پارت 3
به من گفته بودند باید بتوانم پاهایم را حرکت بدهم و زانویم را خم کنم تا بتوانم از ریکاوری خارج شوم. با وجود تمام مسکن‌های قوی و داروهایی که گرفته بودم، کاملاً هوشیار بودم و مدام تلاش می‌کردم پاهایم را تکان بدهم.
فقط به این فکر می‌کردم که زودتر بتوانم بروم و پسرم را ببینم.بالاخره با هر سختی‌ای که بود، توانستم پایم را خم کنم. بعد باید خودم را از یک تخت به تخت دیگر منتقل می‌کردم و این قسمت واقعاً سخت بود.بعد من را به بخش زنان بردند.
و تازه آنجا بود که دردهای اصلی شروع شد.
با کمک شیاف و مسکن سعی می‌کردند دردهایم را کنترل کنند و من هم تلاش می‌کردم تحملش کنم. همزمان باید به آراد شیر می‌دادم و حواسم به او می‌بود. از یک طرف درد داشتم و بدنم خسته و بی‌رمق بود و از طرف دیگر، یک موجود کوچک تمام دنیایم شده بود که باید مراقبش می‌بودم.
وقتی وارد بخش زنان شدم، همسرم را دیدم.
برای اولین بار دیدم که گریه می‌کند.او هم تمام این مدت نگران من بود و منتظر بود ببینم چرا دیر کرده‌ام. حتی فکر کرده بود شاید مشکلی برایم پیش آمده باشد. اما همین که من و آراد را دید، تمام نگرانی‌اش برطرف شد.آن لحظه برای هر دوی ما، پایان یک ترس بزرگ و شروع یک زندگی کاملاً جدید بود.
ساعت‌های بعدی اما آسان نبود.درد داشتم، بخیه‌هایم درد می‌کرد و شکمم احساس می‌کردم می‌سوزد. با این حال، حدود دوازده ساعت بعد از عمل باید راه می‌رفتم و شاید سخت‌ترین قسمت همه‌ی ماجرا همین بود.با تمام دردی که داشتم، به خودم می‌گفتم:
باید راه بری. باید بلند شی.و بلند شدم.با سختی راه رفتم و آن مرحله را هم پشت سر گذاشتم.

۲ پاسخ

واقعا خدا قوت بده به همگیمون

چرا گفتن خودت باید خودت رو تکون بدی خیلی کار اشتباهی بوده اصلا نباید سرت رو تکون می‌دادی چه برسه بدنت رو عجب خنکایی بودن

سوال های مرتبط

مامان آراد 👼💙 مامان آراد 👼💙 روزهای ابتدایی تولد
پارت 2
خانمی که سوند را وصل می‌کرد گفت: «می‌تونم وقتی بی‌حسی انجام شد سوند رو برات وصل کنم، ولی چون باید پات رو تکون بدی ممکنه کمرت درد بگیره. اگر می‌تونی دردش رو تحمل کنی، بهتره همین الان انجامش بدیم.»من هم گفتم: «باشه.»سوند را وصل کرد. درد داشت، اما تحملش کردم. بعد نشستم، کمرم را خم کردم و سوزن بی‌حسی را در کمرم زدند. کم‌کم پاهایم بی‌حس شد.پرده‌ای جلوی چشمم انداختند و جراحی شروع شد.با اینکه سرم و داروهای مختلفی دریافت کرده بودم و کمی هم حالت تهوع داشتم و حتی برایم داروی مخدر تزریق کرده بودند، اما کاملاً هوشیار بودم. همه‌چیز را می‌شنیدم. صدای پزشکان و پرستارها را می‌شنیدم و می‌دانستم که بالاخره لحظه‌ای که ماه‌ها منتظرش بودم، رسیده است.و بعد...صدای گریه‌ی پسرم را شنیدم.همان یک صدا برای من کافی بود.
اول آراد را به من نشان ندادند. گفتند باید او را آماده و تمیز کنند و بعد بیاورند. چند دقیقه‌ای گذشت و بالاخره آوردندش.وقتی برای اولین بار چهره‌ی پسرم را دیدم، تمام وجودم پر از احساس شد. فقط اشک می‌ریختم و گریه می‌کردم.آن لحظه هیچ‌وقت از ذهنم پاک نمی‌شود.
چهره‌ی پسرم برای اولین بار جلوی چشمم بود؛ پسری که ماه‌ها در شکمم زندگی کرده بود و حالا واقعاً روبه‌رویم بود. هنوز هم هر وقت به آن لحظه فکر می‌کنم، انگار دوباره همان صحنه را می‌بینم.عمل که تمام شد، من را روی تخت دیگری منتقل کردند و به ریکاوری بردند.آنجا خیلی سردم بود. به‌شدت می‌لرزیدم. از پرستار خواستم چیزی برای گرم شدن بیاورد. برایم وسیله‌ی گرمایشی و پتو آوردند و آن را داخل پتو گذاشتند تا کم‌کم گرم شوم.
اما حتی در آن شرایط هم تمام فکر و ذکرم فقط یک چیز بود:می‌خواستم پسرم را ببینم.
دوقلوها آسمانی دوقلوها آسمانی قصد بارداری
بعد از رفتنتان، فقط قلبم نشکست…
تنم هم یادگار روزهای سختی شد که برای آمدنتان جنگیدم.

