پارت ۳
و بعد...
ساعت ۱۲:۳۰، درست همزمان با اذان، صدای گریه‌ات در اتاق پیچید. 🤍
انگار تمام دنیا برای چند ثانیه ساکت شد و فقط صدای تو ماند.
صدایی که ماه‌ها منتظر شنیدنش بودم.
وقتی تو را گذاشتند توی بغلم، برای اولین بار صورتت را دیدم.
آن لحظه را نمی‌شود با هیچ کلمه‌ای توصیف کرد.
همه‌ی دردها، ترس‌ها، نگرانی‌ها و سختی‌های این نه ماه، همان‌جا جایشان را به یک حس عجیب و عمیق دادند؛ عشقی که نمی‌دانستم قلب آدم می‌تواند این‌قدر بزرگ شود تا جایی برایش داشته باشد.
نگاهت کردم و با خودم گفتم:
«پس تو همون پسر کوچولویی هستی که این همه مدت منتظرت بودم...»
کوچولو بودی، ظریف و دوست‌داشتنی، اما برای من تمام دنیا بودی.
از همان لحظه‌ای که گذاشتنت توی بغلم، فهمیدم زندگی من دیگر مثل قبل نیست.
تو آمدی و یک «مامان» تازه از من ساختی.
آمدی و تمام خستگی‌های این نه ماه را از یادم بردی.
آمدی و شدی قشنگ‌ترین اتفاق زندگی من.
پسرم،
من تو را قبل از دیدنت دوست داشتم، اما وقتی دیدمت فهمیدم آن چیزی که اسمش را «عشق مادرانه» می‌گذارند، خیلی بزرگ‌تر از چیزی است که می‌شود تصورش کرد.
تو همان هدیه‌ای هستی که ساعت ۱۲:۳۰، همزمان با اذان، به زندگی من رسید.
و من از همان لحظه تا همیشه...
میمیرم برات. 🤍

