تجربه زایمان من :ساعت سه شب بود؛ ساعتم را گذاشته بودم که بیدار شوم، دوش بگیرم و برای رفتن به بیمارستان آماده شوم. من و همسرم حدود ساعت دوازده شب خوابیدیم، اما مگر می‌شد خوابید؟ آن‌قدر استرس، ذوق، هیجان و احساسات مختلف داشتم که انگار مغزم اصلاً نمی‌توانست آرام بگیرد. تمام شب بیدار بودم و شاید فقط یک چرت خیلی کوتاه زده باشم.حتی قبل از اینکه ساعت زنگ بزند، خودم بیدار شدم. رفتم دوش گرفتم و در همان فاصله همسرم بیدار شد و آماده شد. وقتی از حمام بیرون آمدم، با هم چند عکس یادگاری گرفتیم؛ آخرین عکس‌های دونفره‌مان از دوران بارداری، قبل از اینکه زندگی‌مان برای همیشه تغییر کند و سه‌نفره شویم.همسرم من را از زیر قرآن رد کرد و بعد با هم راه افتادیم تا به سراغ مامان و خواهرم برویم و همه با هم راهی بیمارستان شویم. قرار بود ساعت شش صبح آنجا باشیم.
وقتی به بیمارستان رسیدیم، همسرم کارهای پذیرش را انجام داد و من وارد بخش زنان شدم. لباس مخصوص را تنم کردند، آماده‌ام کردند و از من آزمایش خون گرفتند. حدود یک ساعتی در اتاق منتظر ماندم و بالاخره حدود ساعت هشت و نیم صدایم کردند و گفتند باید به سمت اتاق عمل بروم.وارد قسمت اتاق عمل که شدم، متخصص بیهوشی چند سؤال از من پرسید. بعد روی تخت دراز کشیدم. سرم را وصل کردند و چند دستگاه هم به من وصل شد. بعد نوبت سوند بود.

تصویر
۲ پاسخ

ن پر پوکودزطس

خوش به حالتون چقدر سزارین عالی و راحتتره🥲
اگه عقل الانو داشتم برای بچه اولم سزارین میشدم چون مشکل مالی هم ندارم ، اما برای بچه دوم دیگه نمی ارزه برم سزارین

سوال های مرتبط

مامان گل خوشبو ریحانه مامان گل خوشبو ریحانه ۱۳ ماهگی
سزارین سوم
پارت دوم
تقریبا ساعت ۵ وارد بیمارستان شدیم پذیرش به مامانم گفت شما داخل اورژانس منتظر بمونید و به من و همسرم اجازه دادند که با مدارک وارد بلوک زایمان بشیم . توی بلوک زایمان همسرم رو پشت در اتاق انتظار نگه داشتند و من به همراه مدارکم وارد اونجا شدم . پرستار شیفت برام لباس اتاق عمل رو آورد و لباس و کفش خودم رو تحویل همسر داد . آخرین سونو و آخرین آزمایش و سونو و آزمایش ان تی رو ازم گرفت و بررسی کرد نوار قلب جنین رو گرفت و یکسری سئوال در مورد وضعیت سلامت و دوران بارداری و حساسیت و ....ازم پرسید و بعد آنژیوکت رو به دستم وصل کرد و سرم رو به دستم وصل کرد و داروهای لازم برای قبل عمل رو داخل سرم تزریق کرد .حدود ساعت ۷ آماده بودم برای انتقال به اتاق عمل . که توی مسیر همسرم رو صدا کردند تا با همدیگه رو قبل از اتاق عمل ببینیم و همسر جان با اون خنده ی مهربون و دستای همیشه گرمش با چشمایی که نگرانی داخلش موج میزد ولی سعی می‌کرد به من حس خوب منتقل کنه با بوسه ی گرمش منو راهی اتاق عمل کرد
مامان آلوچه خانم💗 مامان آلوچه خانم💗 ۱ ماهگی
مامان مهدیار✨️ مامان مهدیار✨️ ۳ ماهگی
بعد تشکیل پرونده مدارک موردنیاز رو تحویلم دادن و گفتن همراهت بره پذیرش تا کارای نهایی انجام بشه
از اینجا به بعد که ساعت تقریبا ۶ صبح بود بهم گان اتاق عمل دادن تا بپوشم ( شلوار هم داشت ) ، کیسه دادن برای لباسای خودم که تنم بود ( نزاشتن خودم ساک یا چیزی ببرم ) و یک جفت دمپایی
برای من آزمایش ادار نوشته بودن و آزمایش هم دادم
Nst گرفتن ازم
آنژیوکت وصل کردن
سرم زدم برام
دیگه من تا ساعت ۸:۳۰ که تایم عملم بود بیکار بودم و روی تخت دراز کشیده بودم ، قرآنم همراهم بود و توی اون چندساعت قرآن فقط میخوندم

