پارت 2
خانمی که سوند را وصل می‌کرد گفت: «می‌تونم وقتی بی‌حسی انجام شد سوند رو برات وصل کنم، ولی چون باید پات رو تکون بدی ممکنه کمرت درد بگیره. اگر می‌تونی دردش رو تحمل کنی، بهتره همین الان انجامش بدیم.»من هم گفتم: «باشه.»سوند را وصل کرد. درد داشت، اما تحملش کردم. بعد نشستم، کمرم را خم کردم و سوزن بی‌حسی را در کمرم زدند. کم‌کم پاهایم بی‌حس شد.پرده‌ای جلوی چشمم انداختند و جراحی شروع شد.با اینکه سرم و داروهای مختلفی دریافت کرده بودم و کمی هم حالت تهوع داشتم و حتی برایم داروی مخدر تزریق کرده بودند، اما کاملاً هوشیار بودم. همه‌چیز را می‌شنیدم. صدای پزشکان و پرستارها را می‌شنیدم و می‌دانستم که بالاخره لحظه‌ای که ماه‌ها منتظرش بودم، رسیده است.و بعد...صدای گریه‌ی پسرم را شنیدم.همان یک صدا برای من کافی بود.
اول آراد را به من نشان ندادند. گفتند باید او را آماده و تمیز کنند و بعد بیاورند. چند دقیقه‌ای گذشت و بالاخره آوردندش.وقتی برای اولین بار چهره‌ی پسرم را دیدم، تمام وجودم پر از احساس شد. فقط اشک می‌ریختم و گریه می‌کردم.آن لحظه هیچ‌وقت از ذهنم پاک نمی‌شود.
چهره‌ی پسرم برای اولین بار جلوی چشمم بود؛ پسری که ماه‌ها در شکمم زندگی کرده بود و حالا واقعاً روبه‌رویم بود. هنوز هم هر وقت به آن لحظه فکر می‌کنم، انگار دوباره همان صحنه را می‌بینم.عمل که تمام شد، من را روی تخت دیگری منتقل کردند و به ریکاوری بردند.آنجا خیلی سردم بود. به‌شدت می‌لرزیدم. از پرستار خواستم چیزی برای گرم شدن بیاورد. برایم وسیله‌ی گرمایشی و پتو آوردند و آن را داخل پتو گذاشتند تا کم‌کم گرم شوم.
اما حتی در آن شرایط هم تمام فکر و ذکرم فقط یک چیز بود:می‌خواستم پسرم را ببینم.

تصویر
۵ پاسخ

ای جانم خدا حفظش کنه

به سلامتی عزیزم یاد خودم افتادم یکسال پیش همچین روزایی چقدر استرس داشتم خدا بهت ببخشه من بخاطر فشار بالا بیهوش شدم متاسفانه اتاق عمل هیچی یادم نیست