آن روز که با درد سزارین شما را به دنیا آوردم، فکر می‌کردم سخت‌ترین درد همین است… اما نمی‌دانستم دردِ نبودنتان هزار برابر بیشتر است.

هنوز سوزش بخیه‌ها، درد داخل شکمم و خستگی تنم را حس می‌کنم… هنوز گاهی آرام راه می‌روم و دستم را روی جای زخمی می‌گذارم که یادآور روزی است که مادر شدم.

اما هیچ‌کس نمی‌بیند پشت این زخم، چه قلب شکسته‌ای پنهان شده…
هیچ‌کس نمی‌بیند مادری را که با هر درد بدنش، یاد دو فرشته کوچکش می‌افتد.

نفس و نیکانم…
من شما را با تمام وجودم حس کردم، با جانم دوستتان داشتم، برای بودنتان جنگیدم…
حالا مانده‌ام با یک آغوش خالی، یک اتاق ساکت و دلی که هر روز شما را صدا می‌زند.

زخم شکمم شاید خوب شود، اما جای خالی شما تا همیشه در قلبم می‌ماند… ۸۶ روز ندارم تون فرشته هام..
ولییی نباید اینجور میشد نداشته باشم تون اخه من مامان شده بودم کلی رویا داشتم و...
مامان آقا ایلیا🤍 مامان آقا ایلیا🤍 ۲ ماهگی
پارت ۳
و بعد...
ساعت ۱۲:۳۰، درست همزمان با اذان، صدای گریه‌ات در اتاق پیچید. 🤍
انگار تمام دنیا برای چند ثانیه ساکت شد و فقط صدای تو ماند.
صدایی که ماه‌ها منتظر شنیدنش بودم.
وقتی تو را گذاشتند توی بغلم، برای اولین بار صورتت را دیدم.
آن لحظه را نمی‌شود با هیچ کلمه‌ای توصیف کرد.
همه‌ی دردها، ترس‌ها، نگرانی‌ها و سختی‌های این نه ماه، همان‌جا جایشان را به یک حس عجیب و عمیق دادند؛ عشقی که نمی‌دانستم قلب آدم می‌تواند این‌قدر بزرگ شود تا جایی برایش داشته باشد.
نگاهت کردم و با خودم گفتم:
«پس تو همون پسر کوچولویی هستی که این همه مدت منتظرت بودم...»
کوچولو بودی، ظریف و دوست‌داشتنی، اما برای من تمام دنیا بودی.
از همان لحظه‌ای که گذاشتنت توی بغلم، فهمیدم زندگی من دیگر مثل قبل نیست.
تو آمدی و یک «مامان» تازه از من ساختی.
آمدی و تمام خستگی‌های این نه ماه را از یادم بردی.
آمدی و شدی قشنگ‌ترین اتفاق زندگی من.
پسرم،
من تو را قبل از دیدنت دوست داشتم، اما وقتی دیدمت فهمیدم آن چیزی که اسمش را «عشق مادرانه» می‌گذارند، خیلی بزرگ‌تر از چیزی است که می‌شود تصورش کرد.
تو همان هدیه‌ای هستی که ساعت ۱۲:۳۰، همزمان با اذان، به زندگی من رسید.
و من از همان لحظه تا همیشه...
میمیرم برات. 🤍
