۸۰ روز...

امروز ۸۰ روز است که نفس می‌کشم، اما انگار ۸۰ سال گذشته است...

۸۰ روز است که هر شب با عکس‌ها و خیال شما می‌خوابم و هر صبح با حقیقت تلخ نبودنتان بیدار می‌شوم.

نفس جانم... نیکان عزیزم...
قرار بود شما را در آغوش بگیرم، برایتان لالایی بخوانم، لباس‌های کوچکتان را بپوشانم و بوی تنتان را تا آخر عمر حفظ کنم... اما قسمت من، بوسیدن جای خالی شما شد.

هیچ مادری نباید به جای شمردن روزهای بزرگ شدن بچه‌هایش، روزهای نبودنشان را بشمارد...

می‌گویند زمان همه‌چیز را درمان می‌کند؛ اما کسی نمی‌داند داغ فرزند، با زمان درمان نمی‌شود، فقط مادر یاد می‌گیرد با قلب شکسته زندگی کند.

دلم برایتان تنگ شده... آن‌قدر تنگ که گاهی نفس کشیدن هم درد دارد. هنوز هم ناخودآگاه دستم روی شکمم می‌رود، انگار منتظرم دوباره تکان بخورید... بعد یادم می‌آید که شما دیگر در آغوش خدا هستید و من، روی زمین، هر روز دلتنگ‌تر از دیروز می‌شوم.

فرشته‌های آسمانی من...
اگر صدای مادرتان را می‌شنوید، بدانید هیچ روزی نبوده که نامتان را زمزمه نکنم، هیچ شبی نبوده که برایتان اشک نریزم و هیچ لحظه‌ای نبوده که آرزوی دوباره دیدنتان را نداشته باشم.

امروز ۸۰ روز از پروازتان گذشت... اما برای قلب یک مادر، انگار همین دیروز بود که شما را از او گرفتند.
نفس و نیکان... تا آخرین نفس، دلتنگتان می‌مانم. دوستتان دارم؛ بیشتر از تمام واژه‌های دنیا... 🕊️💔

تصویر
۹ پاسخ

عزیزم مشکلشون چی بود خدا بهت صبر بده چیشد براشون زود دنیا اومدن؟؟

خدا به دلت صبر بده عزیزم

اخ من بمیرم به دردی که داری‌.اما اینجوری نکن خواهر من یکم بخودت روحیه بدی به بدنت برسی بخدا .خدا نمیذاره هیچ بندش عذاب بکشه مطمن باش جای هردوتاشو برات دوباره به همین زودیا سبز میکنه اینو مطمن باش .

خوب درکت میکنم عزیزم 😭
منم بچه از دست دادم😭
خدا به دلت آرامش برگردونه

الهی بمیرم
خیلی سخته واقعا
منم یه سقط داشتم و خیلی اذیت شدم
امیدوارم شما هم زودتر حالتون خوب بشه و بگذره این روزا و جاش زودتر سبز شه

الهی عزیزدلم.خدای جای فرشته هاتو زود زود سبز کنه برای اینکه دلت یکم آروم بگیره.
خودش کمکت کنه خیلی سخته خیلی 😔

عزیزمم🥲
ایشالا بزودی بازم مامان میشی قشنگم♥️

عزیزم خدا بهت صبر بده و ایشالله جاشون برات سبز شه که شاید ارامش کمی ب دلت برگرده

الهی بمیرم برای دلت😭

سوال های مرتبط

مامان بدون بچه 💔💔 مامان بدون بچه 💔💔 هفته سی‌ونهم بارداری
امشب دوباره با دو نفر حرف می‌زنم که هیچ‌کس صدایشان را نمی‌شنود؛
با شما...
با نفس و نیکانِ عزیزم.

نمی‌دانید بعد از رفتنتان، چه بر سر مادرتان آمد...
از همان روزی که چشم‌هایم اشک را یاد گرفتند، دیگر هیچ روزی بدون دلتنگی نگذشت.

من هنوز هم مادرِ شما هستم...
مادری که آغوشش خالی مانده، اما قلبش هنوز برای دو فرزندش می‌تپد.

گاهی نیمه‌های شب از خواب می‌پرم...
برای چند ثانیه فراموش می‌کنم که رفته‌اید.
دستم را روی شکمم می‌گذارم...
انگار منتظرم دوباره تکانی بخورید...
اما سکوت، تنها جوابی است که می‌شنوم.

چه کسی می‌فهمد درد مادری را که لباس نوزادی نخرید تا چشم نخورد...
اما حالا حتی کودکی ندارد که برایش لباس بخرد؟

چه کسی می‌فهمد هر بار که صدای گریه یک نوزاد را می‌شنوم، قلبم هزار تکه می‌شود؟
چه کسی می‌فهمد من هر روز، هزار بار با نبودن شما می‌میرم و باز هم زنده می‌مانم؟

نفس جانم...
نیکان جانم...

اگر از آسمان مرا می‌بینید، ببخشید که نتوانستم شما را بیشتر در آغوش دنیا نگه دارم.
بدانید مادرتان تا آخرین نفس، عاشق شما می‌ماند.

