۱۰ پاسخ

ببخشید ولی بیخوابت تازه شروع میشه😁

انشالله که به سلامتی بغلش کنی اون لحظه کهه صدای گریه شو برای اولین بار شنیدی دعا کن به تموم چشم انتظارا😍🥺

منم ۹روز دیگه پسرم ب دنیا میاد 🥹🥹

چقدبرات خوشحالم شقایق جانم
الهی بسلامتی دخترنازتوبغل کنی
واس ماهایی ک تجربع ی مشابع ی توداریم دعاکن🥺❤

منم۲۲تیربایدبستری شم😍😍

ب سلامتی شقایق‌جون😍

بسلامتی انشاالله🌹الهی قسمت همه چشم انتظارا🤲

عزیزم😍😍😍🥹🥹🥹
منم ۱۰ روز مونده🥹🥹🥹
الهی به سلامتی زایمان کنی 😍😍😍

به سلامتی عزیزم ؟
فقط شما سزارینی هستی ؟ یکم زود نیست ؟

تاریخ تون تقریبا با من یکیه،منم ۱۰ روز دیگه دارم
شما سزارین هستی یا طبیعی؟

سوال های مرتبط

مامان پناه  🩷🐣✨️ مامان پناه 🩷🐣✨️ ۱ ماهگی
عشق مادرانه من،

یک ماه تا شنیدن اولین صدای نفس‌هایت باقی مانده. یک ماه تا در آغوش گرفتن اولین تجربه‌ی ناب زندگی. این روزها، دل من پر است از خاطراتی که هنوز نساخته‌ایم، از خنده‌هایی که هنوز نشنیده‌ام، و از عشقی که هر روز در من عمیق‌تر می‌شود.

هر حرکتی که در وجودم داری، لالاییِ شیرینی است برای گوش جانم. هر بار که شکمم را لمس می‌کنی، با عشق در هم می‌پیچیم و دنیایی کوچک از خوشبختی را با هم تجربه می‌کنیم. انگار همین دیروز بود که برای اولین بار وجودت را حس کردم، و حالا، با این فاصله‌ی کوتاه تا ملاقاتمان، تمام وجودم در انتظار توست.

از خدا خواسته‌ام که حضورت، برکت و نور را به زندگی‌مان بیاورد. بی‌صبرانه در انتظار آن لحظه‌ی مقدسی هستم که بتوانم صورتت را ببوسم، در چشمانت خیره شوم و به تو بگویم که چقدر دوستت دارم. تو، گنجینه‌ی پنهان من، بزودی معنای واقعی عشق را برایم کامل خواهی کرد.

تا آن روز، در امن‌ترین جای قلب من، در آرامش و عشق من، رشد کن و قوی شو. من آماده‌ام تا دنیا را با تو تجربه کنم، با تو بخندم، با تو گریه کنم و در کنار تو، به بهترینِ خودم تبدیل شوم.

با تمام وجود،
مادر تو :)
مامان حامی مامان حامی ۴ ماهگی
پسرم…
نُه ماه است که در جانم نفس می‌کشی و من هر روز، آرام‌تر و عمیق‌تر مادر شده‌ام.
از همان لحظه‌ای که فهمیدم هستی، دنیا برایم معنای تازه‌ای پیدا کرد.
انگار قلبم بزرگ‌تر شد تا جا برای تو باز کند؛
برای عشقی که هنوز ندیده بودمش، اما از همیشه واقعی‌تر بود.
این ماه‌ها با فکر تو گذشت.
با خیال صورتت، با حدس زدن صدایت،
با دست گذاشتن روی شکمم و حرف‌هایی که آهسته برایت گفتم.
نمی‌دانم صدایم را شنیده‌ای یا نه،
اما هر بار که تکان خوردی،
باور کردم میانِ این سکوتِ گرم، گفت‌وگوی کوچکی بین ما جریان دارد.
حامیِ من…
اسمَت را که صدا می‌کنم، دلم قرص‌تر می‌شود.
نمی‌دانم وقتی اولین بار نگاهم کنی چه حالی خواهم داشت،
فقط می‌دانم تمام این انتظارِ طولانی
برای همان لحظه است؛
لحظه‌ای که تو را در آغوش بگیرم و بفهمم
قلب آدم می‌تواند بیرون از بدنش بتپد و زنده بماند.
پسرم،
پیش از دیدنت دوستت داشته‌ام.
پیش از لمس دست‌هایت برایت دلواپس بوده‌ام.
و پیش از آنکه صدایم کنی «مامان»،
با تمام وجود مادر تو شده‌ام.
بیا آرام و سالم…
بیا و این نُه ماه انتظار را
به شیرین‌ترین آغوش زندگی‌ام تبدیل کن.
من تو را در جانم حمل کردم،
و تا همیشه در دلم حملت خواهم کرد.
با همه‌ی عشقِ دنیا،
مامانت 🤍
مامان avin💝 مامان avin💝 ۴ ماهگی
روزهای آخر بارداری…
روزهایی که زمان آرام‌تر از همیشه می‌گذرد،
اما دلِ مادر تندتر از هر لحظه‌ای می‌تپد.
هر صبح که بیدار می‌شوم، دستم را روی شکمم می‌گذارم و با تو حرف می‌زنم؛
با دختری که هنوز نیامده، اما تمام زندگی‌ام را پر کرده است.
خانه بوی انتظار گرفته…
لباس‌های کوچکت مرتب در کشو چیده شده‌اند،
و هر گوشه خانه انگار چشم‌به‌راه نفس‌های لطیف توست.
گاهی خسته می‌شوم،
سنگینی این روزهای آخر آسان نیست؛
کمردرد، بی‌خوابی، نفس‌های کوتاه…
اما میان همه این سختی‌ها،
یک شوق عمیق جریان دارد:
اینکه خیلی زود، صورتت را می‌بینم.
دخترم،
در این روزهای آخر،
بیشتر از همیشه به آینده فکر می‌کنم؛
به اولین گریه‌ات،
به اولین باری که در آغوشم آرام می‌گیری،
به اولین لبخندت که دنیایم را زیر و رو خواهد کرد.
انتظار تو،
شیرین‌ترین بی‌صبری زندگی من است.
هر لگدی که می‌زنی،
هر حرکت کوچکت،
برایم پیامی است که می‌گویی:
«مامان، من اینجا هستم.»
روزهای آخر بارداری شاید طولانی باشند،
اما پایانشان آغاز بزرگ‌ترین عشق دنیاست.
من آماده‌ام دخترم…
با تمام خستگی‌ها، با تمام اشتیاق‌ها،
منتظرم تا تو را در آغوش بگیرم
و جهانم را با حضورت کامل کنی. 💗
مامان دانیال و دریا مامان دانیال و دریا روزهای ابتدایی تولد
دریاجان، دخترِ صبور و کوچکِ من،

