امشب دوباره با دو نفر حرف می‌زنم که هیچ‌کس صدایشان را نمی‌شنود؛
با شما...
با نفس و نیکانِ عزیزم.

نمی‌دانید بعد از رفتنتان، چه بر سر مادرتان آمد...
از همان روزی که چشم‌هایم اشک را یاد گرفتند، دیگر هیچ روزی بدون دلتنگی نگذشت.

من هنوز هم مادرِ شما هستم...
مادری که آغوشش خالی مانده، اما قلبش هنوز برای دو فرزندش می‌تپد.

گاهی نیمه‌های شب از خواب می‌پرم...
برای چند ثانیه فراموش می‌کنم که رفته‌اید.
دستم را روی شکمم می‌گذارم...
انگار منتظرم دوباره تکانی بخورید...
اما سکوت، تنها جوابی است که می‌شنوم.

چه کسی می‌فهمد درد مادری را که لباس نوزادی نخرید تا چشم نخورد...
اما حالا حتی کودکی ندارد که برایش لباس بخرد؟

چه کسی می‌فهمد هر بار که صدای گریه یک نوزاد را می‌شنوم، قلبم هزار تکه می‌شود؟
چه کسی می‌فهمد من هر روز، هزار بار با نبودن شما می‌میرم و باز هم زنده می‌مانم؟

نفس جانم...
نیکان جانم...

اگر از آسمان مرا می‌بینید، ببخشید که نتوانستم شما را بیشتر در آغوش دنیا نگه دارم.
بدانید مادرتان تا آخرین نفس، عاشق شما می‌ماند.

می‌گویند آدم به همه‌چیز عادت می‌کند...
اما من به نبودن شما عادت نکردم...
فقط یاد گرفتم هر روز، لبخندم را روی صورتم نقاشی کنم و شب‌ها، بی‌صدا کنار خاطره‌هایتان گریه کنم.

شما از این دنیا رفتید...
اما تمام دنیای من را هم با خودتان بردید.

اگر روزی قلبم از تپیدن ایستاد،
بدانید خسته نبود...
فقط سال‌ها بود که برای رسیدن به آغوش شما می‌تپید...
و حالا می‌خواست دوباره دو فرشته‌ی کوچک خودش را در آغوش بگیرد...
برای همیشه...

تصویر
۸ پاسخ

بمیرم برای دلت خدا بهت صبر بده 😭😭😭🖤🖤🖤

خدا به دلت صبر بده عزیزم 🥺

خدا صبرت بده

عزیزم انشاالله خدا بهت صبربده

عزیزم خدا صبرت بده . میشه بگی چرا از دستشون دادی

امیدوارم خدا به دلت صبر بده

الهی بگردم ،سخته عزیزم خدا صبر بده

خدا بهتون صبر بده🖤🌱

سوال های مرتبط

دوقلوها آسمانی دوقلوها آسمانی قصد بارداری
بعضی غم‌ها را نمی‌شود تعریف کرد...
فقط باید مادر باشی تا بفهمی هر تپش قلب، چطور اسم دو فرشته را صدا می‌زند که دیگر در آغوشش نیستند.

نفسِ من...
نیکانِ من...

شما فقط بچه‌های من نبودید؛ تمام رؤیاهای ناتمام من بودید. من با شما آینده را دیده بودم؛ صدای خنده‌هایتان را شنیده بودم، اسم‌هایتان را هزار بار با عشق صدا زده بودم، برای روزهای آمدنتان هزار آرزو بافته بودم...

اما سرنوشت، قبل از اینکه حتی فرصت کنم گونه‌های کوچکتان را ببوسم، شما را از من گرفت.

از آن روز، زندگی برای من به دو قسمت تقسیم شد:
قبل از رفتن شما...
و بعد از رفتن شما...

دیگر هیچ طلوعی مثل قبل نیست، هیچ شبی آرام تمام نمی‌شود. هر جا نوزادی می‌بینم، قلبم آرام و بی‌صدا می‌شکند. لبخند می‌زنم تا کسی اشک‌هایم را نبیند، اما درونم هر روز عزادار شماست.

