سوال های مرتبط

مامان آراد 👼💙 مامان آراد 👼💙 روزهای ابتدایی تولد
پارت 3
به من گفته بودند باید بتوانم پاهایم را حرکت بدهم و زانویم را خم کنم تا بتوانم از ریکاوری خارج شوم. با وجود تمام مسکن‌های قوی و داروهایی که گرفته بودم، کاملاً هوشیار بودم و مدام تلاش می‌کردم پاهایم را تکان بدهم.
فقط به این فکر می‌کردم که زودتر بتوانم بروم و پسرم را ببینم.بالاخره با هر سختی‌ای که بود، توانستم پایم را خم کنم. بعد باید خودم را از یک تخت به تخت دیگر منتقل می‌کردم و این قسمت واقعاً سخت بود.بعد من را به بخش زنان بردند.
و تازه آنجا بود که دردهای اصلی شروع شد.
با کمک شیاف و مسکن سعی می‌کردند دردهایم را کنترل کنند و من هم تلاش می‌کردم تحملش کنم. همزمان باید به آراد شیر می‌دادم و حواسم به او می‌بود. از یک طرف درد داشتم و بدنم خسته و بی‌رمق بود و از طرف دیگر، یک موجود کوچک تمام دنیایم شده بود که باید مراقبش می‌بودم.
وقتی وارد بخش زنان شدم، همسرم را دیدم.
برای اولین بار دیدم که گریه می‌کند.او هم تمام این مدت نگران من بود و منتظر بود ببینم چرا دیر کرده‌ام. حتی فکر کرده بود شاید مشکلی برایم پیش آمده باشد. اما همین که من و آراد را دید، تمام نگرانی‌اش برطرف شد.آن لحظه برای هر دوی ما، پایان یک ترس بزرگ و شروع یک زندگی کاملاً جدید بود.
ساعت‌های بعدی اما آسان نبود.درد داشتم، بخیه‌هایم درد می‌کرد و شکمم احساس می‌کردم می‌سوزد. با این حال، حدود دوازده ساعت بعد از عمل باید راه می‌رفتم و شاید سخت‌ترین قسمت همه‌ی ماجرا همین بود.با تمام دردی که داشتم، به خودم می‌گفتم:
باید راه بری. باید بلند شی.و بلند شدم.با سختی راه رفتم و آن مرحله را هم پشت سر گذاشتم.
مامان اسرا
یاسین مامان اسرا یاسین ۷ ماهگی
این هفته، سخت‌ترین هفته‌ی زندگی من بود.
هفته‌ای که با هزار امید شروع شد، اما با هزار اشک ادامه پیدا کرد. استرس زایمان، ترس از درد، ترس از ناشناخته‌ها… و بعد، وقتی همه چیز تمام شد، تازه شروع دلتنگی بود.

شب‌ها تا صبح بیدار می‌ماندم. نه از درد بخیه‌ها، نه از خستگی تن… از درد دل. از اینکه بچه‌ام کنارم نبود. از اینکه آغوشم خالی بود. مادری که باید صدای نفس‌های نوزادش را کنار گوشش می‌شنید، اما فقط سکوت بود و اشک.

هر بار که چشم‌هایم را می‌بستم، تصویرش جلوی چشمم بود. کوچک، تنها، با آن دستگاه‌ها و سیم‌ها. قلبم جا مانده بود کنار همان تخت کوچک. من به خانه آمده بودم، اما روحم هنوز در بیمارستان بود.

بعد زردی‌اش… بعد نگرانی‌ها… بعد ترس از هر عدد، هر آزمایش، هر حرف پزشک. حتی شیرم که آمد، با خودش درد آورد. سینه‌هایی پر از شیر، اما کودکی که نمی‌توانست یا نمی‌گرفت. حس ناتوانی، حس شکست، حس مادری که فقط می‌خواست آرامش فرزندش باشد.

به پاهای کوچکش نگاه می‌کردم و هزار فکر از ذهنم می‌گذشت. هر چیز کوچکی، برایم یک نگرانی بزرگ بود. منی که همیشه قوی بودم، این هفته شکستم. بارها شکستم. بارها گریه کردم. در سکوت. در تاریکی.