من چرا گریه م گرف🥲

بهترین حس دنیاست

قدمش مبارک باشه عزیزم♥️
لطفا انقدر کتابی و ادبی ننویس نمیشه حس خودمونی گرفت😬😂

سوال های مرتبط

مامان آراد 👼💙 مامان آراد 👼💙 روزهای ابتدایی تولد
پارت 3
به من گفته بودند باید بتوانم پاهایم را حرکت بدهم و زانویم را خم کنم تا بتوانم از ریکاوری خارج شوم. با وجود تمام مسکن‌های قوی و داروهایی که گرفته بودم، کاملاً هوشیار بودم و مدام تلاش می‌کردم پاهایم را تکان بدهم.
فقط به این فکر می‌کردم که زودتر بتوانم بروم و پسرم را ببینم.بالاخره با هر سختی‌ای که بود، توانستم پایم را خم کنم. بعد باید خودم را از یک تخت به تخت دیگر منتقل می‌کردم و این قسمت واقعاً سخت بود.بعد من را به بخش زنان بردند.
و تازه آنجا بود که دردهای اصلی شروع شد.
با کمک شیاف و مسکن سعی می‌کردند دردهایم را کنترل کنند و من هم تلاش می‌کردم تحملش کنم. همزمان باید به آراد شیر می‌دادم و حواسم به او می‌بود. از یک طرف درد داشتم و بدنم خسته و بی‌رمق بود و از طرف دیگر، یک موجود کوچک تمام دنیایم شده بود که باید مراقبش می‌بودم.
وقتی وارد بخش زنان شدم، همسرم را دیدم.
برای اولین بار دیدم که گریه می‌کند.او هم تمام این مدت نگران من بود و منتظر بود ببینم چرا دیر کرده‌ام. حتی فکر کرده بود شاید مشکلی برایم پیش آمده باشد. اما همین که من و آراد را دید، تمام نگرانی‌اش برطرف شد.آن لحظه برای هر دوی ما، پایان یک ترس بزرگ و شروع یک زندگی کاملاً جدید بود.
ساعت‌های بعدی اما آسان نبود.درد داشتم، بخیه‌هایم درد می‌کرد و شکمم احساس می‌کردم می‌سوزد. با این حال، حدود دوازده ساعت بعد از عمل باید راه می‌رفتم و شاید سخت‌ترین قسمت همه‌ی ماجرا همین بود.با تمام دردی که داشتم، به خودم می‌گفتم:
باید راه بری. باید بلند شی.و بلند شدم.با سختی راه رفتم و آن مرحله را هم پشت سر گذاشتم.
مامان آقا ایلیا🤍 مامان آقا ایلیا🤍 ۲ ماهگی
پارت ۳
و بعد...
ساعت ۱۲:۳۰، درست همزمان با اذان، صدای گریه‌ات در اتاق پیچید. 🤍
انگار تمام دنیا برای چند ثانیه ساکت شد و فقط صدای تو ماند.
صدایی که ماه‌ها منتظر شنیدنش بودم.
وقتی تو را گذاشتند توی بغلم، برای اولین بار صورتت را دیدم.
آن لحظه را نمی‌شود با هیچ کلمه‌ای توصیف کرد.
همه‌ی دردها، ترس‌ها، نگرانی‌ها و سختی‌های این نه ماه، همان‌جا جایشان را به یک حس عجیب و عمیق دادند؛ عشقی که نمی‌دانستم قلب آدم می‌تواند این‌قدر بزرگ شود تا جایی برایش داشته باشد.
نگاهت کردم و با خودم گفتم:
«پس تو همون پسر کوچولویی هستی که این همه مدت منتظرت بودم...»
کوچولو بودی، ظریف و دوست‌داشتنی، اما برای من تمام دنیا بودی.
از همان لحظه‌ای که گذاشتنت توی بغلم، فهمیدم زندگی من دیگر مثل قبل نیست.
تو آمدی و یک «مامان» تازه از من ساختی.
آمدی و تمام خستگی‌های این نه ماه را از یادم بردی.
آمدی و شدی قشنگ‌ترین اتفاق زندگی من.
پسرم،
من تو را قبل از دیدنت دوست داشتم، اما وقتی دیدمت فهمیدم آن چیزی که اسمش را «عشق مادرانه» می‌گذارند، خیلی بزرگ‌تر از چیزی است که می‌شود تصورش کرد.
تو همان هدیه‌ای هستی که ساعت ۱۲:۳۰، همزمان با اذان، به زندگی من رسید.
و من از همان لحظه تا همیشه...
میمیرم برات. 🤍
مامان ܩَــہ🌙ـوا🐣✨️ مامان ܩَــہ🌙ـوا🐣✨️ روزهای ابتدایی تولد
بالاخره شروع ۳۸ هفته … 🥲💗
فقط ۵ روز مونده تا لحظه‌ای که تمام این انتظارها، نگرانی‌ها، اشک‌ها و دعاها به قشنگ‌ترین آغوش دنیا ختم بشه…
دختر کوچولوی من، مهوا جانم،
از روزی که فهمیدم مهمون قلب و جانمی، همه‌چیز برای من رنگ دیگری گرفت.
روزهایی بود که ترسیدم، خسته شدم، بی‌قرار شدم و فکر کردم این روزها هیچ‌وقت تمام نمی‌شوند؛ اما هر بار دستم را روی شکمم گذاشتم و حرکتت را حس کردم، یادم افتاد برای چه چیزی دارم صبر می‌کنم. ✨️🤍
حالا رسیدیم به آخرین قدم‌های این مسیر…
آخرین شب‌هایی که تو زیر قلب منی،
آخرین تکان‌هایت، آخرین سکسکه‌هایت و آخرین روزهایی که تو را فقط از روی شکمم می‌شناسم.
دخترم،
۵ روز دیگر قرار است برای اولین بار صورتت را ببینم، صدایت را بشنوم و تو را در آغوشم بگیرم…
نمی‌دانم آن لحظه چه حسی خواهم داشت، فقط می‌دانم تمام خستگی این ۹ ماه را با یک نگاه به تو فراموش می‌کنم. 🥹💕🤍
خدایا شکرت که منو تا اینجا رسوندی…
برای تمام روزهایی که از من و دخترم مراقبت کردی، برای تمام ترس‌هایی که به آرامش تبدیل کردی و برای اینکه بالاخره به آخر این مسیر رسیدیم، هزاران بار شکرت.💗🌸
1405.6.10💕🤰👼
دوقلوها آسمانی دوقلوها آسمانی قصد بارداری
بعضی غم‌ها را نمی‌شود تعریف کرد...
فقط باید مادر باشی تا بفهمی هر تپش قلب، چطور اسم دو فرشته را صدا می‌زند که دیگر در آغوشش نیستند.

