زایمان پر چالشم #پارت ششم
اما انگار خود نی نی هم دلش میخواست زودتر. بیاد دنیا چون بعد معاینه دکتر گفت بله کیسه ابت سوراخ شده اما پاره نشده هنوز .ساعت ۷و نیم بود که مطب بودم بهم گفت از همینجا برو بیمارستان تا منم چند تا مریضام و ببینم و تا ساعت ۹ میام.منم در غیر قابل باورترین حالت روز ۲۴فروردین رفتم سمت بیمارستان برای دنیا اومدن دختر عجولم.از همونجا به خونوادم و مادرشوهرم زنگ زدم و گفتم من دارم میرم واسه عمل بیاین اونجا زودبیاین اگه قبل عمل ندیدمتون واسم دعا کنید...حس عجیبی داشتم هم خوشحال بودم و ذوق داشتم هم ناراحت و ترس خیلی یهویی شد..حتی نتونستم فیلم بگیرم و از این قرتی بازیا..😄فاصله مطب تا بیمارستان با گوشیم یه فیلم گرفتم با کلی گریه با دخترم صحبت کردم ..از احساس اخرین روزی که تو شکمم بود...از اینکه شب قبل تکون نخورده بود و من چقدر گریه کردم ۲ساعت تموم..نصف شب موزیک گذاشتم.چیزای شیرین خوردم..نور گوشی گرفتم اما تکون نخورد..تا بعد ۲ساعت یه تکون ریز که خورد تموم دردامو فراموش کردم🫠🫠دلم گرفته بود از اینکه اخرین روزی بود که به وجودم وصل بود و اخرین روزی بود که تنها من بودم که لمسش کرده بودم و من تنها کسی بودم که وجودشو حس کرده بودم...از فردا دیگه پدرش مادربزرگاش و بقیه هم اونو داشتند و دخترم اختصاصی واسه من نبود...
#فرزندپروری
#سزارین
#بارداری
#زایمان
#نوزاد زودرس
#مادر
#دختر
#

