سوال های مرتبط

مامان علی🪽👼🏻 مامان علی🪽👼🏻 ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی | پارت ۳

ساعت ۶ صبح رسیدیم بیمارستان و قرار بود مامای همراهم ساعت ۷:۳۰ بیاد.

تا اون موقع ازم NST گرفتن و بعد هم معاینه واژینال انجام شد.

منم با کلی امید و ذوق منتظر بودم بشنوم که مثلاً ۷ یا ۸ سانت باز شدم و الان دیگه وقت زایمانه! 😂

اما بعد از معاینه، ماما خیلی خونسرد گفت:

«دهانه رحمت فقط دو فینگر باز شده.»

فقط... دو فینگر!!! 😐

منو میگی؟!

همون لحظه احساس کردم قلبم سقوط آزاد کرد! 😂

توی ذهنم فقط یه جمله تکرار می‌شد:

«یا حسین! من این همه درد کشیدم، این همه شب بیدار موندم، تازه فقط دو سانتم؟! پس تا ۱۰ سانت قراره چه بلایی سرم بیاد؟!»

واقعاً تمام روحیه‌ای که از دیشب جمع کرده بودم، توی چند ثانیه دود شد رفت هوا.

انقدر ناامید شده بودم که رفتم توی حیاط بیمارستان، یه گوشه نشستم و زار زار گریه کردم. 😭

نه از درد...

بیشتر از این شوکه شده بودم که فکر می‌کردم نصف راه رو رفتم، ولی فهمیدم تازه اول مسیرم!

اون لحظه واقعاً دلم می‌خواست از بیمارستان فرار کنم و برگردم خونه! 🤦🏻‍♀️😂

البته نمی‌دونستم چند ساعت بعد، همون دختری که توی حیاط بیمارستان نشسته بود و گریه می‌کرد، قراره قوی‌ترین نسخه‌ی خودش رو ببینه... 🤍✨

ادامه دارد... 👶🏻🩵🍼
مامان آقا ایلیا🤍 مامان آقا ایلیا🤍 روزهای ابتدایی تولد
پارت ۳
و بعد...
ساعت ۱۲:۳۰، درست همزمان با اذان، صدای گریه‌ات در اتاق پیچید. 🤍
انگار تمام دنیا برای چند ثانیه ساکت شد و فقط صدای تو ماند.
صدایی که ماه‌ها منتظر شنیدنش بودم.
وقتی تو را گذاشتند توی بغلم، برای اولین بار صورتت را دیدم.
آن لحظه را نمی‌شود با هیچ کلمه‌ای توصیف کرد.
همه‌ی دردها، ترس‌ها، نگرانی‌ها و سختی‌های این نه ماه، همان‌جا جایشان را به یک حس عجیب و عمیق دادند؛ عشقی که نمی‌دانستم قلب آدم می‌تواند این‌قدر بزرگ شود تا جایی برایش داشته باشد.
نگاهت کردم و با خودم گفتم:
«پس تو همون پسر کوچولویی هستی که این همه مدت منتظرت بودم...»
کوچولو بودی، ظریف و دوست‌داشتنی، اما برای من تمام دنیا بودی.
از همان لحظه‌ای که گذاشتنت توی بغلم، فهمیدم زندگی من دیگر مثل قبل نیست.
تو آمدی و یک «مامان» تازه از من ساختی.
آمدی و تمام خستگی‌های این نه ماه را از یادم بردی.
آمدی و شدی قشنگ‌ترین اتفاق زندگی من.
پسرم،
من تو را قبل از دیدنت دوست داشتم، اما وقتی دیدمت فهمیدم آن چیزی که اسمش را «عشق مادرانه» می‌گذارند، خیلی بزرگ‌تر از چیزی است که می‌شود تصورش کرد.
تو همان هدیه‌ای هستی که ساعت ۱۲:۳۰، همزمان با اذان، به زندگی من رسید.
و من از همان لحظه تا همیشه...
میمیرم برات. 🤍
مامان علی🪽👼🏻 مامان علی🪽👼🏻 ۱ ماهگی
سلام خوشگلا🤍

قبل از اینکه داستانم رو شروع کنم، دوست دارم یه قول بهتون بدم؛ قراره همه چیز رو همون‌طور که بود براتون تعریف کنم. نه چیزی رو ترسناک‌تر از واقعیت نشون می‌دم، نه سختی‌هاش رو کوچیک می‌کنم. فقط روایت صادقانه‌ی من از مسیری که به مادر شدن ختم شد...