کاش فقط برای یک دقیقه، زمان برمی‌گشت...
فقط یک دقیقه...
تا شما را محکم در آغوش بگیرم، بگویم چقدر دوستتان دارم، و بعد اگر دنیا می‌خواست، دوباره شما را از من بگیرد.

اما حالا سهم من از مادری، دو اسم حک شده روی قلبم است...
دو جای خالی که هیچ‌کس و هیچ‌چیز پرشان نمی‌کند...
و دو فرشته که هر شب با اشک، برایشان لالایی می‌خوانم.

اگر روزی اشک‌های مادرتان باران شد، تعجب نکنید...
این باران، دلتنگیِ مادری است که هنوز هم با تمام وجود، عاشق نفس و نیکانش است؛
عاشق دو فرشته‌ای که از آغوشش رفتند، اما هرگز از قلبش نرفتند....
دوقلوها آسمانی دوقلوها آسمانی قصد بارداری
۸۰ روز...

امروز ۸۰ روز است که نفس می‌کشم، اما انگار ۸۰ سال گذشته است...

۸۰ روز است که هر شب با عکس‌ها و خیال شما می‌خوابم و هر صبح با حقیقت تلخ نبودنتان بیدار می‌شوم.

نفس جانم... نیکان عزیزم...
قرار بود شما را در آغوش بگیرم، برایتان لالایی بخوانم، لباس‌های کوچکتان را بپوشانم و بوی تنتان را تا آخر عمر حفظ کنم... اما قسمت من، بوسیدن جای خالی شما شد.

هیچ مادری نباید به جای شمردن روزهای بزرگ شدن بچه‌هایش، روزهای نبودنشان را بشمارد...

می‌گویند زمان همه‌چیز را درمان می‌کند؛ اما کسی نمی‌داند داغ فرزند، با زمان درمان نمی‌شود، فقط مادر یاد می‌گیرد با قلب شکسته زندگی کند.

دلم برایتان تنگ شده... آن‌قدر تنگ که گاهی نفس کشیدن هم درد دارد. هنوز هم ناخودآگاه دستم روی شکمم می‌رود، انگار منتظرم دوباره تکان بخورید... بعد یادم می‌آید که شما دیگر در آغوش خدا هستید و من، روی زمین، هر روز دلتنگ‌تر از دیروز می‌شوم.

فرشته‌های آسمانی من...
اگر صدای مادرتان را می‌شنوید، بدانید هیچ روزی نبوده که نامتان را زمزمه نکنم، هیچ شبی نبوده که برایتان اشک نریزم و هیچ لحظه‌ای نبوده که آرزوی دوباره دیدنتان را نداشته باشم.

امروز ۸۰ روز از پروازتان گذشت... اما برای قلب یک مادر، انگار همین دیروز بود که شما را از او گرفتند.
نفس و نیکان... تا آخرین نفس، دلتنگتان می‌مانم. دوستتان دارم؛ بیشتر از تمام واژه‌های دنیا... 🕊️💔
دوقلوها آسمانی دوقلوها آسمانی قصد بارداری
ولی این قاب ما باید عکس می‌گرفتیم 🖤🖤...
فرشته‌های کوچکم...

شما حتی فرصت نکردید چشم‌هایتان را به دنیا عادت بدهید، اما تمام دنیای من با رفتنتان تاریک شد.

گهواره‌ای که برایتان در خیال می‌ساختم، حالا فقط در خواب‌هایم تکان می‌خورد.
لباس‌های کوچکی که قرار بود تن شما باشد، هنوز بوی انتظار می‌دهند...
انتظاری که هیچ‌وقت به آغوش نرسید.

دختر نازم...
پسر عزیزم...
شما اولین تپش‌های عاشقانه‌ی قلب من بودید؛
اما آخرین اشک‌های بی‌پایانم هم شدید.

می‌گویند زمان زخم‌ها را خوب می‌کند...
اما کسی نگفت با جای خالی دو نوزاد،
چه باید کرد؟
با دو صدایی که هیچ‌وقت «مامان» نگفتند،
اما تا آخر عمر، نامشان در قلبم فریاد می‌زند.

