سوال های مرتبط

مامان آرن مامان آرن ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی #پارت_چهار
سعی میکردم وقتی دردام شروع میشه به جای ناله، نفس شکمی بگیرم. انقد نفس گرفته بودم که گلوم به شدت میسوخت 😂 دردام با سرعت بیشتر میشد و فاصلش کم میشد. ماماها و پرستار از پیشرفتم شوکه شده بودن و از اینکه جیغ و داد نمیکردم کلی حال کرده بودن 😂 اینم به عنوان تجربه بگم که همسرم به پرستار یکمم زیرمیزی داده بود که حواسش بیشتر به من باشه. واقعا هم دم همشون گرم چون واقعا صدشون رو برای من گذاشتن.
من کل ۹ ماه بارداریم تمرین کرده بودم که موقع زایمان خودم رو کنترل کنم و به جای جیغ و داد، نفس بکشم. ماما وان آب گرم رو پر کرد اما باورتون نمیشه که منو نبردن توش چون پیشرفتم سریع بود و از طرفی به خاطر سوراخ شدن کیسه آبم، ضربان قلب بچم افت کرده بود و میترسیدن بچه توی آب به دنیا بیاد و مشکلی براش ایجاد بشه. اما من خیلییی دوست داشتم برم توش چون واقعا دردام زیاد شده بود و میدونستم آب گرم حالمو جا میاره. البته پرستار ازم خواست برم توی سرویس و همسرم روی شکمم و کمرم آب گرم گرفت که خیلی خیلی حس خوبی بهم داد و دردم رو قابل تحمل کرد. بعدش هم روی توپ ورزش کردم. اینجا ساعت ۹ و نیم شده بود. دردام واقعا زیاد شده بود و من در کنار دردم، گلودرد هم داشتم. گلودرد تنفس رو برام سخت کرده بود و دیگه داشتم کلافه میشدم. اینم بگم که قرار بود از اپیدورال استفاده بکنم اما به خاطر افت ضربان قلب بچم اجازه استفاده از اپیدورال رو نداشتم. خبری از گاز بی حسی هم نبود. هیچ مسکنی هم جواب نمیداد و من تماما داشتم درد رو حس میکردم.
مامان یزدان کوچولو😍 مامان یزدان کوچولو😍 روزهای ابتدایی تولد
دردام قابل تحمل بود نوارقلب هم اوکی بود مامای زایشگاه اومد و کیسه ابم رو پاره کرد حدودا ساعت۱۱ونیم بود که من۴سانت شدم و زنگ زدن ماماهمراهم اومد و چن تا خرما بهم داد خوردم و شروع کردیم به ورزش کردن تا جایی که دیگه من دردام شدید شد و پاهام جون نداشت چون از صبح زیاد فعالیت داشتم خسته بودم که ماما همراهم پیشنهاد داد توپ بیاره و روی توپ ورزش کنم
به توصیه ماماهمراهم نشستم روی توپ و گفت وقتی درد دارم روی توپ بالا پایین بشم وقتی درد ندارم به صورت دورانی توپ رو زیرم حرکت بدم
۳بار که دردم شدید شد روی توپ بالا پایین شدم که دیدم یه فشار خیلی خیلی زیادی داره بهم میاد دیگه سخت بود این قسمتش برام که سریع رفتم روی تخت معاینه ام کردن گفتن فول شدم و زنگ زدن که دکترم بیاد
دکتر که اومد رفتم سرویس خودمو کامل شستم و منو بردن روی تخت زایمان و ماما همراهم گفت هروقت گفتم زور بزن تا سر بچه بیاد
۴بار زور زدم که با زور پنجم حس کردم یه چیزی سر خورد و اومد بیرون بعدشم بچه رو گذاشتن روی سینه ام و صدای گریه اش بود که بلند شد
و ساعت۱و۴۰دقیقه شنبه۳۰خرداد پسرم به دنیا اومد
مامان Karen 👶🏻🩵 مامان Karen 👶🏻🩵 ۱۶ ماهگی
تجربه زایمان
پارت ۵
تقریبا ساعت ۱ بود که آوردنم بخش و یه چند لحظه بعد هم پسرمو آوردن
(بدی بیمارستانی که رفته بودم این بود که بچه رو به باباش نشون نمیدادن و شوهرم با بقیه ساعت ۳ موقع ملاقات تونست بچه رو ببینه.)
از موقعی که وارد بخش شدیم بی حسیم دیگه داشت میرفت و دردام شروع میشد که اومدن شکممو فشار دادن خیلی درد داشت دوبار هم تو ریکاوری ماساژ دادن اما اونجا درد نداشت بی حس بود کامل
پرستار هر ۶ ساعت میومد یه شیاف میذاشت و دردام زیاد بود همش باخودم میگفتم کاش پمپ درد میگرفتم
خیلی هم نفخ کرده بودم و بیشتر دردی که داشتم بخاطر همین نفخ بود که فشار میاورد به بخیه هام
حسابی ضعف کرده بودم اما میگفتن ساعت ۱۰ شب مایعات رو شروع کنم
ساعت ۱۰ شد و مایعات میخوردم از پرستار هم پرسیدیم فرقی نداره چقد بخوریم گفت نه منم نسکافه و چای و آبمیوه و .. درهم میخوردم که مثلا اثر مواد بی حسی زود بره
اینقد اون نفخ شکمم اذیتم میکرد همش از پرستار میپرسیدم کی باید راه برم میگفت ساعت ۱ میایم کمکت میکنیم راه بری
منم خوشحال بودم و به آبجیم میگفتم راه که برم حالم بهتر میشه
اما به این راحتیا که فکر میکردم نبود البته بدن با بدن فرق داره
اما واسه من اون شب خیلی سخت گذشت..