بریم سراغ اصل ماجرا✨

روز ۲۹ تیر، دردهای خیلی خفیفی رو احساس کردم؛ حتی از دردهای پریودی هم کمتر بودن. اما عجیب اینجا بود که برای اولین بار توی زندگیم از درد داشتن خوشحال بودم! هر موج کوچیک درد، لبخند رو روی لب‌هام می‌آورد و قلبم رو پر از هیجان می‌کرد.

با اینکه تاریخ تقریبی زایمانی که سونوگرافی برام مشخص کرده بود رو خیلی دوست داشتم(۰۵/۴/۴)، اما دیگه دل توی دلم نبود که پسرم رو زودتر ببینم. روزهای آخر بارداری، ترکیب عجیبی از احساسات بود؛ از یه طرف خسته‌ی سنگینی شکم و بی‌خوابی‌ها شده بودم، و از طرف دیگه هر لحظه بیشتر از قبل برای دیدن صورت کوچولویی که ماه‌ها انتظارش رو کشیده بودم، لحظه‌شماری می‌کردم.

نمی‌دونستم اون دردهای آروم و بی‌اهمیت، قراره شروع یکی از به‌یادموندنی‌ترین شب‌های زندگی من باشن؛ شبی که قرار بود من رو از «فاطمه» به «مامان» تبدیل کنه...🤍✨

ادامه دارد... 🍼👶🏻💙
مامان میران مامان میران ۳ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی و سزارین..
سلام من تا اونجایی که تجربه های زایمان بقیه رو خیلی خوندم دوست داشتم مال خودمم بزارم
زایمان از اول طبیعی بود تا آخر و من کلا استرس داشتم چون خیلی از طبیعی می ترسیدم دوست داشتم سزارین شم ولی نمیشد و من دیگه قبول کردم باید طبیعی زایمان کنم هر چی شد دیگه چون بیمارستان دولتی میرفتم و خصوصی هم هزینه خیلی رفته بود بالا مخصوصا بعد عید خلاصه دیگه تا چهل هفته با استرس زایمان گذروندم که بعد معاینه سی و هشت هفته استرسمم هزار برابر شده بود ولی راهی نداشتم دیگه واین بگم من نه ورزشی نه پیاده روی نه هم هیچ کاری واسه آمادگی زایمان نداشتم تا بیست هفتم که تاریخ زایمان بیست و هشتم بود ولی من یه روز جلو زایمان کردم بدون هیچ دردی قرار بود سر تاریخ هم برم بیمارستان ولی یه روز جلو تر رفتم با یذره درد های خفیف داشتم که شب خواب بودم ساعت پنج صبح احساس کردم آب دیدم از خواب بیدار شدم دیدم خونریزی دارم اونم شدید بعد همسرم بیدا ر کردم لباس کردم رفتم بیمارستان البته با یکم زیر شکم و کمر اول درد میکرد که معاینه شدم گفت احتمالا عمل سی یذره خوشحال شدم چون خیلی ترسیده بودم فکر کردم آنقدر به زایمان فکر میکنم بچم ویرایش نشده باشه البته مامان گفت احتمالا عمل شی ولی بردنم اتاق دیگه لباس هم عوض کردم که دکتر که قرار بود عمل کنه معاینه کرد و گفت ببرید اتاق عمل بچه مدفوع کرده من هم خوشحالم از این که به خواستم رسید م قرار سزارین شم هم درد دارم داشتم میمردم از درد و تا اینکه رفتم اتاق عمل
مامان دونه(نلین)👶 مامان دونه(نلین)👶 ۴ ماهگی
زایمان پر چالشم #پارت ششم
اما انگار خود نی نی هم دلش میخواست زودتر. بیاد دنیا چون بعد معاینه دکتر گفت بله کیسه ابت سوراخ شده اما پاره نشده هنوز .ساعت ۷و نیم بود که مطب بودم بهم گفت از همینجا برو بیمارستان تا منم چند تا مریضام و ببینم و تا ساعت ۹ میام.منم در غیر قابل باورترین حالت روز ۲۴فروردین رفتم سمت بیمارستان برای دنیا اومدن دختر عجولم.از همونجا به خونوادم و مادرشوهرم زنگ زدم و گفتم من دارم میرم واسه عمل بیاین اونجا زودبیاین اگه قبل عمل ندیدمتون واسم دعا کنید...حس عجیبی داشتم هم خوشحال بودم و ذوق داشتم هم ناراحت و ترس خیلی یهویی شد..حتی نتونستم فیلم بگیرم و از این قرتی بازیا..😄فاصله مطب تا بیمارستان با گوشیم یه فیلم گرفتم با کلی گریه با دخترم صحبت کردم ..از احساس اخرین روزی که تو شکمم بود...از اینکه شب قبل تکون نخورده بود و من چقدر گریه کردم ۲ساعت تموم..نصف شب موزیک گذاشتم.چیزای شیرین خوردم..نور گوشی گرفتم اما تکون نخورد..تا بعد ۲ساعت یه تکون ریز که خورد تموم دردامو فراموش کردم🫠🫠دلم گرفته بود از اینکه اخرین روزی بود که به وجودم وصل بود و اخرین روزی بود که تنها من بودم که لمسش کرده بودم و من تنها کسی بودم که وجودشو حس کرده بودم...از فردا دیگه پدرش مادربزرگاش و بقیه هم اونو داشتند و دخترم اختصاصی واسه من نبود...
#فرزندپروری
#سزارین
#بارداری
#زایمان
#نوزاد زودرس
#مادر
#دختر
#
مامان اسرا
یاسین مامان اسرا یاسین ۶ ماهگی
این هفته، سخت‌ترین هفته‌ی زندگی من بود.
هفته‌ای که با هزار امید شروع شد، اما با هزار اشک ادامه پیدا کرد. استرس زایمان، ترس از درد، ترس از ناشناخته‌ها… و بعد، وقتی همه چیز تمام شد، تازه شروع دلتنگی بود.