هر شب قبل از خواب،
به آسمان نگاه می‌کنم و با خودم می‌گویم:
امشب هم مواظب هم باشید...
خواهر و برادری که روی زمین حتی فرصت دست در دست هم بودن را نداشتند،
اما در آسمان، همیشه کنار هم‌اند.

من هنوز مادر شمایم...
مادر دو فرشته‌ای که به جای قد کشیدن در این دنیا،
در آسمان بال درآوردند.

دلتنگی شما پایان ندارد...
فقط هر روز، آرام‌تر اشک می‌ریزم؛
اما قلبم هنوز همان روزی مانده که شما را از من گرفتند...
همان روزی که بخشی از وجودم برای همیشه به آسمان رفت...
دوقلوها آسمانی دوقلوها آسمانی قصد بارداری
بعد از رفتنتان، فقط قلبم نشکست…
تنم هم یادگار روزهای سختی شد که برای آمدنتان جنگیدم.

آن روز که با درد سزارین شما را به دنیا آوردم، فکر می‌کردم سخت‌ترین درد همین است… اما نمی‌دانستم دردِ نبودنتان هزار برابر بیشتر است.

هنوز سوزش بخیه‌ها، درد داخل شکمم و خستگی تنم را حس می‌کنم… هنوز گاهی آرام راه می‌روم و دستم را روی جای زخمی می‌گذارم که یادآور روزی است که مادر شدم.

اما هیچ‌کس نمی‌بیند پشت این زخم، چه قلب شکسته‌ای پنهان شده…
هیچ‌کس نمی‌بیند مادری را که با هر درد بدنش، یاد دو فرشته کوچکش می‌افتد.

نفس و نیکانم…
من شما را با تمام وجودم حس کردم، با جانم دوستتان داشتم، برای بودنتان جنگیدم…
حالا مانده‌ام با یک آغوش خالی، یک اتاق ساکت و دلی که هر روز شما را صدا می‌زند.

زخم شکمم شاید خوب شود، اما جای خالی شما تا همیشه در قلبم می‌ماند… ۸۶ روز ندارم تون فرشته هام..
ولییی نباید اینجور میشد نداشته باشم تون اخه من مامان شده بودم کلی رویا داشتم و...
دوقلوها آسمانی دوقلوها آسمانی قصد بارداری
امشب باز کنار پنجره نشسته‌ام...

نه برای دیدن ماه،
برای پیدا کردن دو ستاره‌ای که دلم هنوز آن‌ها را «دخترم» و «پسرم» صدا می‌زند.

می‌دانید سخت‌ترین درد چیست؟

این‌که هیچ خاطره‌ای از صدای گریه‌تان ندارم...
هیچ عکسِ زنده‌ای از خنده‌هایتان ندارم...
هیچ شب بی‌خوابی از شیر دادنتان ندارم...

انگار تمام مادریِ من،
در چند مشت آرزوی نرسیده دفن شد.

من برایتان اسم انتخاب کرده بودم...
برای آینده‌تان رویا بافته بودم...
تصور کرده بودم روزی یکی از شما دست راست مرا می‌گیرد و دیگری دست چپم را...
اما حالا هر دو دستم خالی است.

بعضی وقت‌ها بی‌اختیار درِ اتاقی را باز می‌کنم که هیچ‌وقت اتاق شما نشد...
بعد یادم می‌آید که قرار نبود اسباب‌بازی‌هایتان روی زمین پخش شوند...
قرار نبود صدای خنده‌هایتان دیوارهای خانه را پر کند...

و همان لحظه، دلم دوباره می‌شکند...
درست مثل روز اول.

فرشته‌های کوچک من...

اگر خدا اجازه می‌داد فقط یک بار، فقط برای چند ثانیه، شما را در آغوش بگیرم...
بعد دوباره از من می‌گرفت...
باز هم راضی بودم.

چون بزرگ‌ترین حسرت زندگی من،
نداشتن شما نیست...

این است که هیچ‌وقت فرصت نکردم مادرتان بودن را زندگی کنم.

شما رفتید...
اما با رفتنتان، قلب مادرتان هم از تپش‌های شاد خالی شد.

از آن روز به بعد،
من لبخند می‌زنم...
حرف می‌زنم...
راه می‌روم...