مامان آراد 👼💙 مامان آراد 👼💙 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان من :ساعت سه شب بود؛ ساعتم را گذاشته بودم که بیدار شوم، دوش بگیرم و برای رفتن به بیمارستان آماده شوم. من و همسرم حدود ساعت دوازده شب خوابیدیم، اما مگر می‌شد خوابید؟ آن‌قدر استرس، ذوق، هیجان و احساسات مختلف داشتم که انگار مغزم اصلاً نمی‌توانست آرام بگیرد. تمام شب بیدار بودم و شاید فقط یک چرت خیلی کوتاه زده باشم.حتی قبل از اینکه ساعت زنگ بزند، خودم بیدار شدم. رفتم دوش گرفتم و در همان فاصله همسرم بیدار شد و آماده شد. وقتی از حمام بیرون آمدم، با هم چند عکس یادگاری گرفتیم؛ آخرین عکس‌های دونفره‌مان از دوران بارداری، قبل از اینکه زندگی‌مان برای همیشه تغییر کند و سه‌نفره شویم.همسرم من را از زیر قرآن رد کرد و بعد با هم راه افتادیم تا به سراغ مامان و خواهرم برویم و همه با هم راهی بیمارستان شویم. قرار بود ساعت شش صبح آنجا باشیم.
وقتی به بیمارستان رسیدیم، همسرم کارهای پذیرش را انجام داد و من وارد بخش زنان شدم. لباس مخصوص را تنم کردند، آماده‌ام کردند و از من آزمایش خون گرفتند. حدود یک ساعتی در اتاق منتظر ماندم و بالاخره حدود ساعت هشت و نیم صدایم کردند و گفتند باید به سمت اتاق عمل بروم.وارد قسمت اتاق عمل که شدم، متخصص بیهوشی چند سؤال از من پرسید. بعد روی تخت دراز کشیدم. سرم را وصل کردند و چند دستگاه هم به من وصل شد. بعد نوبت سوند بود.
مامان ܩَــہ🌙ـوا🐣✨️ مامان ܩَــہ🌙ـوا🐣✨️ روزهای ابتدایی تولد
بالاخره شروع ۳۸ هفته … 🥲💗
فقط ۵ روز مونده تا لحظه‌ای که تمام این انتظارها، نگرانی‌ها، اشک‌ها و دعاها به قشنگ‌ترین آغوش دنیا ختم بشه…
دختر کوچولوی من، مهوا جانم،
از روزی که فهمیدم مهمون قلب و جانمی، همه‌چیز برای من رنگ دیگری گرفت.
روزهایی بود که ترسیدم، خسته شدم، بی‌قرار شدم و فکر کردم این روزها هیچ‌وقت تمام نمی‌شوند؛ اما هر بار دستم را روی شکمم گذاشتم و حرکتت را حس کردم، یادم افتاد برای چه چیزی دارم صبر می‌کنم. ✨️🤍
حالا رسیدیم به آخرین قدم‌های این مسیر…
آخرین شب‌هایی که تو زیر قلب منی،
آخرین تکان‌هایت، آخرین سکسکه‌هایت و آخرین روزهایی که تو را فقط از روی شکمم می‌شناسم.
دخترم،
۵ روز دیگر قرار است برای اولین بار صورتت را ببینم، صدایت را بشنوم و تو را در آغوشم بگیرم…
نمی‌دانم آن لحظه چه حسی خواهم داشت، فقط می‌دانم تمام خستگی این ۹ ماه را با یک نگاه به تو فراموش می‌کنم. 🥹💕🤍
خدایا شکرت که منو تا اینجا رسوندی…
برای تمام روزهایی که از من و دخترم مراقبت کردی، برای تمام ترس‌هایی که به آرامش تبدیل کردی و برای اینکه بالاخره به آخر این مسیر رسیدیم، هزاران بار شکرت.💗🌸
1405.6.10💕🤰👼
دوقلوها آسمانی دوقلوها آسمانی قصد بارداری
بعضی غم‌ها را نمی‌شود تعریف کرد...
فقط باید مادر باشی تا بفهمی هر تپش قلب، چطور اسم دو فرشته را صدا می‌زند که دیگر در آغوشش نیستند.