تصویر
۳ پاسخ

اخی عزیزم مبارکه🥺🥺

انشالله که دخترت عاقبت بخیر. بشه برای منم دعا کن دخترمو سالم بغل بگیرم 🙏🙏🫂

چقدر دیر به دیر میزاری اخه دختر

سوال های مرتبط

مامان دونه(نلین)👶 مامان دونه(نلین)👶 ۳ ماهگی
زایمان پر چالشم #پارت دهم
از اتاق عمل که اومدم همه خونوادم منتظر بودن و کنارم بودن اما نی نی نبود منم که نمیتونستم حرف بزنم تا اینکه شنیدم بچه تا ۱ساعت زیر اکسیژنه...همسرم اومد کنارم گفت خدا خیلی بهمون رحم کرد...نی نی مدفوع کرده بوده و گفتند خیلی خطرناک بوده اما چون تازه این اتفاق افتاده مشکلی نیست و برای احتیاط بچه ۱ساعو زیر اکسیزن هست...بعد ۱ساعت بچه رو ا وردن و پرستار اومد واسه شیردهی که خداروشکر ظاهرا اغوز داشتم ...این بود ماجرای زایمان پر چالش من
در کل از سزارین راضی ام از دکترم خیلی راضی بودم و خداروشکر میکنم که بهمون رحم کرد و اتفاق بدتری نیوفتاد....همسرم گفت تو که اتاق عمل بودی هرچی منتظر شدیم خبری نشد تا اینکا پرستار اومد گفت بچه مدفوع کرده و همه خونوادم خیلی نگران شده بودن و ترسیدن..مادرم کلی گریه کرده بود همسرم به شدت ترسیده بود..و من از همه جا بی خبر بودم چون هیچی به من نگفتن تو اتاق عمل هبچی نگفتن که من بفهمم ...همه چی اوکی به نظر میرسید..به جز اون تعداد مردی که اونحا بود و من کلی معذب بودم که لخت بودم پیش اونا و خیلی خیلی حس بدی داشتم
#فرزند پروری#زایمان#سزارین#عمل
#اتاق عمل
مامان سولین کوچولو🥰 مامان سولین کوچولو🥰 ۱۰ ماهگی
زایمان طبیعی پارت ۲
خب اومدیم خونه و من از بس خسته بودم خوابم برد خوابیدم شوهری هم هی مزاحم میشد برای رابطه ولی منه خسته خوابم میومد و نزاشتم صبح پاشدم وسیله هامو آماده کردم وسایل نی نی رو که همه رو از قبل آماده کرده بودم چک کردم حموم اینا رفتم که مثلا فردا با نامه بستری بشم کلی هم این وسط دلم پر بود همش بغض داشتم بلاخره اون روزم تموم شد و تو تاریخ ۶/۳ که نامه داشتم رفتم بیمارستان من با این همه پیاده روی که داشته بودم هیچ دردی نداشتم رفتم بیمارستان مامانم و مادر شوهرم با آقا همسر هم با من اومده بودن رفتم داخل تا کارارو تموم کنم و بستری بشم بت آمپول فشار بچم به دنیا بیاد واقعا من عجله داشتم برای اومدنش خیلی میخواستم زودتر ببینمش و بغلش کنم ماما اینا بودند بهشون نامه رو دادم گفتم اینو دکتر داده من درد دارم کمرم و شکمم و لکه بینی دارم گفت اینو ببر پیش متخصص که تو بیمارستان بود از شانس من متخصص اونجا نبود برگشتم گفتم متخصص گفته اینجا رسیدگی کنند ماما که یه زن خوش اخلاق بود گفت باشه عزیزم آماده شو معاینه کنم معاینه شدم ولی اصلا نپرسیدم چند سانت بازم ولی از چهره ماما معلوم بود که هنوز این برای زایمان خیلی مونده از اونجا باید نوار قلب میدادم پرسید چیز شیرین کیک آبمیوه بخور بیا منم به دروغکی گفتم تازه خوردم اومدم نوار قلب گرفتن که حرکت جنین بخاطر اینکه چیز شیرین نخورده بودم کم بود گفت که حرکت جنین کمه مطمئنی چیز شیرین خوردی منم که دروغکی میگفتم ازه خوردم و اینا گفت پاشو یه چیز شیرین بخور باز بیا نگاه کنیم
بیرون رفتم میخواستم هیچی نخورم بشینم بعد ۱۵ دقیقه بازم برم که قبول کنند ولی اینجا از اینکه بگن حرکت جنین کمه و سزارین کنند ترسیدم رفتم حالا یه چیز شیرین خوردم و بعد ۱۵ دقیقه
مامان میران مامان میران ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی و سزارین..
سلام من تا اونجایی که تجربه های زایمان بقیه رو خیلی خوندم دوست داشتم مال خودمم بزارم
زایمان از اول طبیعی بود تا آخر و من کلا استرس داشتم چون خیلی از طبیعی می ترسیدم دوست داشتم سزارین شم ولی نمیشد و من دیگه قبول کردم باید طبیعی زایمان کنم هر چی شد دیگه چون بیمارستان دولتی میرفتم و خصوصی هم هزینه خیلی رفته بود بالا مخصوصا بعد عید خلاصه دیگه تا چهل هفته با استرس زایمان گذروندم که بعد معاینه سی و هشت هفته استرسمم هزار برابر شده بود ولی راهی نداشتم دیگه واین بگم من نه ورزشی نه پیاده روی نه هم هیچ کاری واسه آمادگی زایمان نداشتم تا بیست هفتم که تاریخ زایمان بیست و هشتم بود ولی من یه روز جلو زایمان کردم بدون هیچ دردی قرار بود سر تاریخ هم برم بیمارستان ولی یه روز جلو تر رفتم با یذره درد های خفیف داشتم که شب خواب بودم ساعت پنج صبح احساس کردم آب دیدم از خواب بیدار شدم دیدم خونریزی دارم اونم شدید بعد همسرم بیدا ر کردم لباس کردم رفتم بیمارستان البته با یکم زیر شکم و کمر اول درد میکرد که معاینه شدم گفت احتمالا عمل سی یذره خوشحال شدم چون خیلی ترسیده بودم فکر کردم آنقدر به زایمان فکر میکنم بچم ویرایش نشده باشه البته مامان گفت احتمالا عمل شی ولی بردنم اتاق دیگه لباس هم عوض کردم که دکتر که قرار بود عمل کنه معاینه کرد و گفت ببرید اتاق عمل بچه مدفوع کرده من هم خوشحالم از این که به خواستم رسید م قرار سزارین شم هم درد دارم داشتم میمردم از درد و تا اینکه رفتم اتاق عمل
مامان Radin🩵 مامان Radin🩵 ۹ ماهگی
صبح اون روز من یه استوری گذاشتم کاملا یهویی که متنش این بود؛ چیزی به پایان سفر ۹ ماهه نمونده🥺انگار به دلم افتاده بود نمیدونم

