۲ پاسخ

قلمت خیلی خوبه😁

تجربه ات عین رمان های هماپور اصفهانیه😐😂

سوال های مرتبط

مامان آقا ایلیا🤍 مامان آقا ایلیا🤍 روزهای ابتدایی تولد
پارت ۳
و بعد...
ساعت ۱۲:۳۰، درست همزمان با اذان، صدای گریه‌ات در اتاق پیچید. 🤍
انگار تمام دنیا برای چند ثانیه ساکت شد و فقط صدای تو ماند.
صدایی که ماه‌ها منتظر شنیدنش بودم.
وقتی تو را گذاشتند توی بغلم، برای اولین بار صورتت را دیدم.
آن لحظه را نمی‌شود با هیچ کلمه‌ای توصیف کرد.
همه‌ی دردها، ترس‌ها، نگرانی‌ها و سختی‌های این نه ماه، همان‌جا جایشان را به یک حس عجیب و عمیق دادند؛ عشقی که نمی‌دانستم قلب آدم می‌تواند این‌قدر بزرگ شود تا جایی برایش داشته باشد.
نگاهت کردم و با خودم گفتم:
«پس تو همون پسر کوچولویی هستی که این همه مدت منتظرت بودم...»
کوچولو بودی، ظریف و دوست‌داشتنی، اما برای من تمام دنیا بودی.
از همان لحظه‌ای که گذاشتنت توی بغلم، فهمیدم زندگی من دیگر مثل قبل نیست.
تو آمدی و یک «مامان» تازه از من ساختی.
آمدی و تمام خستگی‌های این نه ماه را از یادم بردی.
آمدی و شدی قشنگ‌ترین اتفاق زندگی من.
پسرم،
من تو را قبل از دیدنت دوست داشتم، اما وقتی دیدمت فهمیدم آن چیزی که اسمش را «عشق مادرانه» می‌گذارند، خیلی بزرگ‌تر از چیزی است که می‌شود تصورش کرد.
تو همان هدیه‌ای هستی که ساعت ۱۲:۳۰، همزمان با اذان، به زندگی من رسید.
و من از همان لحظه تا همیشه...
میمیرم برات. 🤍
مامان طلا مامان طلا ۱۱ ماهگی
تجربه زایمان قسمت چهارم
تا رسیدن به نمی‌دونم ۴یا۵ سانت بود که دردهام با تنفس قابل تحمل بود.
ولی خیلی خسته بودم. ماما گفت بیدردی میخوای گفتم آره.منو برد اتاق زایمان و گفت باید رو تخت زایمان بهت بیدردی بزنیم که به ده سانت رسیدی چون تو خوابی نمی‌تونیم جابجا کنیم. گفتم با این بیدردی بی زور نشم و بچه بمونه تو کانال و زور نداشته باشم برای تولدش، گفت نه عزیزم درد آخر اینقدر زیاد است که خودت بیدار میشی.
خلاصه نشستم رو تخت زایمان و مسیول بیدردی هم شروع به کار کرد. این بیدردی از طریق تنفس و زدن آمپول به سرم بود و اصلا به کمر آمپول نزدن.
منم خوابم برد
با درد شدید بیدار شدم که ماما می‌گفت یک زور بده یک زور بده، منم چشمام را که باز کردم دکتر هم روبروم بود و گفت هر وقت گفتم زور بده که زیاد پاره نشی . خلاصه بچه اومد و گذاشت رو سینم و من نازش میکردم و میگفتم چرا گریه نمیکنه.
خلاصه صدای گریه هم شنیدم و بچه را بردند و من گفتم میخوام بخوابم که متوجه خروج جفت هم شدم که دکتر گفت این هم جفتش که کامله.
و بخیه زد که گفت کم بخیه خوردی.تا حدودی تو خواب درد بخیه را متوجه می‌شدم.
مامان اسرا
یاسین مامان اسرا یاسین ۶ ماهگی
این هفته، سخت‌ترین هفته‌ی زندگی من بود.
هفته‌ای که با هزار امید شروع شد، اما با هزار اشک ادامه پیدا کرد. استرس زایمان، ترس از درد، ترس از ناشناخته‌ها… و بعد، وقتی همه چیز تمام شد، تازه شروع دلتنگی بود.