خلاصه خوردم به تغییر شیفت و برخلاف شیفت قبل پرسنل عالی بودن ، اخلاق و رفتار و رسیدگی کاملا در حد انتظار خودم بود و یجورایی خیالم راحت شد
سرپرستار بلوک سزارین هم اومد پیشمون ، خوش آمدگویی کرد و ی آمار کلی که چه نوع اتاقی میخوایید
توی اتاق ۴نفر بودیم که به نوبت میومدن دنبالشون میرفتن اتاق عمل از ساعت ۷:۳۰ هم شروع شد ، دونفر اول که اومدن ببرند گفتن آماده بشید برای سوند گذاشتن و ترسم شروع شد
توقع داشتم توی اتاق عمل باشه و خودشون هم که کفتن ، پرستارا گفتن نه همینجا میزاریم
تا به من برسه یعنی ساعت ۸:۱۵ شیفت عوض شد🫡
اومدن سوند بزارن که من گفتم میشه توی اتاق عمل بزارید من با دکترم هماهنگ کردم ، و قبول کردند
ی خانم مهربون به همراه مسئول بخش منو بردن تا اتاق عمل
مامان کارن🥰 مامان کارن🥰 ۱ ماهگی
تجربه زایمان سزارین

من چهارشنبه از دکترم نوبت داشتم. ساعت ۷ صبح رفتیم بیمارستان مهرگان. من رو به بخش پذیرش زایشگاه فرستادن. دستور پزشک رو تحویل دادم و یه نامه بهم دادن. نامه رو به همسرم دادم تا ببره پذیرش پایین و برای تشکیل پرونده اقدام کنه.

خودم توی زایشگاه منتظر موندم. حدود نیم ساعت بعد، شروع کردن به تشکیل پرونده و انجام کارهای اولیه؛ آزمایش خون و ادرار گرفتن و تست NST انجام دادن.

گفتن به همسرم زنگ بزنم تا پک زایمان، پک نوزاد و کاور النگو رو بخره و بیاره. خریدن این پک‌ها هم یه جورایی اجباری بود.

داخل پک زایمان، لباس مخصوص بعد از عمل و دمپایی بود.
داخل پک نوزاد هم یه دست لباس دکمه‌دار، تب‌سنج و یه لیوان قرار داشت.

توی پذیرش لباس مخصوص بیمارستان رو تنم کردن، یه سری سؤال ازم پرسیدن و بعد از اینکه آماده شدم، یه سرم وصل کردن و گفتن برم روی تخت و منتظر بمونم.