نفسِ من...
نیکانِ من...

شما فقط بچه‌های من نبودید؛ تمام رؤیاهای ناتمام من بودید. من با شما آینده را دیده بودم؛ صدای خنده‌هایتان را شنیده بودم، اسم‌هایتان را هزار بار با عشق صدا زده بودم، برای روزهای آمدنتان هزار آرزو بافته بودم...

اما سرنوشت، قبل از اینکه حتی فرصت کنم گونه‌های کوچکتان را ببوسم، شما را از من گرفت.

از آن روز، زندگی برای من به دو قسمت تقسیم شد:
قبل از رفتن شما...
و بعد از رفتن شما...

دیگر هیچ طلوعی مثل قبل نیست، هیچ شبی آرام تمام نمی‌شود. هر جا نوزادی می‌بینم، قلبم آرام و بی‌صدا می‌شکند. لبخند می‌زنم تا کسی اشک‌هایم را نبیند، اما درونم هر روز عزادار شماست.

کاش فقط برای یک دقیقه، زمان برمی‌گشت...
فقط یک دقیقه...
تا شما را محکم در آغوش بگیرم، بگویم چقدر دوستتان دارم، و بعد اگر دنیا می‌خواست، دوباره شما را از من بگیرد.

اما حالا سهم من از مادری، دو اسم حک شده روی قلبم است...
دو جای خالی که هیچ‌کس و هیچ‌چیز پرشان نمی‌کند...
و دو فرشته که هر شب با اشک، برایشان لالایی می‌خوانم.

اگر روزی اشک‌های مادرتان باران شد، تعجب نکنید...
این باران، دلتنگیِ مادری است که هنوز هم با تمام وجود، عاشق نفس و نیکانش است؛
عاشق دو فرشته‌ای که از آغوشش رفتند، اما هرگز از قلبش نرفتند....
مامان طلا مامان طلا ۱۲ ماهگی
مامانهای من به نوزادم شبها شیر خشک میدهم و دو سه بار هم طی روز شیر خشک میدهم. چون شیرم براش کافی نیست.
امروز یکی از دوستام گفت تمام تلاشت را بکن فقط شیر خودت را بدی چون بچه من یکهو دیگه شیرم را نخورد چون طعم شیرخشک را فهمیده بود.
گفت اصلا فکر نکن کم کم از شیرت جدا میشه. یکهو میبینی دیگه شیر مدارس و شیر نمیخوره.
امروز از استرس مدام شیرم را دادم که شیر خشک ندم. اما تمام مدت داشت شیرم را می‌خورد در حالی که اگر شیر خشک هم میدادم یک تایمی را می‌خوابید.
الان ناباورانه یکبار 60سی سی دوباره 30تاوباز گزینه بود 30تا دیگه خورد و میشه گفت سیر شده و خوابه. چون اگر شیر بیشتر درست میکردم باز هم میخورد.
لطفاً راهنمایی کنید.ایا ممکنه دیگه با این روند شیرم را نخوره.
خیلی نگرانم.
نمی‌خوام شیر خشکی بشه و شیرم را اصلا نخوره.😭😭😭
چرا شیرم سیرش نمیکنه؟
چکار کنم؟
قرص لاکتاول و یک پودر همسرم خریده برای زیاد شدن شیر میخورم.
مایعات و انواع غذاهایی که شیر را زیاد می‌کنه.
اما باز شیرم کمه و سیر نمیکنه.
مامان اسرا
یاسین مامان اسرا یاسین ۷ ماهگی
این هفته، سخت‌ترین هفته‌ی زندگی من بود.
هفته‌ای که با هزار امید شروع شد، اما با هزار اشک ادامه پیدا کرد. استرس زایمان، ترس از درد، ترس از ناشناخته‌ها… و بعد، وقتی همه چیز تمام شد، تازه شروع دلتنگی بود.

