این هفته، سخت‌ترین هفته‌ی زندگی من بود.
هفته‌ای که با هزار امید شروع شد، اما با هزار اشک ادامه پیدا کرد. استرس زایمان، ترس از درد، ترس از ناشناخته‌ها… و بعد، وقتی همه چیز تمام شد، تازه شروع دلتنگی بود.

شب‌ها تا صبح بیدار می‌ماندم. نه از درد بخیه‌ها، نه از خستگی تن… از درد دل. از اینکه بچه‌ام کنارم نبود. از اینکه آغوشم خالی بود. مادری که باید صدای نفس‌های نوزادش را کنار گوشش می‌شنید، اما فقط سکوت بود و اشک.

هر بار که چشم‌هایم را می‌بستم، تصویرش جلوی چشمم بود. کوچک، تنها، با آن دستگاه‌ها و سیم‌ها. قلبم جا مانده بود کنار همان تخت کوچک. من به خانه آمده بودم، اما روحم هنوز در بیمارستان بود.

بعد زردی‌اش… بعد نگرانی‌ها… بعد ترس از هر عدد، هر آزمایش، هر حرف پزشک. حتی شیرم که آمد، با خودش درد آورد. سینه‌هایی پر از شیر، اما کودکی که نمی‌توانست یا نمی‌گرفت. حس ناتوانی، حس شکست، حس مادری که فقط می‌خواست آرامش فرزندش باشد.

به پاهای کوچکش نگاه می‌کردم و هزار فکر از ذهنم می‌گذشت. هر چیز کوچکی، برایم یک نگرانی بزرگ بود. منی که همیشه قوی بودم، این هفته شکستم. بارها شکستم. بارها گریه کردم. در سکوت. در تاریکی.

اما با تمام این دردها، یک چیز در قلبم زنده ماند: عشق.
عشق به فرزندم.
عشقی که حتی در میان اشک‌ها، حتی در میان ترس‌ها، حتی در میان خستگی‌ها، هنوز نفس می‌کشد.

این هفته مرا خسته کرد… اما مرا مادر کرد.💙🥹

تصویر
۲۰ پاسخ

سلام عزیزم خوبی؟بچت خوبه؟

عزیزم کوچولو شما کلاب فوته؟

عزیزم کوچولو شما کلاب فوت دارن؟

سلام‌عزیزم خوبی؟حالت بهترشد؟بچت زردیش خداروشکر خوب شد؟

عزیزم قدم نو رسیده مبارک گلم همه اینا تموم میشه و باهم خوش میگذرونین نینی کلاب بود؟

بازم خداروشکر ک الان پیشته میبینیش بوش می‌کنی میبوسیش. ایکاش منم تو بغلم داشتمش بااین سختیا

الهی عزیزدلم. بخاطر زردیه؟

ای جانم حالتون رو کامل میفهمم پسر من ده روز بیمارستان بود هیچ وقت اون روزایی لعنتی یادم نمیره شماهم نگران نباش ایشالا ب سلامت میاد بغلت مامان

انشالاه حالش خوب میشه زودی بغلش کنی شیر بدی همه این دردا یادت بره

چقد مادر بودن سخته
دیگه دارم میمیرم از نگرانی
از اینکه شیر ندارم
خانما توروخدا دعا کنید منم شیرم بیاد

عزیزدلم نگران نباش بیخود نیس میگن تو شکمت راحته حالا‌ما از بارداری خسته شدیم
ولی روزای خوبمون 🥹🥺😁

درکت میکنم😔

خدا بزرگه نگران نباش...مامان شدنت هم مبارکه❤️

عزیزم به سلامتی
قدمش مبارک باشه گلم

بی دلیل نیست که بهشت زیر پای مادران است
خدا قوت

سلام آن شاء الله خداوند شفای عاجل عنایت کند

دلم میخواد نینیمو ببینم منم🥺

من دوبار رفت زیر دستگاه هر بارم چهار پنج روز
واقعا زردی نوزاد خیلییی سخته

ای ننهههه🥺😍
در امان خدا باشه همیشه😍
غصه نخور عزیزم میگذره این روزا هم

الهی عزیزم 🥺🥺🥺انشاالله بسلامتی بغلش و این روز ها زود بگذره

چی شده بچت؟؟؟

سوال های مرتبط

دوقلوها آسمانی دوقلوها آسمانی قصد بارداری
امشب دوباره با دو نفر حرف می‌زنم که هیچ‌کس صدایشان را نمی‌شنود؛
با شما...
با نفس و نیکانِ عزیزم.