به دستور پزشکم برام سوند هم گذاشته بودن، ولی تا جایی که دیدم خیلی از خانم‌ها سوند نداشتن، چون پزشکشون براشون تجویز نکرده بود. موقع وصل کردن سوند فقط یه مقدار سوزش داشتم و خیلی اذیت‌کننده نبود.
مامان آراد 👼💙 مامان آراد 👼💙 روزهای ابتدایی تولد
پارت 3
به من گفته بودند باید بتوانم پاهایم را حرکت بدهم و زانویم را خم کنم تا بتوانم از ریکاوری خارج شوم. با وجود تمام مسکن‌های قوی و داروهایی که گرفته بودم، کاملاً هوشیار بودم و مدام تلاش می‌کردم پاهایم را تکان بدهم.
فقط به این فکر می‌کردم که زودتر بتوانم بروم و پسرم را ببینم.بالاخره با هر سختی‌ای که بود، توانستم پایم را خم کنم. بعد باید خودم را از یک تخت به تخت دیگر منتقل می‌کردم و این قسمت واقعاً سخت بود.بعد من را به بخش زنان بردند.
و تازه آنجا بود که دردهای اصلی شروع شد.
با کمک شیاف و مسکن سعی می‌کردند دردهایم را کنترل کنند و من هم تلاش می‌کردم تحملش کنم. همزمان باید به آراد شیر می‌دادم و حواسم به او می‌بود. از یک طرف درد داشتم و بدنم خسته و بی‌رمق بود و از طرف دیگر، یک موجود کوچک تمام دنیایم شده بود که باید مراقبش می‌بودم.
وقتی وارد بخش زنان شدم، همسرم را دیدم.
برای اولین بار دیدم که گریه می‌کند.او هم تمام این مدت نگران من بود و منتظر بود ببینم چرا دیر کرده‌ام. حتی فکر کرده بود شاید مشکلی برایم پیش آمده باشد. اما همین که من و آراد را دید، تمام نگرانی‌اش برطرف شد.آن لحظه برای هر دوی ما، پایان یک ترس بزرگ و شروع یک زندگی کاملاً جدید بود.
ساعت‌های بعدی اما آسان نبود.درد داشتم، بخیه‌هایم درد می‌کرد و شکمم احساس می‌کردم می‌سوزد. با این حال، حدود دوازده ساعت بعد از عمل باید راه می‌رفتم و شاید سخت‌ترین قسمت همه‌ی ماجرا همین بود.با تمام دردی که داشتم، به خودم می‌گفتم:
باید راه بری. باید بلند شی.و بلند شدم.با سختی راه رفتم و آن مرحله را هم پشت سر گذاشتم.
مامان گل گلی مامان گل گلی ۱۰ ماهگی
سزارین
پارت یک

نه ماه نمی‌تونستم تصمیم بگیرم که طبیعی زایمان کنم یا سزارین
شرایط هر جفتش برام مهیا بود ، اما بلاخره پایان نه ماه فشارم بالا پایین شد و بچه هم تا هفته ۳۹ تو کانال زایمان نیفتاده بود و هیچ دردی نداشتم دکترم تصمیم گرفت که سزارین کنم و منم واقعا خوشحال شدم چون یه بار زایمان طبیعی با آمپول فشار انجام داده بودم و واقعا برام سخت گذشته بود

