۶ پاسخ

الهی آمین 🥺💖

عزیزم درخواست میدی درخواستم پره

ایشالا زودتر پیشت میاد عزیزم و بغل خودت بزرگ میشه

چیشده عزیزم

چیشده دخترت؟

چیشده

سوال های مرتبط

مامان ܩَــہ🌙ـوا🐣✨️ مامان ܩَــہ🌙ـوا🐣✨️ ۱ ماهگی
بالاخره شروع ۳۸ هفته … 🥲💗
فقط ۵ روز مونده تا لحظه‌ای که تمام این انتظارها، نگرانی‌ها، اشک‌ها و دعاها به قشنگ‌ترین آغوش دنیا ختم بشه…
دختر کوچولوی من، مهوا جانم،
از روزی که فهمیدم مهمون قلب و جانمی، همه‌چیز برای من رنگ دیگری گرفت.
روزهایی بود که ترسیدم، خسته شدم، بی‌قرار شدم و فکر کردم این روزها هیچ‌وقت تمام نمی‌شوند؛ اما هر بار دستم را روی شکمم گذاشتم و حرکتت را حس کردم، یادم افتاد برای چه چیزی دارم صبر می‌کنم. ✨️🤍
حالا رسیدیم به آخرین قدم‌های این مسیر…
آخرین شب‌هایی که تو زیر قلب منی،
آخرین تکان‌هایت، آخرین سکسکه‌هایت و آخرین روزهایی که تو را فقط از روی شکمم می‌شناسم.
دخترم،
۵ روز دیگر قرار است برای اولین بار صورتت را ببینم، صدایت را بشنوم و تو را در آغوشم بگیرم…
نمی‌دانم آن لحظه چه حسی خواهم داشت، فقط می‌دانم تمام خستگی این ۹ ماه را با یک نگاه به تو فراموش می‌کنم. 🥹💕🤍
خدایا شکرت که منو تا اینجا رسوندی…
برای تمام روزهایی که از من و دخترم مراقبت کردی، برای تمام ترس‌هایی که به آرامش تبدیل کردی و برای اینکه بالاخره به آخر این مسیر رسیدیم، هزاران بار شکرت.💗🌸
1405.6.10💕🤰👼
مامان عاقا هامین🐣🦋 مامان عاقا هامین🐣🦋 روزهای ابتدایی تولد
پایان نه ماه انتظار، آغاز یک عمر عاشقی... 🤍🕊️
نه ماه گذشت، پسرم...
نه ماه تو در وجود من رشد کردی و من با عشق تو، هر روز بیشتر مادر شدم.
روزهایی با ذوقِ تکان‌هایت، شب‌هایی با خیال دیدنت و لحظه‌هایی پر از دعا برای سلامتی‌ات گذشت.
تو هنوز نیامده، تمام دنیایم شده بودی؛ هنوز صورتت را ندیده بودم، اما قلبم با عشق تو می‌تپید.
حالا فقط چند روز مانده تا این انتظار شیرین به پایان برسد؛ تا برای اولین بار چشم در چشم تو شوم و با اشک شوق بگویم: «خدایا شکرت، بالاخره پسرم را دیدم...» 🥹
شاید دلم برای روزهایی که تو را زیر قلبم داشتم تنگ شود؛ برای حس قشنگِ حضور تو در وجودم، برای تکان‌هایت و برای تمام رازهای کوچکی که فقط من و تو از آن‌ها خبر داشتیم.
هامین جانم، تو پایان بارداری منی، اما آغاز قشنگ‌ترین فصل زندگی‌ام... 💙
خدایا شکرت که مرا لایق دونستی وحالا قرار است تمام آن عشق را در آغوشم بگیرم.
پسرم، بیا که مامان برای دیدنت لحظه‌شماری می‌کند...
از امروز تا همیشه، تو قشنگ‌ترین دلیلِ «خدایا شکرت» گفتن منی. 🤍🥹😍
انشالله قسمت همه چشم انتظارا
مامان avin💝 مامان avin💝 ۸ ماهگی
روزهای آخر بارداری…
روزهایی که زمان آرام‌تر از همیشه می‌گذرد،
اما دلِ مادر تندتر از هر لحظه‌ای می‌تپد.
هر صبح که بیدار می‌شوم، دستم را روی شکمم می‌گذارم و با تو حرف می‌زنم؛
با دختری که هنوز نیامده، اما تمام زندگی‌ام را پر کرده است.
خانه بوی انتظار گرفته…
لباس‌های کوچکت مرتب در کشو چیده شده‌اند،
و هر گوشه خانه انگار چشم‌به‌راه نفس‌های لطیف توست.
گاهی خسته می‌شوم،
سنگینی این روزهای آخر آسان نیست؛
کمردرد، بی‌خوابی، نفس‌های کوتاه…
اما میان همه این سختی‌ها،
یک شوق عمیق جریان دارد:
اینکه خیلی زود، صورتت را می‌بینم.
دخترم،
در این روزهای آخر،
بیشتر از همیشه به آینده فکر می‌کنم؛
به اولین گریه‌ات،
به اولین باری که در آغوشم آرام می‌گیری،
به اولین لبخندت که دنیایم را زیر و رو خواهد کرد.
انتظار تو،
شیرین‌ترین بی‌صبری زندگی من است.
هر لگدی که می‌زنی،
هر حرکت کوچکت،
برایم پیامی است که می‌گویی:
«مامان، من اینجا هستم.»
روزهای آخر بارداری شاید طولانی باشند،
اما پایانشان آغاز بزرگ‌ترین عشق دنیاست.
من آماده‌ام دخترم…
با تمام خستگی‌ها، با تمام اشتیاق‌ها،
منتظرم تا تو را در آغوش بگیرم
و جهانم را با حضورت کامل کنی. 💗
مامان رادمهر🫀 مامان رادمهر🫀 روزهای ابتدایی تولد
بابا جان، تو رفتی و نسل عشق تو در وجود فرزندم ادامه پیدا می‌کنه…