اما حقیقت این است که
بخشی از من، همان روز همراه دو نوزاد کوچکش، برای همیشه از این دنیا رفت....
مامان اسرا
یاسین مامان اسرا یاسین ۶ ماهگی
این هفته، سخت‌ترین هفته‌ی زندگی من بود.
هفته‌ای که با هزار امید شروع شد، اما با هزار اشک ادامه پیدا کرد. استرس زایمان، ترس از درد، ترس از ناشناخته‌ها… و بعد، وقتی همه چیز تمام شد، تازه شروع دلتنگی بود.

شب‌ها تا صبح بیدار می‌ماندم. نه از درد بخیه‌ها، نه از خستگی تن… از درد دل. از اینکه بچه‌ام کنارم نبود. از اینکه آغوشم خالی بود. مادری که باید صدای نفس‌های نوزادش را کنار گوشش می‌شنید، اما فقط سکوت بود و اشک.

هر بار که چشم‌هایم را می‌بستم، تصویرش جلوی چشمم بود. کوچک، تنها، با آن دستگاه‌ها و سیم‌ها. قلبم جا مانده بود کنار همان تخت کوچک. من به خانه آمده بودم، اما روحم هنوز در بیمارستان بود.

بعد زردی‌اش… بعد نگرانی‌ها… بعد ترس از هر عدد، هر آزمایش، هر حرف پزشک. حتی شیرم که آمد، با خودش درد آورد. سینه‌هایی پر از شیر، اما کودکی که نمی‌توانست یا نمی‌گرفت. حس ناتوانی، حس شکست، حس مادری که فقط می‌خواست آرامش فرزندش باشد.

به پاهای کوچکش نگاه می‌کردم و هزار فکر از ذهنم می‌گذشت. هر چیز کوچکی، برایم یک نگرانی بزرگ بود. منی که همیشه قوی بودم، این هفته شکستم. بارها شکستم. بارها گریه کردم. در سکوت. در تاریکی.

اما با تمام این دردها، یک چیز در قلبم زنده ماند: عشق.
عشق به فرزندم.
عشقی که حتی در میان اشک‌ها، حتی در میان ترس‌ها، حتی در میان خستگی‌ها، هنوز نفس می‌کشد.

این هفته مرا خسته کرد… اما مرا مادر کرد.💙🥹
مامان ܩَــہ🌙ـوا🐣✨️ مامان ܩَــہ🌙ـوا🐣✨️ هفته سی‌ونهم بارداری
بالاخره شروع ۳۸ هفته … 🥲💗
فقط ۵ روز مونده تا لحظه‌ای که تمام این انتظارها، نگرانی‌ها، اشک‌ها و دعاها به قشنگ‌ترین آغوش دنیا ختم بشه…
دختر کوچولوی من، مهوا جانم،
از روزی که فهمیدم مهمون قلب و جانمی، همه‌چیز برای من رنگ دیگری گرفت.
روزهایی بود که ترسیدم، خسته شدم، بی‌قرار شدم و فکر کردم این روزها هیچ‌وقت تمام نمی‌شوند؛ اما هر بار دستم را روی شکمم گذاشتم و حرکتت را حس کردم، یادم افتاد برای چه چیزی دارم صبر می‌کنم. ✨️🤍
حالا رسیدیم به آخرین قدم‌های این مسیر…
آخرین شب‌هایی که تو زیر قلب منی،
آخرین تکان‌هایت، آخرین سکسکه‌هایت و آخرین روزهایی که تو را فقط از روی شکمم می‌شناسم.
دخترم،
۵ روز دیگر قرار است برای اولین بار صورتت را ببینم، صدایت را بشنوم و تو را در آغوشم بگیرم…
نمی‌دانم آن لحظه چه حسی خواهم داشت، فقط می‌دانم تمام خستگی این ۹ ماه را با یک نگاه به تو فراموش می‌کنم. 🥹💕🤍
خدایا شکرت که منو تا اینجا رسوندی…
برای تمام روزهایی که از من و دخترم مراقبت کردی، برای تمام ترس‌هایی که به آرامش تبدیل کردی و برای اینکه بالاخره به آخر این مسیر رسیدیم، هزاران بار شکرت.💗🌸
1405.6.10💕🤰👼