شب‌ها تا صبح بیدار می‌ماندم. نه از درد بخیه‌ها، نه از خستگی تن… از درد دل. از اینکه بچه‌ام کنارم نبود. از اینکه آغوشم خالی بود. مادری که باید صدای نفس‌های نوزادش را کنار گوشش می‌شنید، اما فقط سکوت بود و اشک.

هر بار که چشم‌هایم را می‌بستم، تصویرش جلوی چشمم بود. کوچک، تنها، با آن دستگاه‌ها و سیم‌ها. قلبم جا مانده بود کنار همان تخت کوچک. من به خانه آمده بودم، اما روحم هنوز در بیمارستان بود.

بعد زردی‌اش… بعد نگرانی‌ها… بعد ترس از هر عدد، هر آزمایش، هر حرف پزشک. حتی شیرم که آمد، با خودش درد آورد. سینه‌هایی پر از شیر، اما کودکی که نمی‌توانست یا نمی‌گرفت. حس ناتوانی، حس شکست، حس مادری که فقط می‌خواست آرامش فرزندش باشد.

به پاهای کوچکش نگاه می‌کردم و هزار فکر از ذهنم می‌گذشت. هر چیز کوچکی، برایم یک نگرانی بزرگ بود. منی که همیشه قوی بودم، این هفته شکستم. بارها شکستم. بارها گریه کردم. در سکوت. در تاریکی.

اما با تمام این دردها، یک چیز در قلبم زنده ماند: عشق.
عشق به فرزندم.
عشقی که حتی در میان اشک‌ها، حتی در میان ترس‌ها، حتی در میان خستگی‌ها، هنوز نفس می‌کشد.

