«۱۵ روز پیش، ساعت [۲۰:۲۰]، دنیای من برای همیشه تغییر کرد.
۱۵ روز است که تو آمدی و با هر نفس کوچک، معنای زندگی را برای من بازتعریف کردی. شاید هنوز ندانی که چقدر با آمدنت، تمام تاریکی‌های قلبم را روشن کردی، یا شاید هنوز متوجه نبض آرام دست‌های کوچکت که مرا به زندگی وصل می‌کند، نشده باشی؛ اما بدان که از لحظه‌ای که اولین صدای گریه‌ات را شنیدم، من هم متولد شدم.

این ۱۵ روز، میان شب‌زنده‌داری‌ها، نگاه‌های خیره به چشم‌های بی‌گناهت و بوی تن پاکت، گذشت؛ روزهایی که شاید از نظر دیگران ساده به نظر برسند، اما برای من، هر ثانیه از آن‌ها، یک معجزه بود. یاد گرفتم که عشق، در کوچک‌ترین حرکات تو نهفته است؛ در کشیدن انگشت‌های ظریفت روی پوستم و در آرام شدنت وقتی من را در آغوش می‌گیری.

عزیزم، ای تکه پاره تن من، من در این ۱۵ روز یاد گرفتم چطور با تمام وجودت دوستت داشته باشم. قول می‌دهم در کنار تو باشم، تا زمانی که بزرگ شوی و خودت دنیایت را بسازی. قول می‌دهم پناهگاهت باشم، درست مثل همان امنیتی که تو با حضور کوچکت به زندگی من بخشیدی.

۱۵ روز از آمدنت گذشت، اما انگار تمام عمر منتظر تو بودم. پناه بردار از روزهایی که شاید سختی داشته باشیم، اما بدان که همیشه در کنار تو، با تمام وجود، ایستاده‌ام.