این روزها که تنها یک ماه (سی روزِ پُر از خواب و خیال) تا دیدارت باقی مانده، دنیا برای من شکلِ دیگری گرفته است. با هر تکانِ کوچکت در وجودم، انگار موج‌هایِ آرامِ یک دریایِ بی‌کران را در دلم حس می‌کنم؛ موج‌هایی که نویدِ آمدنِ تو را می‌دهند.

نامت را «دریا» گذاشتیم، چون می‌دانستم که قرار است بیایی تا وسعتِ عشق را به خانه‌یِ ما بیاوری. تو هنوز نیامده، مالکِ نیمی از قلبِ من و پدرت شده‌ای. این روزها، وقتی با تو حرف می‌زنم، انگار دارم با زیباترین بخشِ آینده‌ام صحبت می‌کنم.

دخترکم، اینجا همه‌چیز آماده است؛ لباس‌هایِ کوچکت را چیده‌ایم، برایِ شنیدنِ اولین صدایِ گریه‌ات لحظه‌شماری می‌کنیم و دلمان پر می‌کشد برایِ آن لحظه‌ای که بالاخره گرمایِ تنت را در آغوشم حس کنم.

صبور باش، عزیزِ من. این سی روز هم مثل پلک‌زدنی می‌گذرد و ما در ساحلِ آرامِ این انتظار، منتظریم تا کشتیِ کوچکِ تو به زندگیِ ما لنگر بیندازد.

با تمامِ وجود، مشتاقِ دیدارت هستم،
مادرِ منتظرت.»
مامان تپلی مامان تپلی ۱ ماهگی
نامه‌ای برای دختر کوچولوی دلم، آلا
آلای من، دختر نازنینم…
نمی‌دانی چقدر قشنگ است حس بودنت، حتی وقتی هنوز ندیدمت. هر روز که می‌گذرد، تو بیشتر در دل و جانم ریشه می‌دوانی، و من بیشتر از همیشه عاشق‌تر می‌شوم؛ عاشقِ کسی که هنوز در آغوشش نگرفته‌ام اما قلبم با تپش‌های او یکی شده.
آلای من، هر تکان کوچکت در دلم، مثل نغمه‌ای است که به من می‌گوید «مامان، من اینجام». هر شب که دستم را روی شکمم می‌گذارم، با خودم خیال می‌کنم داری لبخند می‌زنی یا با مهربانیِ کوچک خودت با من حرف می‌زنی.
باورت نمی‌شود، اما گاهی فقط با فکر کردن به چشمان کوچکت، اشک شوق روی گونه‌ام می‌نشیند.
دخترم، تو برای من نشانه زندگی‌ای تازه‌ای. نشانه امید، نشانه فردایی روشن‌تر. از وقتی فهمیدم در وجودم هستی، دنیا رنگ دیگری گرفت. هر چیزی که قبلاً عادی بود، حالا با فکر تو بوی عشق می‌دهد.
آلا جانم، دلم می‌خواهد بدانی از همان لحظه اول، عاشقت بودم. قول می‌دهم هر کاری از دستم بربیاید بکنم تا در آرامش، شادی و مهر بزرگ شوی.
من و تو، از همین حالا با همیم… و هر بار که نفسی می‌کشم، انگار تو را در آغوش می‌گیرم.
منتظرم، عزیز دلم… منتظر آن لحظه‌ای که چشمانت را باز کنی و برای اولین بار در آغوش من بی‌قراری کنی.
آن روز، تمام جهانم می‌شود لبخند تو.
تا آن روز، در دلم آرام بخواب دخترکم، آلا…
با عشق بی‌پایان مادرت 💗

۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
۳۵ هفتگی