می‌گویند آدم به همه‌چیز عادت می‌کند...
اما من به نبودن شما عادت نکردم...
فقط یاد گرفتم هر روز، لبخندم را روی صورتم نقاشی کنم و شب‌ها، بی‌صدا کنار خاطره‌هایتان گریه کنم.

شما از این دنیا رفتید...
اما تمام دنیای من را هم با خودتان بردید.

اگر روزی قلبم از تپیدن ایستاد،
بدانید خسته نبود...
فقط سال‌ها بود که برای رسیدن به آغوش شما می‌تپید...
و حالا می‌خواست دوباره دو فرشته‌ی کوچک خودش را در آغوش بگیرد...
برای همیشه...
مامان بدون بچه 💔💔 مامان بدون بچه 💔💔 هفته سی‌ونهم بارداری
بعضی غم‌ها را نمی‌شود تعریف کرد...
فقط باید مادر باشی تا بفهمی هر تپش قلب، چطور اسم دو فرشته را صدا می‌زند که دیگر در آغوشش نیستند.

نفسِ من...
نیکانِ من...

شما فقط بچه‌های من نبودید؛ تمام رؤیاهای ناتمام من بودید. من با شما آینده را دیده بودم؛ صدای خنده‌هایتان را شنیده بودم، اسم‌هایتان را هزار بار با عشق صدا زده بودم، برای روزهای آمدنتان هزار آرزو بافته بودم...

اما سرنوشت، قبل از اینکه حتی فرصت کنم گونه‌های کوچکتان را ببوسم، شما را از من گرفت.

از آن روز، زندگی برای من به دو قسمت تقسیم شد:
قبل از رفتن شما...
و بعد از رفتن شما...

دیگر هیچ طلوعی مثل قبل نیست، هیچ شبی آرام تمام نمی‌شود. هر جا نوزادی می‌بینم، قلبم آرام و بی‌صدا می‌شکند. لبخند می‌زنم تا کسی اشک‌هایم را نبیند، اما درونم هر روز عزادار شماست.

کاش فقط برای یک دقیقه، زمان برمی‌گشت...
فقط یک دقیقه...
تا شما را محکم در آغوش بگیرم، بگویم چقدر دوستتان دارم، و بعد اگر دنیا می‌خواست، دوباره شما را از من بگیرد.

اما حالا سهم من از مادری، دو اسم حک شده روی قلبم است...
دو جای خالی که هیچ‌کس و هیچ‌چیز پرشان نمی‌کند...
و دو فرشته که هر شب با اشک، برایشان لالایی می‌خوانم.

اگر روزی اشک‌های مادرتان باران شد، تعجب نکنید...
این باران، دلتنگیِ مادری است که هنوز هم با تمام وجود، عاشق نفس و نیکانش است؛
عاشق دو فرشته‌ای که از آغوشش رفتند، اما هرگز از قلبش نرفتند....
مامان avin💝 مامان avin💝 ۵ ماهگی
روزهای آخر بارداری…
روزهایی که زمان آرام‌تر از همیشه می‌گذرد،
اما دلِ مادر تندتر از هر لحظه‌ای می‌تپد.
هر صبح که بیدار می‌شوم، دستم را روی شکمم می‌گذارم و با تو حرف می‌زنم؛
با دختری که هنوز نیامده، اما تمام زندگی‌ام را پر کرده است.
خانه بوی انتظار گرفته…
لباس‌های کوچکت مرتب در کشو چیده شده‌اند،
و هر گوشه خانه انگار چشم‌به‌راه نفس‌های لطیف توست.
گاهی خسته می‌شوم،
سنگینی این روزهای آخر آسان نیست؛
کمردرد، بی‌خوابی، نفس‌های کوتاه…
اما میان همه این سختی‌ها،
یک شوق عمیق جریان دارد:
اینکه خیلی زود، صورتت را می‌بینم.
دخترم،
در این روزهای آخر،
بیشتر از همیشه به آینده فکر می‌کنم؛
به اولین گریه‌ات،
به اولین باری که در آغوشم آرام می‌گیری،
به اولین لبخندت که دنیایم را زیر و رو خواهد کرد.
انتظار تو،
شیرین‌ترین بی‌صبری زندگی من است.
هر لگدی که می‌زنی،
هر حرکت کوچکت،
برایم پیامی است که می‌گویی:
«مامان، من اینجا هستم.»
روزهای آخر بارداری شاید طولانی باشند،
اما پایانشان آغاز بزرگ‌ترین عشق دنیاست.
من آماده‌ام دخترم…
با تمام خستگی‌ها، با تمام اشتیاق‌ها،
منتظرم تا تو را در آغوش بگیرم
و جهانم را با حضورت کامل کنی. 💗
مامان پناه  🩷🐣✨️ مامان پناه 🩷🐣✨️ ۱ ماهگی
عشق مادرانه من،

یک ماه تا شنیدن اولین صدای نفس‌هایت باقی مانده. یک ماه تا در آغوش گرفتن اولین تجربه‌ی ناب زندگی. این روزها، دل من پر است از خاطراتی که هنوز نساخته‌ایم، از خنده‌هایی که هنوز نشنیده‌ام، و از عشقی که هر روز در من عمیق‌تر می‌شود.