هیچی خلاصه رفتم دراز کشیدم بعد چند دقیقه مامانم در خونمون رو زد من داشتم گریه میکردم رفتم درو باز کردم وقتی داشتم برمیگشتم حس کردم کل شلوارم خیس شد...حتی رفتم دستشویی هم کلی اومد دیگه گفتم بله من دارم زایمان میکنم

ولی همچنان باورم نمیشد اخه هنوز ۲۵ روز وقت داشتیم من هیچ دردی نداشتم...وسایل توی ساک نی نیمو جمع نکرده بودم چون فرداش قرار بود از اتاقش فیلم بگیرم...همه چی خیلی یهویی شد...
زنگ زدیم اورژانس گفت خانم کیسه آبت ترکیده سریع تر خودتو برسون بیمارستان من گریه هام شدید تر شد..
شوهرم سرکار بود زنگ زدیم بهش که بیاد...تو اون فاصله آبجیم وسایل ساکم رو جمع میکرد..
تقریبا ساعت یک بود که شوهرم اومد و راه افتادیم بریم بیمارستان...تو راه فندوقم کلیییی خودشو منقبض میکرد طوری کع دنده هام میخواست بشکنه انگار...
رسیدیم بیمارستان من رو ویلچر بودم ولی باورم نمیشد که میخوام زایمان کنم...
#زایمان_پارت_۲
مامان آرام مامان آرام روزهای ابتدایی تولد
چون قول داده بودم بیام بگم از میزان رضایتم درباره بیمارستان نیکان حکیمیه ،تو دو سه تا تاپیک می‌زارم تجربه مو که شاید بدردتون خورد
عمل من رو گفته بودن ۷ صبحه ،۴ باید بیمارستان باشیم برای پذیرش
من نفر اول بودم اما چون ینفر از شب قبل بستری شده بود و صبحم عمل داشت اون نفر اول شد ،تو خود بلوک زایمان رفتارشون خوب بود و به مقدار سوال پرسیدن و مدارک رو گرفتن ،یکی از خانما که مریض دکتر من بود گفت سوند رو برای من تو اتاق عمل بزارین و یکم اصرار ،به دکتر زنگ زدن اجازه بگیرن که دکتر گفت همه مریضامو اتاق عمل میزاریم
منو ساعت ۸ بردن اتاق عمل ،با دکتر بیهوشی صحبت کردم دوباره و در نهایت قرار شد از کمر بی حس کنن ،و خدایی ام دکتر خوبی بود
گفت ریزترین سوزن رو برات میزنم
دردش کاملا در حد تحمل بود و خیلی زود تموم شد
بچه های اتاق عمل هم خوب بودن رفتارشون و دکترمم اومد و عمل شروع شد ( من چون چسبندگی خیلی زیادی داشتم خیل بعمل سختی بود و خونریزی قطع نمیشد و به شدت ازم خون می‌رفت و بخاطر همین کلی آمپول و قرص دادن که جلوی خونریزیم گرفته بشه و واقعا اونجا بود که خدارو شکر کردم دکترم واقعا پنجه طلاس که تونست از پس عمل بربیاد و طوری رفتار میکرد که هیچ اتفاقی نیفتاده ) دیگه بچه رو بدنیا آورد و اذان رو گفت
ولی بعد عمل خیلی بهم تاکید کرد دیگه بچه نیارم چون خطرناکه
اینم بگم که اینجا بود که از شب قبل با هوش مصنوعی صحبت کرده بودم و خیل بدردم خورد (حالا تاپیک بعدی میگم چی شد )