نفسِ من...
نیکانِ من...

شما فقط بچه‌های من نبودید؛ تمام رؤیاهای ناتمام من بودید. من با شما آینده را دیده بودم؛ صدای خنده‌هایتان را شنیده بودم، اسم‌هایتان را هزار بار با عشق صدا زده بودم، برای روزهای آمدنتان هزار آرزو بافته بودم...

اما سرنوشت، قبل از اینکه حتی فرصت کنم گونه‌های کوچکتان را ببوسم، شما را از من گرفت.

از آن روز، زندگی برای من به دو قسمت تقسیم شد:
قبل از رفتن شما...
و بعد از رفتن شما...

دیگر هیچ طلوعی مثل قبل نیست، هیچ شبی آرام تمام نمی‌شود. هر جا نوزادی می‌بینم، قلبم آرام و بی‌صدا می‌شکند. لبخند می‌زنم تا کسی اشک‌هایم را نبیند، اما درونم هر روز عزادار شماست.

کاش فقط برای یک دقیقه، زمان برمی‌گشت...
فقط یک دقیقه...
تا شما را محکم در آغوش بگیرم، بگویم چقدر دوستتان دارم، و بعد اگر دنیا می‌خواست، دوباره شما را از من بگیرد.

اما حالا سهم من از مادری، دو اسم حک شده روی قلبم است...
دو جای خالی که هیچ‌کس و هیچ‌چیز پرشان نمی‌کند...
و دو فرشته که هر شب با اشک، برایشان لالایی می‌خوانم.

اگر روزی اشک‌های مادرتان باران شد، تعجب نکنید...
این باران، دلتنگیِ مادری است که هنوز هم با تمام وجود، عاشق نفس و نیکانش است؛
عاشق دو فرشته‌ای که از آغوشش رفتند، اما هرگز از قلبش نرفتند....
مامان نی نی مامان نی نی ۱۲ ماهگی
تجربه سزارین پارت چهارم
از کمر بیحس شدم و روی تخت دراز کشیدم پاهام که بیحس شد دکتر برش زد. پرده جلوی چشمم بود و چیزی از عمل نمی‌دیدم ولی صداها را میشنیدم. چند دقیقه بعد دکترم به تکنسین اتاق عمل گفت که سر بچه پشت مثانه گیر کرده و پایین شکم را فشار بده. ولی هر کاری میکرد سر بچه بیرون نمیومد. به زور جلوی گریم را گرفته بودم. چون میدونستم ضربان قلب بچم خوب نیست و عمل نباید طول بکشه ولی بچه گیر کرده بود. آنقدر شکمم را فشار دادن که دکترم گفت بسه دیگه سیگموئیدش زد بیرون. /سیگموئید= انتهای روده بزرگ/ بعداً متوجه شدم که اون دردهایی که داشتم درد زایمان طبیعی بود. و من داشتم زایمان طبیعی میکردم. و بچه وارد کانال زایمانی شده بود. واسه همین سرش گیرکرده بود و به سختی بیرون اومد🫠
بالاخره بعد از 20 دقیقه بچه به دنیا اومد و من صدای گریه دخترم را شنیدم.😭 خدا شکر سالم به دنیا اومده بود. ولی تنفس خودم شکمی شد و تنگی نفس پیدا کردم و چون شکمم تکون میخورد و دکتر نمیتونست بخیه بزنه بعد از به دنیا اومدن بچم بیهوشم کردند و بخیه‌زدن و به ریکاوری منتقل شدم.
...
دوقلوها آسمانی دوقلوها آسمانی قصد بارداری
امشب باز کنار پنجره نشسته‌ام...