نمی‌دانید بعد از رفتنتان، چه بر سر مادرتان آمد...
از همان روزی که چشم‌هایم اشک را یاد گرفتند، دیگر هیچ روزی بدون دلتنگی نگذشت.

من هنوز هم مادرِ شما هستم...
مادری که آغوشش خالی مانده، اما قلبش هنوز برای دو فرزندش می‌تپد.

گاهی نیمه‌های شب از خواب می‌پرم...
برای چند ثانیه فراموش می‌کنم که رفته‌اید.
دستم را روی شکمم می‌گذارم...
انگار منتظرم دوباره تکانی بخورید...
اما سکوت، تنها جوابی است که می‌شنوم.

چه کسی می‌فهمد درد مادری را که لباس نوزادی نخرید تا چشم نخورد...
اما حالا حتی کودکی ندارد که برایش لباس بخرد؟

چه کسی می‌فهمد هر بار که صدای گریه یک نوزاد را می‌شنوم، قلبم هزار تکه می‌شود؟
چه کسی می‌فهمد من هر روز، هزار بار با نبودن شما می‌میرم و باز هم زنده می‌مانم؟

نفس جانم...
نیکان جانم...

اگر از آسمان مرا می‌بینید، ببخشید که نتوانستم شما را بیشتر در آغوش دنیا نگه دارم.
بدانید مادرتان تا آخرین نفس، عاشق شما می‌ماند.

می‌گویند آدم به همه‌چیز عادت می‌کند...
اما من به نبودن شما عادت نکردم...
فقط یاد گرفتم هر روز، لبخندم را روی صورتم نقاشی کنم و شب‌ها، بی‌صدا کنار خاطره‌هایتان گریه کنم.

شما از این دنیا رفتید...
اما تمام دنیای من را هم با خودتان بردید.

اگر روزی قلبم از تپیدن ایستاد،
بدانید خسته نبود...
فقط سال‌ها بود که برای رسیدن به آغوش شما می‌تپید...
و حالا می‌خواست دوباره دو فرشته‌ی کوچک خودش را در آغوش بگیرد...
برای همیشه...
دوقلوها آسمانی دوقلوها آسمانی قصد بارداری
ولی این قاب ما باید عکس می‌گرفتیم 🖤🖤...
فرشته‌های کوچکم...

شما حتی فرصت نکردید چشم‌هایتان را به دنیا عادت بدهید، اما تمام دنیای من با رفتنتان تاریک شد.

گهواره‌ای که برایتان در خیال می‌ساختم، حالا فقط در خواب‌هایم تکان می‌خورد.
لباس‌های کوچکی که قرار بود تن شما باشد، هنوز بوی انتظار می‌دهند...
انتظاری که هیچ‌وقت به آغوش نرسید.

دختر نازم...
پسر عزیزم...
شما اولین تپش‌های عاشقانه‌ی قلب من بودید؛
اما آخرین اشک‌های بی‌پایانم هم شدید.

می‌گویند زمان زخم‌ها را خوب می‌کند...
اما کسی نگفت با جای خالی دو نوزاد،
چه باید کرد؟
با دو صدایی که هیچ‌وقت «مامان» نگفتند،
اما تا آخر عمر، نامشان در قلبم فریاد می‌زند.

هر شب قبل از خواب،
به آسمان نگاه می‌کنم و با خودم می‌گویم:
امشب هم مواظب هم باشید...
خواهر و برادری که روی زمین حتی فرصت دست در دست هم بودن را نداشتند،
اما در آسمان، همیشه کنار هم‌اند.

من هنوز مادر شمایم...
مادر دو فرشته‌ای که به جای قد کشیدن در این دنیا،
در آسمان بال درآوردند.

دلتنگی شما پایان ندارد...
فقط هر روز، آرام‌تر اشک می‌ریزم؛
اما قلبم هنوز همان روزی مانده که شما را از من گرفتند...
همان روزی که بخشی از وجودم برای همیشه به آسمان رفت...
دوقلوها آسمانی دوقلوها آسمانی قصد بارداری
بعضی غم‌ها را نمی‌شود تعریف کرد...
فقط باید مادر باشی تا بفهمی هر تپش قلب، چطور اسم دو فرشته را صدا می‌زند که دیگر در آغوشش نیستند.