هر حرکتی که در وجودم داری، لالاییِ شیرینی است برای گوش جانم. هر بار که شکمم را لمس می‌کنی، با عشق در هم می‌پیچیم و دنیایی کوچک از خوشبختی را با هم تجربه می‌کنیم. انگار همین دیروز بود که برای اولین بار وجودت را حس کردم، و حالا، با این فاصله‌ی کوتاه تا ملاقاتمان، تمام وجودم در انتظار توست.

از خدا خواسته‌ام که حضورت، برکت و نور را به زندگی‌مان بیاورد. بی‌صبرانه در انتظار آن لحظه‌ی مقدسی هستم که بتوانم صورتت را ببوسم، در چشمانت خیره شوم و به تو بگویم که چقدر دوستت دارم. تو، گنجینه‌ی پنهان من، بزودی معنای واقعی عشق را برایم کامل خواهی کرد.

تا آن روز، در امن‌ترین جای قلب من، در آرامش و عشق من، رشد کن و قوی شو. من آماده‌ام تا دنیا را با تو تجربه کنم، با تو بخندم، با تو گریه کنم و در کنار تو، به بهترینِ خودم تبدیل شوم.

با تمام وجود،
مادر تو :)
مامان نفس👧🏻🍼 مامان نفس👧🏻🍼 روزهای ابتدایی تولد
نفسِ عزیزم…

امروز که ۳۴ هفته از باهم بودنمان می‌گذرد، هر ضربان قلبت برای من معنای زندگی دارد. مسیر رسیدنت آسان نبوده؛ روزهایی با نگرانی، آزمایش، سونوگرافی، کنترل دیابت و آمپول‌هایی که فقط به امید سلامت تو تحملشان کردم.

دختر کوچک من، تو از همین حالا به من یاد داده‌ای که عشق چقدر می‌تواند بزرگ و بی‌انتها باشد. هر حرکتت در وجودم، هر لگد کوچکت، هر لحظه‌ای که حضورت را حس می‌کنم، دنیایم را روشن‌تر می‌کند.

شاید هنوز صورت نازنینت را از نزدیک ندیده باشم، اما قلبم سال‌هاست تو را می‌شناسد. برایت دعا کرده‌ام، با تو حرف زده‌ام، برای آمدنت رویا ساخته‌ام و بی‌صبرانه منتظر روزی هستم که برای اولین بار در آغوشم بگیرمت.

نفس جان، تو قوی‌تر از آنی هستی که فکر می‌کنی. همین حالا هم با تمام کوچکی‌ات، بزرگ‌ترین امید زندگی منی. من و بابا هر روز چشم‌انتظار آمدنت هستیم تا صدای گریه‌هایت، شیرین‌ترین موسیقی خانه‌مان شود.

تا آن روز، آرام در قلبم رشد کن دخترم. من هر نفس را به عشق تومی‌کشم🥹❤️
مامان تپلی مامان تپلی ۲ ماهگی
نامه‌ای برای دختر کوچولوی دلم، آلا
آلای من، دختر نازنینم…
نمی‌دانی چقدر قشنگ است حس بودنت، حتی وقتی هنوز ندیدمت. هر روز که می‌گذرد، تو بیشتر در دل و جانم ریشه می‌دوانی، و من بیشتر از همیشه عاشق‌تر می‌شوم؛ عاشقِ کسی که هنوز در آغوشش نگرفته‌ام اما قلبم با تپش‌های او یکی شده.
آلای من، هر تکان کوچکت در دلم، مثل نغمه‌ای است که به من می‌گوید «مامان، من اینجام». هر شب که دستم را روی شکمم می‌گذارم، با خودم خیال می‌کنم داری لبخند می‌زنی یا با مهربانیِ کوچک خودت با من حرف می‌زنی.
باورت نمی‌شود، اما گاهی فقط با فکر کردن به چشمان کوچکت، اشک شوق روی گونه‌ام می‌نشیند.
دخترم، تو برای من نشانه زندگی‌ای تازه‌ای. نشانه امید، نشانه فردایی روشن‌تر. از وقتی فهمیدم در وجودم هستی، دنیا رنگ دیگری گرفت. هر چیزی که قبلاً عادی بود، حالا با فکر تو بوی عشق می‌دهد.
آلا جانم، دلم می‌خواهد بدانی از همان لحظه اول، عاشقت بودم. قول می‌دهم هر کاری از دستم بربیاید بکنم تا در آرامش، شادی و مهر بزرگ شوی.
من و تو، از همین حالا با همیم… و هر بار که نفسی می‌کشم، انگار تو را در آغوش می‌گیرم.
منتظرم، عزیز دلم… منتظر آن لحظه‌ای که چشمانت را باز کنی و برای اولین بار در آغوش من بی‌قراری کنی.
آن روز، تمام جهانم می‌شود لبخند تو.
تا آن روز، در دلم آرام بخواب دخترکم، آلا…
با عشق بی‌پایان مادرت 💗

۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
۳۵ هفتگی