#زایمان #فرزندپروری #مادروکودک #بارداری #سزارین
مامان پناه مامان پناه ۱۵ ماهگی
سلام خانما تجربه من به عنوان مامان اولی زایمان طبیعی
اینقدری که ترس داشتم و وحشت داشتم از چیزایی که در مورد زایمان طبیعی شنیده بودم از معاینه ها گرفته تا خوده زایمان
چون دیابتی بودم دکتر گفت 37هفته ختم بارداری
رفتم معاینه شدم گفتن یه سانت بازی و دهانه رحمت خیلی نرمه
من از هفته 37روزی نیم ساعت پیاده روی و روزی دو تا شیاف گل مغربی و ورزش های که خیلی تاثیر داشت و رابطه بدون جلوگیری
رفتم معاینه تحریکی انجام دادم چون تجربه نداشتم اینقدر ازش استرس داشتم و حالم بد بود که چقدر وحشتناک ولی واقعا اینجوری نبود با تنفس میشد تحملش کرد و بستگی داره کی معاینه کنه
یه شب بعد از معاینه تحریکی کیسه ابم پاره شد و ساعت دو شب بستری شدم
با آمپول فشار و ورزش ها و وان آب گرم و ماساژ ها ساعت و نه و نیم صبح دخترم دنیا اومد
سه تا بخیه خوردم
ماما همراه داشتم واقعا واقعا خیلی تاثیر داشت و خیلی خوب بود از صفر تا صد کارا خودش برام انجام داد و همش کنارم بود تا دو ساعت بعد دنیا اومدن بچه
به عنوان مامان اولی که تجربه کردم دردش یکم بد بود ولی از لحاظ روحی من اذیت شدم و درد تو کمرش قابل تحمل بود یکم تو زیر شکم میزد تحملش سخت بود یکم ولی راضی ام و می ارزید
اینم تجربه من
مامان برسام مامان برسام ۶ ماهگی
بعد کلی کلنجار رفتن با خودم اومدم از تجربه زایمانم بگم.
من طبق تاریخ انتی که میشد ۳۶ هفته و ۶ روز تو حالت استراحت و دراز کش بعد از یه تکون شدید پسری کیسه آبم پاره شد.
در صورتی که من خونه مامانم اینا بودم و همسرم ماموریت با فاصله ۱۰ ساعت . و همبشه از این دو موضوع میترسیدم. و شد.
ساعت ۱۰ شب بود و با مامای همراهم که رفیق صمیمیم بود تماس گرفتم و گفت پد بزار اگه دوباره تکرار شد برو بیمارستان و تکرار شد و من سریع یه دوش گرفتم و با مامان و بابام رفتم بیمارستان خصوصی‌ . اونجا nstانجام دادن و معاینه کردن و گفتن بله کیسه آب پاره شده. و چون ۳۷ هفته کامل نیستی اگه بچه به دنیا بیاد باید بره دستگاه. و چون خصوصیه شبی ۳۰ تومن میشه و بیمه هم نمیده. منم گفتم که هایت تا ۳ شب هم بشه اوکیه مشکلی نیست ولی اونا بهم گفتن ممکن ۵ تا ۷ روز هم بشه. خلاصه با مشورت با دوستم و همسرم با رضابت خودم رفتم بیمارستان دولتی که تا قبلش میگفتم کلاهم اونجا بیفته نمیرم اون سمت.
ولی با پای خودم رفتم بدون همسرم‌. فقط گریه میکردم‌ .
ادامه در تاپیک بعد
مامان دونه(نلین)👶 مامان دونه(نلین)👶 ۳ ماهگی
زایمان پر چالشم #پارت پنجم
متوجه شدم که کیسه ابه چون چسبناک بود اما دیگه ادامه دار نبود دوباره تماس گرفتم با منشی صحبت کردم.از وقتی پول سزارین و داده بودم دیگه تلفنامو جواب میداد😄😄😄بهم گفت صبر کن از دکتر بپرسم.گفت خانم دکتر مبگه بیا مطبم باید معاینه بشی نرو بیمارستان.گفت از بیمارستان هم تماس گرفتند تاریخ ۲۵ خیلی شلوغه و ممکنه اتاق عمل ۱۱شب بهتون وقت بدن اگه میتونی امشب اماده سزارین شو.منم گفتم نه نمیخوام اماده نیستم تاریخ ۲۵منم میخوام.گفت در هر صورت بیا مطب معاینه شی.به همسرم گفتم ساک نی نی و وسایلا رو بزار تو ماشین فکر کنم این رفتن برگشتی نداره😄😄😄😄🫠🫠🫠و امشب انگار نی نی عجله داره.از صبح همش غصه میخوردم که به خاطر دل دردای من دخترم زودتر باید بیاد و هنوز وقت داره رشد کنه چون دکتر سونو توی ۳۷هفته بهم گفته بود وزنش ۲۶۰۰هست و من خیلی غصه میخوردم که کم وزن و کوچولو هیت زودترم داره دنیا میاد...اما ..
#بارداری
#فرزندپروری
#زایمان
#دختر
#نوزاد
#مادر
#تجربه
#طبیعی و سزارین