شاید دست‌های تو دیگه دست‌های کوچولوش رو لمس نکنن، اما من از تو براش می‌گم؛ از مهربونیات…

و هر بار که به چهره‌ی فرزندم نگاه کنم، از خدا می‌خوام سهمی از مهربونی تو رو در وجودش گذاشته باشه.

بابا جان، من با رفتن تو یتیم شدم و با اومدن فرزندم، مادر…

چه روزهای عجیبیه! باید برای تو گریه کنم و برای اومدن فرزندم لبخند بزنم… باید با دلی شکسته، آغوشم رو برای معجزه‌ای تازه باز کنم.

خدایا، نمی‌دونم حکمت این غم و شادی در کنار هم چیه، اما به تو پناه می‌برم و مثل همیشه بهت یقین و ایمان دارم.

خدایا، پدرم رو در آرامش ابدی‌ات جای بده و فرزندم رو در پناه خودت سالم نگه دار…

این روزها بیشتر از همیشه به رحمتت محتاجم…

رادمهرم خوش اومدی، اومدی جان مادر. چه به موقع به داد دل مادرت رسیدی! اومدی و تمام عشق دنیا در آغوشم جا شد… 🤍

۲۱ مهر ماه 🤍

(عزیزان تایپیک قبلی گفتم که بابام فوت کرد و آسمونی شد و پسرم دو‌روز بعدش بدنیا اومد و به داد دلم رسید…امروز پسرم ده روزگیشه و من تازه فرصت کردم بیام گهواره.)

(روز سه شنبه ۲۱ مهر ماه عمل سزارین شدم

پوشاک بارداری رفلاکس شیشه شیر)
مامان فندق🍫❤️ مامان فندق🍫❤️ ۱ ماهگی
بالاخره رسیدی پسر کوچولوی من… 🤍
بعد از ماه‌ها انتظار، نگرانی، سرکلاژ، استراحت مطلق و روزهایی که گاهی فقط با امید می‌گذشت، بالاخره تو رو در آغوش گرفتم. 🥹👶🏻

روزهایی بود که فکر می‌کردم این مسیر تمومی نداره؛ روزهایی که حتی چند دقیقه ایستادن هم برام سخت بود و تنها آرزوم این بود که تو سالم بمونی و من بالاخره صدای گریه‌ات رو بشنوم…

تمام اون سختی‌ها تبدیل شد به شیرین‌ترین اتفاق زندگی‌مون. ❤️

پسرم، تو نتیجه‌ی تمام صبرها و اشک‌ها و امیدهای منی.
خوش اومدی به زندگی‌مون؛ اومدی و همه‌ی خستگی‌های این ماه‌ها رو از یادم بردی. 🫂💙

و به تمام مامان‌هایی که الان سرکلاژن، استراحت مطلقن یا روزهای سخت بارداری رو می‌گذرونن:
می‌دونم چقدر سخته… می‌دونم بعضی روزها فکر می‌کنین این روزها تمومی ندارن.
اما باور کنین تموم میشه. 🤍
یه روز می‌رسه که به جای شمردن هفته‌ها و روزها، بچه‌تون رو بغل می‌کنین و با خودتون می‌گین: «ارزشش رو داشت…» 🥹

فقط ادامه بدین، صبور باشین و امیدتون رو از دست ندین.
این روزهای سخت هم می‌گذرن و آخرش، قشنگ‌ترین آغوش دنیا منتظرتونه. 🤍👶🏻

خوش اومدی پسرم…
ممنون که صبر کردن‌هامون رو به شیرین‌ترین پایان دنیا رسوندی. 💙