دوستت دارم، فرشته کوچولوی من

تصویر
۶ پاسخ

مبارک باشه عزیزم

قدمش نیک .مبارکه

خدا حفظش کنه الهی😍

قدمش پربرکت باشه خدا حفظش کنه

جونم😍💙
خدا حفظش کنه عزیزم💜💙🧿

عزیزم قدمش خیرباشه قشنگم❤️

سوال های مرتبط

مامان avin💝 مامان avin💝 ۴ ماهگی
روزهای آخر بارداری…
روزهایی که زمان آرام‌تر از همیشه می‌گذرد،
اما دلِ مادر تندتر از هر لحظه‌ای می‌تپد.
هر صبح که بیدار می‌شوم، دستم را روی شکمم می‌گذارم و با تو حرف می‌زنم؛
با دختری که هنوز نیامده، اما تمام زندگی‌ام را پر کرده است.
خانه بوی انتظار گرفته…
لباس‌های کوچکت مرتب در کشو چیده شده‌اند،
و هر گوشه خانه انگار چشم‌به‌راه نفس‌های لطیف توست.
گاهی خسته می‌شوم،
سنگینی این روزهای آخر آسان نیست؛
کمردرد، بی‌خوابی، نفس‌های کوتاه…
اما میان همه این سختی‌ها،
یک شوق عمیق جریان دارد:
اینکه خیلی زود، صورتت را می‌بینم.
دخترم،
در این روزهای آخر،
بیشتر از همیشه به آینده فکر می‌کنم؛
به اولین گریه‌ات،
به اولین باری که در آغوشم آرام می‌گیری،
به اولین لبخندت که دنیایم را زیر و رو خواهد کرد.
انتظار تو،
شیرین‌ترین بی‌صبری زندگی من است.
هر لگدی که می‌زنی،
هر حرکت کوچکت،
برایم پیامی است که می‌گویی:
«مامان، من اینجا هستم.»
روزهای آخر بارداری شاید طولانی باشند،
اما پایانشان آغاز بزرگ‌ترین عشق دنیاست.
من آماده‌ام دخترم…
با تمام خستگی‌ها، با تمام اشتیاق‌ها،
منتظرم تا تو را در آغوش بگیرم
و جهانم را با حضورت کامل کنی. 💗
مامان اسرا
یاسین مامان اسرا یاسین ۴ ماهگی
پایان سفر9ماهه ی من وپسریــــــم💙
پسر عزیزم، نفسِ دلِ مامان…
این روزها که تو هنوز در آغوش امن وجودم بودی، هر تکان کوچکت برایم یک دنیا امید بود و هر سکوتت، یک دنیا دلتنگی. هیچ‌کس نمی‌داند مادری که منتظر تولد فرزندش است، میان ترس و ایمان چگونه نفس می‌کشد… من هر شب با دست روی شکمم، با تو حرف می‌زدم، صدایت می‌کردم و از خدا می‌خواستم فقط تو سالم باشی.
روزهایی بود که اشک‌هایم بی‌صدا می‌ریخت، نه از ضعف… از شدت دوست داشتنی که هنوز چهره‌اش را ندیده بودم. از ترس اینکه مبادا کوچک‌ترین دردی سهم پاهای کوچکت شود. من با خدا معامله نکردم… فقط التماسش کردم. گفتم: «خدایا، این امانت توست… خودت نگهدارش باش.»
پسرم… تو شاید هیچ‌وقت ندانی که قبل از آمدنت، چقدر دعایت کردم. چقدر با هر ضربان قلبت، قلب من هم تندتر زد. چقدر با هر حرکتت، جان گرفتم. تو هنوز نیامده، اما به من صبر یاد دادی… ایمان یاد دادی… و معنای واقعی عشق را نشانم دادی.
اگر روزی این نوشته را خواندی، بدان که تو از همان لحظه‌های قبل از تولدت، قهرمان قلب من بودی. نه به خاطر بی‌نقص بودنت، بلکه به خاطر نوری که به زندگی‌ام آوردی.
من قول می‌دهم همیشه پناهت باشم.
قول می‌دهم دستت را رها نکنم، حتی وقتی بزرگ شدی.
و همیشه به تو یادآوری کنم که تو هدیه‌ای بودی که با دعا، اشک، امید و عشق به دنیا آمدی.
با تمام جانم دوستت دارم…
مامان 🤍
مامان حامی مامان حامی ۴ ماهگی
پسرم…
نُه ماه است که در جانم نفس می‌کشی و من هر روز، آرام‌تر و عمیق‌تر مادر شده‌ام.
از همان لحظه‌ای که فهمیدم هستی، دنیا برایم معنای تازه‌ای پیدا کرد.
انگار قلبم بزرگ‌تر شد تا جا برای تو باز کند؛
برای عشقی که هنوز ندیده بودمش، اما از همیشه واقعی‌تر بود.
این ماه‌ها با فکر تو گذشت.
با خیال صورتت، با حدس زدن صدایت،
با دست گذاشتن روی شکمم و حرف‌هایی که آهسته برایت گفتم.
نمی‌دانم صدایم را شنیده‌ای یا نه،
اما هر بار که تکان خوردی،
باور کردم میانِ این سکوتِ گرم، گفت‌وگوی کوچکی بین ما جریان دارد.
حامیِ من…
اسمَت را که صدا می‌کنم، دلم قرص‌تر می‌شود.
نمی‌دانم وقتی اولین بار نگاهم کنی چه حالی خواهم داشت،
فقط می‌دانم تمام این انتظارِ طولانی
برای همان لحظه است؛
لحظه‌ای که تو را در آغوش بگیرم و بفهمم
قلب آدم می‌تواند بیرون از بدنش بتپد و زنده بماند.
پسرم،
پیش از دیدنت دوستت داشته‌ام.
پیش از لمس دست‌هایت برایت دلواپس بوده‌ام.
و پیش از آنکه صدایم کنی «مامان»،
با تمام وجود مادر تو شده‌ام.
بیا آرام و سالم…
بیا و این نُه ماه انتظار را
به شیرین‌ترین آغوش زندگی‌ام تبدیل کن.
من تو را در جانم حمل کردم،
و تا همیشه در دلم حملت خواهم کرد.
با همه‌ی عشقِ دنیا،
مامانت 🤍
مامان نی نی✨️🫠 مامان نی نی✨️🫠 ۲ ماهگی
«عزیزِ جانم،
امروز یک ماه از روزی می‌گذره که تو، نه فقط به عنوان یک نوزاد، بلکه به عنوان «معجزه» وارد زندگیم شدی.
یادمه اولین باری که تو رو در آغوش گرفتم، حس کردم تمامِ ترس‌هایم محو شدن و فقط یک حسِ عجیب و شیرین، قلبم رو پر کرد. انگار خدا تمامِ آرزوهای پنهانِ من رو توی دستانِ کوچیکت گذاشته بود.

این یک ماه، برای من پر از لحظه‌هایی بود که زمان متوقف می‌شد. وقتی چشمانت رو باز می‌کردی و به من نگاه می‌کردی، انگار تمامِ جهان توی اون نگاهِ بی‌گناهت خلاصه می‌شد. تو یاد گرفتی چطور با یک نفسِ آرام، تمامِ خستگی‌های من رو بشوری و با یک لبخند کوچک، تمامِ غم‌هایم رو محو کنی.

حالا که یک ماهه شدی، دیگه فقط یک نوزاد نیستی؛ تو اولین درسِ عشقِ بی‌قید و شرطی که خدا به من داده . تو یاد گرفتی چطور قلبِ من رو برای همیشه به خودت گره بزنی. قول می‌دم تا آخر عمرم، پناهت باشم، مثلِ خورشید برات بتابم و **همیشه، در هر لحظه و هر جایی، کنارت باشم و سایه‌ی امنِ من، پناهت باشه.**

ماهگردت مبارک، پسرِ قشنگِ من. دوستت دارم، بیشتر از تمامِ کلماتی که می‌تونم بنویسم، بیشتر از تمامِ ستاره‌های آسمون، بیشتر از تمامِ لحظه‌های خوبِ دنیا. تو نورِ چشمِ منی، و من همیشه، همیشه برات می‌میرم.» 🌙💕👶۱/۲۹