خلاصه ساعت چهار و نیم صبح حرکت کردیم و پنج رسیدیم بیمارستان رفتم و آزمایش ها و ... رو انجام دادند بعدش ساعت هفت و نیم وارد اتاق عمل شدم
نکته ای که میخام بهتون بگم برای من واقعااا سوند گذاشتن هیچ دردی نداشت هیچی انگار نه انگار که سوند گذاشتند
تو اتاق عمل همه کار خودشون رو به سرعت انجام دادند و من رو یه ذره هم کردند و آمپول بی حسی زدند برام عین تموم امپولا بود دردش درد وحشتناکی نداشت
به سرعت درازم کردند در عرض پنج ثانیه بی حس شدم و خودمم استرس گرفتم که دکترم فهمید و آرامش بخش بهم تزریق کردند
مامان آرن👶 مامان آرن👶 ۱۳ ماهگی
سلام دوستای قشنگم
من اومدم از تجربه عمل سزارینم و تجربه بیمارستان بگم بهتون امیدوارم به دردتون بخوره ❤
اول اینکه ۳۸هفته و صفر روز بچم به دنیا اومد با وزن ۲۹۰۰
الکی خودتونو خسته وزن گیری نکنید همش ژنتیک هست من بهترین تغذیه رو داشتم باز با این حال وزنش بیشتر نشد .
😅مامانای عزیز من اصلا شب قبل عمل نخوابیدم تو راه بیمارستان به همسرم میگفتم من تو اتاق عمل میخوابم انقد که بیخواب بودم خانوادمم به مسخره کردن من میگفتن حتما با استرس اتاق عمل میخوابی به همین خیال باش😑رفتیم پذیرش شدیم تو لابی منتظر موندیم و اومدن دنبالمون با همسرم تا جلو در بلوک زایمان بودیم بعدش من رفتم داخل و همسرم پشت در بود کل لباس در اوردن لباس اتاق عمل دادن و یه سری سوالات پرسیدن و سرویس رفتم و رفتم رو یه تخت دراز کشیدن فشارم و گرفتن و از بچه ان اس تی گرفتن و همه چی خوب بود قرار بود من اولین نفر اتاق عمل دکترم باشم و ده دقیقه دیقه برم اتاق عمل اما به دکترم بیمار اورژانسی افتاد و یه ساعت بعد بردنم اتاق عمل،قبل اتاق تو اون یه ساعت😅من خوابیدم تو بخش یه عالم مریض دیگه ام بود که وقتی پاشدم فقط یه نفر بود و پرستار گفت تو توابتو اوردی و چه ریلکس خوابیدی😑😑بعد از خوابی که کردم یواش یواش باید اماده رفتن میشدم و قبل عمل یه قسمت خیلی بدی بود به اسم سوند ،فک نمیکردم انقد درد داشته باشه یه درد خیلی بد و با سوزش شدید کاش میشد این سوندو تو بی حسی زد 😓😓
بعد سوند سوار ویلچر کردن و بردن تو بخش اتاق عملا روی تخت و منتظر اماده شدن اتاق عملم بودم که برم برا عمل و دکترمو دیدم و و یه سری پرستار سوال میپرسیدن
مامان آراد 👼💙 مامان آراد 👼💙 روزهای ابتدایی تولد
پارت 2
خانمی که سوند را وصل می‌کرد گفت: «می‌تونم وقتی بی‌حسی انجام شد سوند رو برات وصل کنم، ولی چون باید پات رو تکون بدی ممکنه کمرت درد بگیره. اگر می‌تونی دردش رو تحمل کنی، بهتره همین الان انجامش بدیم.»من هم گفتم: «باشه.»سوند را وصل کرد. درد داشت، اما تحملش کردم. بعد نشستم، کمرم را خم کردم و سوزن بی‌حسی را در کمرم زدند. کم‌کم پاهایم بی‌حس شد.پرده‌ای جلوی چشمم انداختند و جراحی شروع شد.با اینکه سرم و داروهای مختلفی دریافت کرده بودم و کمی هم حالت تهوع داشتم و حتی برایم داروی مخدر تزریق کرده بودند، اما کاملاً هوشیار بودم. همه‌چیز را می‌شنیدم. صدای پزشکان و پرستارها را می‌شنیدم و می‌دانستم که بالاخره لحظه‌ای که ماه‌ها منتظرش بودم، رسیده است.و بعد...صدای گریه‌ی پسرم را شنیدم.همان یک صدا برای من کافی بود.
اول آراد را به من نشان ندادند. گفتند باید او را آماده و تمیز کنند و بعد بیاورند. چند دقیقه‌ای گذشت و بالاخره آوردندش.وقتی برای اولین بار چهره‌ی پسرم را دیدم، تمام وجودم پر از احساس شد. فقط اشک می‌ریختم و گریه می‌کردم.آن لحظه هیچ‌وقت از ذهنم پاک نمی‌شود.
چهره‌ی پسرم برای اولین بار جلوی چشمم بود؛ پسری که ماه‌ها در شکمم زندگی کرده بود و حالا واقعاً روبه‌رویم بود. هنوز هم هر وقت به آن لحظه فکر می‌کنم، انگار دوباره همان صحنه را می‌بینم.عمل که تمام شد، من را روی تخت دیگری منتقل کردند و به ریکاوری بردند.آنجا خیلی سردم بود. به‌شدت می‌لرزیدم. از پرستار خواستم چیزی برای گرم شدن بیاورد. برایم وسیله‌ی گرمایشی و پتو آوردند و آن را داخل پتو گذاشتند تا کم‌کم گرم شوم.
اما حتی در آن شرایط هم تمام فکر و ذکرم فقط یک چیز بود:می‌خواستم پسرم را ببینم.