نفسِ من...
نیکانِ من...

شما فقط بچه‌های من نبودید؛ تمام رؤیاهای ناتمام من بودید. من با شما آینده را دیده بودم؛ صدای خنده‌هایتان را شنیده بودم، اسم‌هایتان را هزار بار با عشق صدا زده بودم، برای روزهای آمدنتان هزار آرزو بافته بودم...

اما سرنوشت، قبل از اینکه حتی فرصت کنم گونه‌های کوچکتان را ببوسم، شما را از من گرفت.

از آن روز، زندگی برای من به دو قسمت تقسیم شد:
قبل از رفتن شما...
و بعد از رفتن شما...

دیگر هیچ طلوعی مثل قبل نیست، هیچ شبی آرام تمام نمی‌شود. هر جا نوزادی می‌بینم، قلبم آرام و بی‌صدا می‌شکند. لبخند می‌زنم تا کسی اشک‌هایم را نبیند، اما درونم هر روز عزادار شماست.

کاش فقط برای یک دقیقه، زمان برمی‌گشت...
فقط یک دقیقه...
تا شما را محکم در آغوش بگیرم، بگویم چقدر دوستتان دارم، و بعد اگر دنیا می‌خواست، دوباره شما را از من بگیرد.

اما حالا سهم من از مادری، دو اسم حک شده روی قلبم است...
دو جای خالی که هیچ‌کس و هیچ‌چیز پرشان نمی‌کند...
و دو فرشته که هر شب با اشک، برایشان لالایی می‌خوانم.

اگر روزی اشک‌های مادرتان باران شد، تعجب نکنید...
این باران، دلتنگیِ مادری است که هنوز هم با تمام وجود، عاشق نفس و نیکانش است؛
عاشق دو فرشته‌ای که از آغوشش رفتند، اما هرگز از قلبش نرفتند....
مامان کوروش مامان کوروش ۳ ماهگی
«۱۵ روز پیش، ساعت [۲۰:۲۰]، دنیای من برای همیشه تغییر کرد.
۱۵ روز است که تو آمدی و با هر نفس کوچک، معنای زندگی را برای من بازتعریف کردی. شاید هنوز ندانی که چقدر با آمدنت، تمام تاریکی‌های قلبم را روشن کردی، یا شاید هنوز متوجه نبض آرام دست‌های کوچکت که مرا به زندگی وصل می‌کند، نشده باشی؛ اما بدان که از لحظه‌ای که اولین صدای گریه‌ات را شنیدم، من هم متولد شدم.

این ۱۵ روز، میان شب‌زنده‌داری‌ها، نگاه‌های خیره به چشم‌های بی‌گناهت و بوی تن پاکت، گذشت؛ روزهایی که شاید از نظر دیگران ساده به نظر برسند، اما برای من، هر ثانیه از آن‌ها، یک معجزه بود. یاد گرفتم که عشق، در کوچک‌ترین حرکات تو نهفته است؛ در کشیدن انگشت‌های ظریفت روی پوستم و در آرام شدنت وقتی من را در آغوش می‌گیری.

عزیزم، ای تکه پاره تن من، من در این ۱۵ روز یاد گرفتم چطور با تمام وجودت دوستت داشته باشم. قول می‌دهم در کنار تو باشم، تا زمانی که بزرگ شوی و خودت دنیایت را بسازی. قول می‌دهم پناهگاهت باشم، درست مثل همان امنیتی که تو با حضور کوچکت به زندگی من بخشیدی.

۱۵ روز از آمدنت گذشت، اما انگار تمام عمر منتظر تو بودم. پناه بردار از روزهایی که شاید سختی داشته باشیم، اما بدان که همیشه در کنار تو، با تمام وجود، ایستاده‌ام.

دوستت دارم، فرشته کوچولوی من
دوقلوها آسمانی دوقلوها آسمانی قصد بارداری
بعد از رفتنتان، فقط قلبم نشکست…
تنم هم یادگار روزهای سختی شد که برای آمدنتان جنگیدم.

آن روز که با درد سزارین شما را به دنیا آوردم، فکر می‌کردم سخت‌ترین درد همین است… اما نمی‌دانستم دردِ نبودنتان هزار برابر بیشتر است.