نه برای دیدن ماه،
برای پیدا کردن دو ستاره‌ای که دلم هنوز آن‌ها را «دخترم» و «پسرم» صدا می‌زند.

می‌دانید سخت‌ترین درد چیست؟

این‌که هیچ خاطره‌ای از صدای گریه‌تان ندارم...
هیچ عکسِ زنده‌ای از خنده‌هایتان ندارم...
هیچ شب بی‌خوابی از شیر دادنتان ندارم...

انگار تمام مادریِ من،
در چند مشت آرزوی نرسیده دفن شد.

من برایتان اسم انتخاب کرده بودم...
برای آینده‌تان رویا بافته بودم...
تصور کرده بودم روزی یکی از شما دست راست مرا می‌گیرد و دیگری دست چپم را...
اما حالا هر دو دستم خالی است.

بعضی وقت‌ها بی‌اختیار درِ اتاقی را باز می‌کنم که هیچ‌وقت اتاق شما نشد...
بعد یادم می‌آید که قرار نبود اسباب‌بازی‌هایتان روی زمین پخش شوند...
قرار نبود صدای خنده‌هایتان دیوارهای خانه را پر کند...

و همان لحظه، دلم دوباره می‌شکند...
درست مثل روز اول.

فرشته‌های کوچک من...

اگر خدا اجازه می‌داد فقط یک بار، فقط برای چند ثانیه، شما را در آغوش بگیرم...
بعد دوباره از من می‌گرفت...
باز هم راضی بودم.

چون بزرگ‌ترین حسرت زندگی من،
نداشتن شما نیست...

این است که هیچ‌وقت فرصت نکردم مادرتان بودن را زندگی کنم.

شما رفتید...
اما با رفتنتان، قلب مادرتان هم از تپش‌های شاد خالی شد.

از آن روز به بعد،
من لبخند می‌زنم...
حرف می‌زنم...
راه می‌روم...

اما حقیقت این است که
بخشی از من، همان روز همراه دو نوزاد کوچکش، برای همیشه از این دنیا رفت....
مامان طلا مامان طلا ۱۲ ماهگی
مامانهای من به نوزادم شبها شیر خشک میدهم و دو سه بار هم طی روز شیر خشک میدهم. چون شیرم براش کافی نیست.
امروز یکی از دوستام گفت تمام تلاشت را بکن فقط شیر خودت را بدی چون بچه من یکهو دیگه شیرم را نخورد چون طعم شیرخشک را فهمیده بود.
گفت اصلا فکر نکن کم کم از شیرت جدا میشه. یکهو میبینی دیگه شیر مدارس و شیر نمیخوره.
امروز از استرس مدام شیرم را دادم که شیر خشک ندم. اما تمام مدت داشت شیرم را می‌خورد در حالی که اگر شیر خشک هم میدادم یک تایمی را می‌خوابید.
الان ناباورانه یکبار 60سی سی دوباره 30تاوباز گزینه بود 30تا دیگه خورد و میشه گفت سیر شده و خوابه. چون اگر شیر بیشتر درست میکردم باز هم میخورد.
لطفاً راهنمایی کنید.ایا ممکنه دیگه با این روند شیرم را نخوره.
خیلی نگرانم.
نمی‌خوام شیر خشکی بشه و شیرم را اصلا نخوره.😭😭😭
چرا شیرم سیرش نمیکنه؟
چکار کنم؟
قرص لاکتاول و یک پودر همسرم خریده برای زیاد شدن شیر میخورم.
مایعات و انواع غذاهایی که شیر را زیاد می‌کنه.
اما باز شیرم کمه و سیر نمیکنه.