎀 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان پارت ۳
بعد باز شدن بخیه میخواستن باز معاینه کنن ولی انقد درد داشتم گفتم تروخدا یکم صبر کنید..گفتن باشه نیم ساعت دیگه میایم
ساعت نزدیکای ۱۲ شب بود یه ماما اومد معاینه کرد ۳ سانت شده بودم..گفت اگه همینجوری پیش بری آمپول فشار نمیزنیم برات
ولی دکتر شیفت اومد گفت نه بزنید براش ولی یه دونه کامل نه..یه کم بزنید کمکی باشه براش
دیگه یک سوم آمپول رو خالی کردن تو سرم یه جوری هم سرعتش رو تنظیم کرد که تو یه ساعت ۱۶ قطره سرم وارد بدنم شد
بعد این ۱۶ قطره ۵ سانت شدم..مامایی که زایمانم رو گرفته بود خیلی راضی بود گفت خیلی خوب داری پیش میری
دیگه از همون ۵ سانت من دردام شروع شد.. اولش هر ۱۰ دقیقه بود بعد یواش یواش شد هر ۵ دقیقه..آخراش شد بود هر دو دیقه که دیگه تحملش وحشتناک بود..اصن هرچی درد تا الان داشتین تو دوران بارداری و یا حتی درد پریود همه رو فراموش کنید
درد زایمان خیلی بیشتر و سخت تر از اوناس..موقع درد و انقباض حس میکردم تمام استخونای بدنم داره از هم سوا میشه
انقد بی حال و بی جون بودم که وقتی دردا آروم میشد همون یکی دو دقیقه رو خوابم میبرد بعد دوباره با درد بیدار میشدم
متاسفانه بیمارستان های شهر ما اپیدورال نداره..ب ماما گفتم کاش اپیدورال داشتین گفت نداریم ولی گاز انتونوکس داریم به نوع گاز بی حس کننده س بیارم برات؟؟گفتم خدا خیرت بده تروخدا بیارش🫩🫩
مامان آراز 🩵 مامان آراز 🩵 ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی 🌸
پارت اول

همه چیز خیلی آروم شروع شد، ولی طوفان در راه بود! از جمعه‌شب دردهای خفیف و حالت تهوع وحشتناک، مثلِ یه زنگ خطر، خواب رو از چشمام گرفت. انگار بدنم داشت به زور سعی می‌کرد یه هشدار بزرگ بده.
صبح ساعت ۸، وقتی زیرم خیس شد، فهمیدم دیگه بازی شروع شده! کیسه آبم پاره شد. هول‌هولکی ساک‌ها رو جمع کردیم و با ترس و لرز راه افتادیم بیمارستان.
رسیدیم، بستری شدم و همه‌چیز به سرعت برق و باد اتفاق افتاد. دستگاه‌ها، سرم‌ها، معاینه‌های دردناک… ساعت ۱۰ و نیم صبح، دردهای لعنتی مثل موج‌های سهمگین یکی‌یکی به جونم می‌افتادن. از ۴ سانت به بعد، انگار دیوارِ صوتی شکست! دردها دیگه «درد» نبودن، یه طوفانِ تمام‌عیار بود که داشت منو از درون متلاشی می‌کرد. هر لحظه حس می‌کردم دیگه نمی‌تونم، دیگه تمومه!
مدام جیغ می‌زدم: «سزارینم کنید! توروخدا منو بکشید ولی این درد رو تموم کنید!» اما انگار داشتم با دیوار حرف می‌زدم. دکترها بی‌رحمانه می‌گفتن: «پیشرفتت عالیه، باید طبیعی بیاری!» انگار توی یه قفس گیر افتاده بودم. دستگاهِ نوار قلب مدام آلارم می‌زد. هر بار که می‌بوقید، نفسم بند می‌اومد. پرستارها با عصبانیت می‌گفتن «تکون نخور!» ولی مگه دست خودم بود؟ از شدتِ دردِ زیاد، جیغ‌هایی می‌کشیدم که صدام کل بیمارستان رو پر کرده بود.
رسیدم به ۷ سانت؛ دنیا داشت دور سرم می‌چرخید. تشنگی؟ انگار تو بیابونِ لوت بودم. خونریزیِ زیاد، دردِ غیرقابل‌تحملِ معاینه‌های تحریکی… توی یه لحظه، انگار داشتم می‌جنگیدم برای زنده موندنِ خودم و بچه‌ام.




بارداری بارداری بارداری زایمان زایمان زایمان طبیعی طبیعی طبیعی سزارین سزارین سزارین
مامان ماهلین مامان ماهلین روزهای ابتدایی تولد
تجربه ی زایمان|پارت سوم

منم چون دردی نداشتم منتظر بودم ببینم چی میشه و اصراری نکردم که ببرنم سزارین..البته اینم بگم که انقدر تعداد معاینه ها زیاد بود که واقعا تحملش برام سخت شده بود

ساعت ۵ دکتر اومد بالا سرم و فکر کردم میخواد معاینه کنه که یهو دیدم یه اب گرم و زیاد از زیرم اومد و فهمیدم کیسه ابم رو پاره کردن... خیلی وحشتناک بود واقعا و انقدر دستش تو بود که دل درد خیلی شدید گرفتم...

از بعد از پاره شدن کیسه آب دردای خیلی شدید اومد سراغم و بخاطر امپول فشار خیلی حس مدفوع و ادرار داشتم ولی چون nst بهم وصل بود حتی نمیذاشتن تا دستشویی برم

از ظهر هم چیزی نخورده بودم چون هی میگفتن کمکنه سزارین بشی و باید ناشتا باشی

هر چی میگذشت دردام شدیدتر میشد و تقریبا هر ۳۰ ثانیه درد داشتم

ساعت ۸ بود که اومدن دوباره معاینه کنن و من اونجا انقدر درد داشتم که گفتم حداقل ۴،۵ سانت شدم و دیگه چیزی نمونده ولی بعد از معاینه گفت تزدیک دو سانت شدی و انگار یه پارچ آب یخ ریختن روم... یعنی با خودم گفتم این همه درد کشیدم برای یه سانت؟؟