هنوز سوزش بخیه‌ها، درد داخل شکمم و خستگی تنم را حس می‌کنم… هنوز گاهی آرام راه می‌روم و دستم را روی جای زخمی می‌گذارم که یادآور روزی است که مادر شدم.

اما هیچ‌کس نمی‌بیند پشت این زخم، چه قلب شکسته‌ای پنهان شده…
هیچ‌کس نمی‌بیند مادری را که با هر درد بدنش، یاد دو فرشته کوچکش می‌افتد.

نفس و نیکانم…
من شما را با تمام وجودم حس کردم، با جانم دوستتان داشتم، برای بودنتان جنگیدم…
حالا مانده‌ام با یک آغوش خالی، یک اتاق ساکت و دلی که هر روز شما را صدا می‌زند.

زخم شکمم شاید خوب شود، اما جای خالی شما تا همیشه در قلبم می‌ماند… ۸۶ روز ندارم تون فرشته هام..
ولییی نباید اینجور میشد نداشته باشم تون اخه من مامان شده بودم کلی رویا داشتم و...
مامان avin💝 مامان avin💝 ۵ ماهگی
روزهای آخر بارداری…
روزهایی که زمان آرام‌تر از همیشه می‌گذرد،
اما دلِ مادر تندتر از هر لحظه‌ای می‌تپد.
هر صبح که بیدار می‌شوم، دستم را روی شکمم می‌گذارم و با تو حرف می‌زنم؛
با دختری که هنوز نیامده، اما تمام زندگی‌ام را پر کرده است.
خانه بوی انتظار گرفته…
لباس‌های کوچکت مرتب در کشو چیده شده‌اند،
و هر گوشه خانه انگار چشم‌به‌راه نفس‌های لطیف توست.
گاهی خسته می‌شوم،
سنگینی این روزهای آخر آسان نیست؛
کمردرد، بی‌خوابی، نفس‌های کوتاه…
اما میان همه این سختی‌ها،
یک شوق عمیق جریان دارد:
اینکه خیلی زود، صورتت را می‌بینم.
دخترم،
در این روزهای آخر،
بیشتر از همیشه به آینده فکر می‌کنم؛
به اولین گریه‌ات،
به اولین باری که در آغوشم آرام می‌گیری،
به اولین لبخندت که دنیایم را زیر و رو خواهد کرد.
انتظار تو،
شیرین‌ترین بی‌صبری زندگی من است.
هر لگدی که می‌زنی،
هر حرکت کوچکت،
برایم پیامی است که می‌گویی:
«مامان، من اینجا هستم.»
روزهای آخر بارداری شاید طولانی باشند،
اما پایانشان آغاز بزرگ‌ترین عشق دنیاست.
من آماده‌ام دخترم…
با تمام خستگی‌ها، با تمام اشتیاق‌ها،
منتظرم تا تو را در آغوش بگیرم
و جهانم را با حضورت کامل کنی. 💗
مامان اسرا
یاسین مامان اسرا یاسین ۵ ماهگی
پایان سفر9ماهه ی من وپسریــــــم💙
پسر عزیزم، نفسِ دلِ مامان…
این روزها که تو هنوز در آغوش امن وجودم بودی، هر تکان کوچکت برایم یک دنیا امید بود و هر سکوتت، یک دنیا دلتنگی. هیچ‌کس نمی‌داند مادری که منتظر تولد فرزندش است، میان ترس و ایمان چگونه نفس می‌کشد… من هر شب با دست روی شکمم، با تو حرف می‌زدم، صدایت می‌کردم و از خدا می‌خواستم فقط تو سالم باشی.
روزهایی بود که اشک‌هایم بی‌صدا می‌ریخت، نه از ضعف… از شدت دوست داشتنی که هنوز چهره‌اش را ندیده بودم. از ترس اینکه مبادا کوچک‌ترین دردی سهم پاهای کوچکت شود. من با خدا معامله نکردم… فقط التماسش کردم. گفتم: «خدایا، این امانت توست… خودت نگهدارش باش.»
پسرم… تو شاید هیچ‌وقت ندانی که قبل از آمدنت، چقدر دعایت کردم. چقدر با هر ضربان قلبت، قلب من هم تندتر زد. چقدر با هر حرکتت، جان گرفتم. تو هنوز نیامده، اما به من صبر یاد دادی… ایمان یاد دادی… و معنای واقعی عشق را نشانم دادی.
اگر روزی این نوشته را خواندی، بدان که تو از همان لحظه‌های قبل از تولدت، قهرمان قلب من بودی. نه به خاطر بی‌نقص بودنت، بلکه به خاطر نوری که به زندگی‌ام آوردی.
من قول می‌دهم همیشه پناهت باشم.
قول می‌دهم دستت را رها نکنم، حتی وقتی بزرگ شدی.
و همیشه به تو یادآوری کنم که تو هدیه‌ای بودی که با دعا، اشک، امید و عشق به دنیا آمدی.
با تمام جانم دوستت دارم…
مامان 🤍
مامان پناه  🩷🐣✨️ مامان پناه 🩷🐣✨️ ۲ ماهگی
عشق مادرانه من،