تصویر
۳ پاسخ

ای جونم عزیزم چه تجربه قشنگی خدا حفظش کنه براتون😘😍

ای جان بسلامتی خدا حفظش کنه

😍😍😍😍😍

سوال های مرتبط

مامان آراد 👼💙 مامان آراد 👼💙 روزهای ابتدایی تولد
پارت 2
خانمی که سوند را وصل می‌کرد گفت: «می‌تونم وقتی بی‌حسی انجام شد سوند رو برات وصل کنم، ولی چون باید پات رو تکون بدی ممکنه کمرت درد بگیره. اگر می‌تونی دردش رو تحمل کنی، بهتره همین الان انجامش بدیم.»من هم گفتم: «باشه.»سوند را وصل کرد. درد داشت، اما تحملش کردم. بعد نشستم، کمرم را خم کردم و سوزن بی‌حسی را در کمرم زدند. کم‌کم پاهایم بی‌حس شد.پرده‌ای جلوی چشمم انداختند و جراحی شروع شد.با اینکه سرم و داروهای مختلفی دریافت کرده بودم و کمی هم حالت تهوع داشتم و حتی برایم داروی مخدر تزریق کرده بودند، اما کاملاً هوشیار بودم. همه‌چیز را می‌شنیدم. صدای پزشکان و پرستارها را می‌شنیدم و می‌دانستم که بالاخره لحظه‌ای که ماه‌ها منتظرش بودم، رسیده است.و بعد...صدای گریه‌ی پسرم را شنیدم.همان یک صدا برای من کافی بود.
اول آراد را به من نشان ندادند. گفتند باید او را آماده و تمیز کنند و بعد بیاورند. چند دقیقه‌ای گذشت و بالاخره آوردندش.وقتی برای اولین بار چهره‌ی پسرم را دیدم، تمام وجودم پر از احساس شد. فقط اشک می‌ریختم و گریه می‌کردم.آن لحظه هیچ‌وقت از ذهنم پاک نمی‌شود.
چهره‌ی پسرم برای اولین بار جلوی چشمم بود؛ پسری که ماه‌ها در شکمم زندگی کرده بود و حالا واقعاً روبه‌رویم بود. هنوز هم هر وقت به آن لحظه فکر می‌کنم، انگار دوباره همان صحنه را می‌بینم.عمل که تمام شد، من را روی تخت دیگری منتقل کردند و به ریکاوری بردند.آنجا خیلی سردم بود. به‌شدت می‌لرزیدم. از پرستار خواستم چیزی برای گرم شدن بیاورد. برایم وسیله‌ی گرمایشی و پتو آوردند و آن را داخل پتو گذاشتند تا کم‌کم گرم شوم.
اما حتی در آن شرایط هم تمام فکر و ذکرم فقط یک چیز بود:می‌خواستم پسرم را ببینم.
مامان avin💝 مامان avin💝 ۷ ماهگی
روزهای آخر بارداری…
روزهایی که زمان آرام‌تر از همیشه می‌گذرد،
اما دلِ مادر تندتر از هر لحظه‌ای می‌تپد.
هر صبح که بیدار می‌شوم، دستم را روی شکمم می‌گذارم و با تو حرف می‌زنم؛
با دختری که هنوز نیامده، اما تمام زندگی‌ام را پر کرده است.
خانه بوی انتظار گرفته…
لباس‌های کوچکت مرتب در کشو چیده شده‌اند،
و هر گوشه خانه انگار چشم‌به‌راه نفس‌های لطیف توست.
گاهی خسته می‌شوم،
سنگینی این روزهای آخر آسان نیست؛
کمردرد، بی‌خوابی، نفس‌های کوتاه…
اما میان همه این سختی‌ها،
یک شوق عمیق جریان دارد:
اینکه خیلی زود، صورتت را می‌بینم.
دخترم،
در این روزهای آخر،
بیشتر از همیشه به آینده فکر می‌کنم؛
به اولین گریه‌ات،
به اولین باری که در آغوشم آرام می‌گیری،
به اولین لبخندت که دنیایم را زیر و رو خواهد کرد.
انتظار تو،
شیرین‌ترین بی‌صبری زندگی من است.
هر لگدی که می‌زنی،
هر حرکت کوچکت،
برایم پیامی است که می‌گویی:
«مامان، من اینجا هستم.»
روزهای آخر بارداری شاید طولانی باشند،
اما پایانشان آغاز بزرگ‌ترین عشق دنیاست.
من آماده‌ام دخترم…
با تمام خستگی‌ها، با تمام اشتیاق‌ها،
منتظرم تا تو را در آغوش بگیرم
و جهانم را با حضورت کامل کنی. 💗
مامان سیدحسام الدین🩵 مامان سیدحسام الدین🩵 ۹ ماهگی
عزیزترین‌های من، نور چشمم، پسرم و دخترم!
جان‌های من، وجود نازنین شما دو نفر، دنیای ما را سرشار از شادی، امید و عشق کرده است. شما دو گوهر بی‌همتا هستید که روزگار به ما ارزانی داشته است.
‌پسرم،تو نوری هستی که تازه به خانواده ما تابیده. با هر لبخند کوچک و هر غلتیدن بامزه‌ات، قلب ما را سرشار از شگفتی و خوشحالی می‌کنی. دنیای تو هنوز کوچک است، اما همین دنیای شیرین و پر از آرامش تو، بزرگترین دلگرمی ماست. امیدواریم روزهایت همیشه پر از سلامتی، خنده و عشق باشد، همان عشقی که در آغوش خانواده‌ات تجربه می‌کنی.
دخترم، قهرمان ما،تو ستاره‌ی درخشانی هستی که هر روز دنیا را با نگاه پرانرژی و کنجکاوت رنگین‌تر می‌کنی. سن تو، سنی است پر از کشف و یادگیری، و ما عاشق دیدن رشد و شکوفایی تو هستیم. تو خواهر بزرگی هستی و حضور دلنشینت در کنار برادر تازه‌ات، زیباترین صحنه را خلق می‌کند. یادت باشد که تو بسیار توانمند و منحصر به فردی. رویاهای بزرگ داشته باش، با جسارت به دنبالشان برو و همیشه مهربانی و صداقت را فراموش نکن.
دلبندانم ،می‌دانیم که مسیر زندگی پستی و بلندی‌هایی دارد، اما بدانید که عشق ما به شما، تکیه‌گاه همیشگی‌تان خواهد بود. قدر یکدیگر را بدانید، چون خواهر و برادر، بهترین همدم و حامیان یکدیگر در طول زندگی هستند. دنیا را با چشم‌های پر از امیدتان ببینید و بکوشید همیشه بهترینِ خودتان باشید.
شما تمام دنیای ما هستید و برایتان آرزوی بهترین‌ها را داریم: سلامتی، شادی بی‌پایان، موفقیت‌های روزافزون و عشقی که هرگز تمام نمی‌شود.
با تمام وجود دوستتان داریم.