این هفته مرا خسته کرد… اما مرا مادر کرد.💙🥹
مامان قند عسل مامان قند عسل روزهای ابتدایی تولد
سلام رفقا امشب بیایین با هم حرف بزنیم ؛ واقعیتش چون مامان و خواهرم طبیعی بودند با اقوام مون رفت و امد ندارم و ازشون دورم تجربه سزارین از نزدیک نداشتم کلا خیلی وحشت داشتم ازش وقتی دکتر بعد از ۷ سانت باز شدن گفت بچه قرار گیری اش بده و در نهایت گفت اتاق عمل را آماده کنند ؛ کلی گریه کردم و تو شوک بودم ؛ و اولش با نیرو های بیمارستان همکاری نکردم بعدش که شوهرم بچه را دید گفت تو این را می خواستی طبیعی زایمان کنی 😅؛ نی نی وزنش حدودا ۳ و ۶۰۰ بود و قد بلند بود مثل باباش 😅 اینم بگم که من قدم ۱ و ۵۸ سانتی متر هست و تپلی هستم خودم ؛ ولی خب من باز هم ته دلم گفتم چرا سزارین شدم 🥲 تا این که امشب جاری خواهرم یعنی زن برادر شوهرش تقریبا بارداری هامون باهم بود و اون دو هفته جلوتر بود برای امروز زایمان داشت طبیعی ؛ از صبح رفته بود زایشگاه و بعد از ظهر زایمان کرده بود منم فرایندم برای تلاش برای طبیعی خیلی طولانی شد و همین قدر طول کشید؛ در نهایت شوهرش به شوهرم زنگ زد و گفت زایمان کرد طبیعی ؛ بعد از چند ساعت هم خبر داد دوباره که بچه ام را زدند دستش را شکوندند و کلی هم بخیه خوردم خواهرمم که‌باهاش تماس گرفت می گفت اصلا انرژی نداشت و صداش در نمیومد 🥲 یعنی این جریان به این فکر کردم من واقعا نمی تونستم اگه جاش بودم تحمل کنم حتی شنیدنش هم واسم غیر قابل تحمل بود 🥲 در نهایت به سزارین خودم راضی شدم🥲.
مامان حامـیـ☁️ مامان حامـیـ☁️ ۱۵ ماهگی
سزارین پارت پنجم📌
توی ریکاوری هم حالم واقعا اوکی بود پاهام که خب طبیعتا حسی نداشت و زودتر دوست داشتم برم بخش.انگار یک ساعت و نیم توی ریکاوری بودم
دیگه توی همون بیحسی دوبار شکمم رو فشار دادن.درد خیلی کمی حس کردم که قابل تحمل بود. دیگه هم نیمدن فشار بدن.
بعدش رفتیم بخش اون قسمت که همسرم بچه رو دید اونم یه تراژدی بود برای خودش😁

تا چند ساعت بی حس بودم اثر بیحسی که رفت درد دلم شروع شد.اینم بگک من دکترم مخالف پمپ درد بود و من پمپ دردی نداشتم❌❌❌
اولین تزریق رو زدم که مرفین بود و چند ساعتی اوکی بود بعدش شیاف گذاشتن و یکی دوبار دیگه باز تزریق کردن.
من پنج صبح دردم به اوج رسید که اخرین و قوی ترین مرفین رو زدن که من یک روز کامل خوب خوب بودم.
اولین راه رفتن سخت بود اما شدنی.درد داشت اما نه که نتونی از پسش بربیای.

الان روز سوم من دردی ندارم اما موقع بلند شدن و راه رفتن خیلی سختمه که اونم طبیعیه هفت لایه شکم بریده شده و قرار نیس بی درد باشه

بیمارستانمم بیمارستان نیکان اقدسیه بود که من راضی بودم از رسیدگی

اگر سوالی دارین همین پست بپرسین📌🩷
مامان آرتین 💙🧿 مامان آرتین 💙🧿 ۶ ماهگی
پارت اول سزارین
تقریبا ۱۰ روز مونده بود به زایمان .‌. البته من زهیمانن ۳۷ هفته تاریخ خورد بخاطر اینکه بچم ای یو جی ار بود .
از همون روزا دیگه بدنم کشش نداشت یا گاها فشارم میرفت بالا
یا خون دماغ بودم یا بیحال یا بچه حرکت نمیکرد خلاصه هر روز پر از استرس بودم و تازه ماشین هم نداشتیم و همش میترسیدم اگه کیسه اب بترکه چی ...
یروز سردرد شدم تا شب بند نیومد رفتم زایشگاه اونجا فشارم بالا بود .
دیگه تصمیم گرفتم بر نگردم خونه. همونجا توی بیمارستان موندم تقریبا هفت روز تحت نظر بودم . چون پزشکم هم میخواست بره سفر و بهم گفت اگه تو این روزا دردت گرفت و اومدی من نبودم با پزشک دیگه صحبت کردم اون کارات و میکنه و عملت میکنه . در حالی که من فقط میخواستم سزارین شم و بیمارستان دولتی هم فوق العاده سخت میگیره . منم به پزشکم گفتم خودم مرخص نمیکنم تا روز زایمان که شما برگردی و برام اتفاقی نیفته . غافل از اینکه چ زجری رو برای خودم درست کرده بودم . زایشگاههر روز دوسه تا خانم برای زایمان طبیعی میومدن و کلی جیغ و داد و بیداد وحشتناک بود شبا تا صبح صدای جیغ ایت خانما میومد ..‌‌.. صبح زود هم باید آزمایشم ازم میگرفتن از نظر روحی کاملا داغون بودم