اما با تمام این دردها، یک چیز در قلبم زنده ماند: عشق.
عشق به فرزندم.
عشقی که حتی در میان اشک‌ها، حتی در میان ترس‌ها، حتی در میان خستگی‌ها، هنوز نفس می‌کشد.

این هفته مرا خسته کرد… اما مرا مادر کرد.💙🥹
مامان ܩَــہ🌙ـوا🐣✨️ مامان ܩَــہ🌙ـوا🐣✨️ روزهای ابتدایی تولد
خدایا شکرت… 🤍

۳۷ هفته گذشت؛ ۳۷ هفته پر از نگرانی، استرس، دعا و امید.
از هماتوم و سرکلاژ گرفته تا ترس از زایمان زودرس و روزهای سخت استراحت مطلق و دوری از خونه و همسرم و روزهایی که هر درد و فشاری برایم نگرانی می‌آورد… خیلی وقت‌ها فکر می‌کردم شاید نتوانم تا اینجا برسم.

اما امروز اینجا هستم و با تمام وجودم می‌گویم: خدایا شکرت که کمکم کردی ادامه بدهم.

این چند خط را برای تمام مادرانی می‌نویسم که مثل من روزهای سخت بارداری را با ترس می‌گذرانند؛ مادرهایی که هر روز نگرانند، هر درد کوچکی می‌ترساندشان و فقط آرزو دارند یک هفته دیگر هم بگذرد.

اگر تو هم در چنین شرایطی هستی، بدان که ترسیدن به معنی ضعیف بودن نیست.
گاهی فقط باید امروز را زندگی کنی و نگران فردا نباشی.
یک روز، یک هفته و یک قدم جلو برو و بقیه را به خدا بسپار. 🤍

من امروز برای تمام روزهای سختی که پشت سر گذاشتم شکرگزارم و امیدوارم پایان نگرانی‌های همه مادرها، در آغوش گرفتن یک نوزاد سالم و دوست‌داشتنی باشد.

خدایا شکرت برای ۳۷ هفته؛
شکرت که ما را تا اینجا رساندی.
بقیه راه هم با تو… 🤍🎀
1405.6.3
دوقلوها آسمانی دوقلوها آسمانی قصد بارداری
۸۰ روز...

امروز ۸۰ روز است که نفس می‌کشم، اما انگار ۸۰ سال گذشته است...

۸۰ روز است که هر شب با عکس‌ها و خیال شما می‌خوابم و هر صبح با حقیقت تلخ نبودنتان بیدار می‌شوم.

نفس جانم... نیکان عزیزم...
قرار بود شما را در آغوش بگیرم، برایتان لالایی بخوانم، لباس‌های کوچکتان را بپوشانم و بوی تنتان را تا آخر عمر حفظ کنم... اما قسمت من، بوسیدن جای خالی شما شد.

هیچ مادری نباید به جای شمردن روزهای بزرگ شدن بچه‌هایش، روزهای نبودنشان را بشمارد...

می‌گویند زمان همه‌چیز را درمان می‌کند؛ اما کسی نمی‌داند داغ فرزند، با زمان درمان نمی‌شود، فقط مادر یاد می‌گیرد با قلب شکسته زندگی کند.

دلم برایتان تنگ شده... آن‌قدر تنگ که گاهی نفس کشیدن هم درد دارد. هنوز هم ناخودآگاه دستم روی شکمم می‌رود، انگار منتظرم دوباره تکان بخورید... بعد یادم می‌آید که شما دیگر در آغوش خدا هستید و من، روی زمین، هر روز دلتنگ‌تر از دیروز می‌شوم.

فرشته‌های آسمانی من...
اگر صدای مادرتان را می‌شنوید، بدانید هیچ روزی نبوده که نامتان را زمزمه نکنم، هیچ شبی نبوده که برایتان اشک نریزم و هیچ لحظه‌ای نبوده که آرزوی دوباره دیدنتان را نداشته باشم.

امروز ۸۰ روز از پروازتان گذشت... اما برای قلب یک مادر، انگار همین دیروز بود که شما را از او گرفتند.
نفس و نیکان... تا آخرین نفس، دلتنگتان می‌مانم. دوستتان دارم؛ بیشتر از تمام واژه‌های دنیا... 🕊️💔