یک ماه تا شنیدن اولین صدای نفس‌هایت باقی مانده. یک ماه تا در آغوش گرفتن اولین تجربه‌ی ناب زندگی. این روزها، دل من پر است از خاطراتی که هنوز نساخته‌ایم، از خنده‌هایی که هنوز نشنیده‌ام، و از عشقی که هر روز در من عمیق‌تر می‌شود.

هر حرکتی که در وجودم داری، لالاییِ شیرینی است برای گوش جانم. هر بار که شکمم را لمس می‌کنی، با عشق در هم می‌پیچیم و دنیایی کوچک از خوشبختی را با هم تجربه می‌کنیم. انگار همین دیروز بود که برای اولین بار وجودت را حس کردم، و حالا، با این فاصله‌ی کوتاه تا ملاقاتمان، تمام وجودم در انتظار توست.

از خدا خواسته‌ام که حضورت، برکت و نور را به زندگی‌مان بیاورد. بی‌صبرانه در انتظار آن لحظه‌ی مقدسی هستم که بتوانم صورتت را ببوسم، در چشمانت خیره شوم و به تو بگویم که چقدر دوستت دارم. تو، گنجینه‌ی پنهان من، بزودی معنای واقعی عشق را برایم کامل خواهی کرد.

تا آن روز، در امن‌ترین جای قلب من، در آرامش و عشق من، رشد کن و قوی شو. من آماده‌ام تا دنیا را با تو تجربه کنم، با تو بخندم، با تو گریه کنم و در کنار تو، به بهترینِ خودم تبدیل شوم.