شب‌ها تا صبح بیدار می‌ماندم. نه از درد بخیه‌ها، نه از خستگی تن… از درد دل. از اینکه بچه‌ام کنارم نبود. از اینکه آغوشم خالی بود. مادری که باید صدای نفس‌های نوزادش را کنار گوشش می‌شنید، اما فقط سکوت بود و اشک.

هر بار که چشم‌هایم را می‌بستم، تصویرش جلوی چشمم بود. کوچک، تنها، با آن دستگاه‌ها و سیم‌ها. قلبم جا مانده بود کنار همان تخت کوچک. من به خانه آمده بودم، اما روحم هنوز در بیمارستان بود.

بعد زردی‌اش… بعد نگرانی‌ها… بعد ترس از هر عدد، هر آزمایش، هر حرف پزشک. حتی شیرم که آمد، با خودش درد آورد. سینه‌هایی پر از شیر، اما کودکی که نمی‌توانست یا نمی‌گرفت. حس ناتوانی، حس شکست، حس مادری که فقط می‌خواست آرامش فرزندش باشد.

به پاهای کوچکش نگاه می‌کردم و هزار فکر از ذهنم می‌گذشت. هر چیز کوچکی، برایم یک نگرانی بزرگ بود. منی که همیشه قوی بودم، این هفته شکستم. بارها شکستم. بارها گریه کردم. در سکوت. در تاریکی.

اما با تمام این دردها، یک چیز در قلبم زنده ماند: عشق.
عشق به فرزندم.
عشقی که حتی در میان اشک‌ها، حتی در میان ترس‌ها، حتی در میان خستگی‌ها، هنوز نفس می‌کشد.

این هفته مرا خسته کرد… اما مرا مادر کرد.💙🥹
مامان avin💝 مامان avin💝 ۷ ماهگی
روزهای آخر بارداری…
روزهایی که زمان آرام‌تر از همیشه می‌گذرد،
اما دلِ مادر تندتر از هر لحظه‌ای می‌تپد.
هر صبح که بیدار می‌شوم، دستم را روی شکمم می‌گذارم و با تو حرف می‌زنم؛
با دختری که هنوز نیامده، اما تمام زندگی‌ام را پر کرده است.
خانه بوی انتظار گرفته…
لباس‌های کوچکت مرتب در کشو چیده شده‌اند،
و هر گوشه خانه انگار چشم‌به‌راه نفس‌های لطیف توست.
گاهی خسته می‌شوم،
سنگینی این روزهای آخر آسان نیست؛
کمردرد، بی‌خوابی، نفس‌های کوتاه…
اما میان همه این سختی‌ها،
یک شوق عمیق جریان دارد:
اینکه خیلی زود، صورتت را می‌بینم.
دخترم،
در این روزهای آخر،
بیشتر از همیشه به آینده فکر می‌کنم؛
به اولین گریه‌ات،
به اولین باری که در آغوشم آرام می‌گیری،
به اولین لبخندت که دنیایم را زیر و رو خواهد کرد.
انتظار تو،
شیرین‌ترین بی‌صبری زندگی من است.
هر لگدی که می‌زنی،
هر حرکت کوچکت،
برایم پیامی است که می‌گویی:
«مامان، من اینجا هستم.»
روزهای آخر بارداری شاید طولانی باشند،
اما پایانشان آغاز بزرگ‌ترین عشق دنیاست.
من آماده‌ام دخترم…
با تمام خستگی‌ها، با تمام اشتیاق‌ها،
منتظرم تا تو را در آغوش بگیرم
و جهانم را با حضورت کامل کنی. 💗