با تمام وجود،
مادر تو :)
مامان حامی مامان حامی ۵ ماهگی
پسرم…
نُه ماه است که در جانم نفس می‌کشی و من هر روز، آرام‌تر و عمیق‌تر مادر شده‌ام.
از همان لحظه‌ای که فهمیدم هستی، دنیا برایم معنای تازه‌ای پیدا کرد.
انگار قلبم بزرگ‌تر شد تا جا برای تو باز کند؛
برای عشقی که هنوز ندیده بودمش، اما از همیشه واقعی‌تر بود.
این ماه‌ها با فکر تو گذشت.
با خیال صورتت، با حدس زدن صدایت،
با دست گذاشتن روی شکمم و حرف‌هایی که آهسته برایت گفتم.
نمی‌دانم صدایم را شنیده‌ای یا نه،
اما هر بار که تکان خوردی،
باور کردم میانِ این سکوتِ گرم، گفت‌وگوی کوچکی بین ما جریان دارد.
حامیِ من…
اسمَت را که صدا می‌کنم، دلم قرص‌تر می‌شود.
نمی‌دانم وقتی اولین بار نگاهم کنی چه حالی خواهم داشت،
فقط می‌دانم تمام این انتظارِ طولانی
برای همان لحظه است؛
لحظه‌ای که تو را در آغوش بگیرم و بفهمم
قلب آدم می‌تواند بیرون از بدنش بتپد و زنده بماند.
پسرم،
پیش از دیدنت دوستت داشته‌ام.
پیش از لمس دست‌هایت برایت دلواپس بوده‌ام.
و پیش از آنکه صدایم کنی «مامان»،
با تمام وجود مادر تو شده‌ام.
بیا آرام و سالم…
بیا و این نُه ماه انتظار را
به شیرین‌ترین آغوش زندگی‌ام تبدیل کن.
من تو را در جانم حمل کردم،
و تا همیشه در دلم حملت خواهم کرد.
با همه‌ی عشقِ دنیا،
مامانت 🤍
مامان تپلی مامان تپلی ۲ ماهگی
نامه‌ای برای دختر کوچولوی دلم، آلا
آلای من، دختر نازنینم…
نمی‌دانی چقدر قشنگ است حس بودنت، حتی وقتی هنوز ندیدمت. هر روز که می‌گذرد، تو بیشتر در دل و جانم ریشه می‌دوانی، و من بیشتر از همیشه عاشق‌تر می‌شوم؛ عاشقِ کسی که هنوز در آغوشش نگرفته‌ام اما قلبم با تپش‌های او یکی شده.
آلای من، هر تکان کوچکت در دلم، مثل نغمه‌ای است که به من می‌گوید «مامان، من اینجام». هر شب که دستم را روی شکمم می‌گذارم، با خودم خیال می‌کنم داری لبخند می‌زنی یا با مهربانیِ کوچک خودت با من حرف می‌زنی.
باورت نمی‌شود، اما گاهی فقط با فکر کردن به چشمان کوچکت، اشک شوق روی گونه‌ام می‌نشیند.
دخترم، تو برای من نشانه زندگی‌ای تازه‌ای. نشانه امید، نشانه فردایی روشن‌تر. از وقتی فهمیدم در وجودم هستی، دنیا رنگ دیگری گرفت. هر چیزی که قبلاً عادی بود، حالا با فکر تو بوی عشق می‌دهد.
آلا جانم، دلم می‌خواهد بدانی از همان لحظه اول، عاشقت بودم. قول می‌دهم هر کاری از دستم بربیاید بکنم تا در آرامش، شادی و مهر بزرگ شوی.
من و تو، از همین حالا با همیم… و هر بار که نفسی می‌کشم، انگار تو را در آغوش می‌گیرم.
منتظرم، عزیز دلم… منتظر آن لحظه‌ای که چشمانت را باز کنی و برای اولین بار در آغوش من بی‌قراری کنی.
آن روز، تمام جهانم می‌شود لبخند تو.
تا آن روز، در دلم آرام بخواب دخترکم، آلا…
با عشق بی‌پایان مادرت 💗

۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
۳۵ هفتگی
دوقلوها آسمانی دوقلوها آسمانی قصد بارداری
امشب باز کنار پنجره نشسته‌ام...

نه برای دیدن ماه،
برای پیدا کردن دو ستاره‌ای که دلم هنوز آن‌ها را «دخترم» و «پسرم» صدا می‌زند.

می‌دانید سخت‌ترین درد چیست؟

این‌که هیچ خاطره‌ای از صدای گریه‌تان ندارم...
هیچ عکسِ زنده‌ای از خنده‌هایتان ندارم...
هیچ شب بی‌خوابی از شیر دادنتان ندارم...

انگار تمام مادریِ من،
در چند مشت آرزوی نرسیده دفن شد.

من برایتان اسم انتخاب کرده بودم...
برای آینده‌تان رویا بافته بودم...
تصور کرده بودم روزی یکی از شما دست راست مرا می‌گیرد و دیگری دست چپم را...
اما حالا هر دو دستم خالی است.

بعضی وقت‌ها بی‌اختیار درِ اتاقی را باز می‌کنم که هیچ‌وقت اتاق شما نشد...
بعد یادم می‌آید که قرار نبود اسباب‌بازی‌هایتان روی زمین پخش شوند...
قرار نبود صدای خنده‌هایتان دیوارهای خانه را پر کند...

و همان لحظه، دلم دوباره می‌شکند...
درست مثل روز اول.

فرشته‌های کوچک من...

اگر خدا اجازه می‌داد فقط یک بار، فقط برای چند ثانیه، شما را در آغوش بگیرم...
بعد دوباره از من می‌گرفت...
باز هم راضی بودم.

چون بزرگ‌ترین حسرت زندگی من،
نداشتن شما نیست...

این است که هیچ‌وقت فرصت نکردم مادرتان بودن را زندگی کنم.

شما رفتید...
اما با رفتنتان، قلب مادرتان هم از تپش‌های شاد خالی شد.

از آن روز به بعد،
من لبخند می‌زنم...
حرف می‌زنم...
راه می‌روم...

اما حقیقت این است که
بخشی از من، همان روز همراه دو نوزاد کوچکش، برای همیشه از این دنیا رفت....