شب‌ها تا صبح بیدار می‌ماندم. نه از درد بخیه‌ها، نه از خستگی تن… از درد دل. از اینکه بچه‌ام کنارم نبود. از اینکه آغوشم خالی بود. مادری که باید صدای نفس‌های نوزادش را کنار گوشش می‌شنید، اما فقط سکوت بود و اشک.

هر بار که چشم‌هایم را می‌بستم، تصویرش جلوی چشمم بود. کوچک، تنها، با آن دستگاه‌ها و سیم‌ها. قلبم جا مانده بود کنار همان تخت کوچک. من به خانه آمده بودم، اما روحم هنوز در بیمارستان بود.

بعد زردی‌اش… بعد نگرانی‌ها… بعد ترس از هر عدد، هر آزمایش، هر حرف پزشک. حتی شیرم که آمد، با خودش درد آورد. سینه‌هایی پر از شیر، اما کودکی که نمی‌توانست یا نمی‌گرفت. حس ناتوانی، حس شکست، حس مادری که فقط می‌خواست آرامش فرزندش باشد.

به پاهای کوچکش نگاه می‌کردم و هزار فکر از ذهنم می‌گذشت. هر چیز کوچکی، برایم یک نگرانی بزرگ بود. منی که همیشه قوی بودم، این هفته شکستم. بارها شکستم. بارها گریه کردم. در سکوت. در تاریکی.

اما با تمام این دردها، یک چیز در قلبم زنده ماند: عشق.
عشق به فرزندم.
عشقی که حتی در میان اشک‌ها، حتی در میان ترس‌ها، حتی در میان خستگی‌ها، هنوز نفس می‌کشد.

این هفته مرا خسته کرد… اما مرا مادر کرد.💙🥹
مامان نی نی مامان نی نی ۱۱ ماهگی
تجربه سزارین پارت چهارم
از کمر بیحس شدم و روی تخت دراز کشیدم پاهام که بیحس شد دکتر برش زد. پرده جلوی چشمم بود و چیزی از عمل نمی‌دیدم ولی صداها را میشنیدم. چند دقیقه بعد دکترم به تکنسین اتاق عمل گفت که سر بچه پشت مثانه گیر کرده و پایین شکم را فشار بده. ولی هر کاری میکرد سر بچه بیرون نمیومد. به زور جلوی گریم را گرفته بودم. چون میدونستم ضربان قلب بچم خوب نیست و عمل نباید طول بکشه ولی بچه گیر کرده بود. آنقدر شکمم را فشار دادن که دکترم گفت بسه دیگه سیگموئیدش زد بیرون. /سیگموئید= انتهای روده بزرگ/ بعداً متوجه شدم که اون دردهایی که داشتم درد زایمان طبیعی بود. و من داشتم زایمان طبیعی میکردم. و بچه وارد کانال زایمانی شده بود. واسه همین سرش گیرکرده بود و به سختی بیرون اومد🫠
بالاخره بعد از 20 دقیقه بچه به دنیا اومد و من صدای گریه دخترم را شنیدم.😭 خدا شکر سالم به دنیا اومده بود. ولی تنفس خودم شکمی شد و تنگی نفس پیدا کردم و چون شکمم تکون میخورد و دکتر نمیتونست بخیه بزنه بعد از به دنیا اومدن بچم بیهوشم کردند و بخیه‌زدن و به ریکاوری منتقل شدم.
...
مامان نی‌نی‌ جان💙 مامان نی‌نی‌ جان💙 ۱ ماهگی
2⃣
/تجربه زایمان طبیعی/

رفتم مطب دکترم اونجا توی صف انتظار یکم دردم بیشتر شده بود و خیلی خفیف می‌گرفت و ول می‌کرد اما بدون نظم تا اینکه نوبتم شد. دکتر معاینه‌ام کرد گفت سر بچه توی لگنه، دهانه رحم یا دیلاتاسیون یک فینگر لوز و افاسمان ۴۰ تا ۵۰ درصد و درکل وضعیتم برای زایمان خیلی خوبه و تا عاشورا احتمالا فارغ بشم.
آخرای معاینه بود که گفت آب دور سر بچه کم شده و چون کمی زیرانداز زیرم خیس شده بود مشکوک شدن به آبریزش!
درنهایت دکتر گفت ریسکه به نظرم از همینجا برو وسایلت رو جمع کن به مقصد بیمارستان.
منم به خانم آبادی پیام دادم و اومدم خونه وسایلم رو جمع کردم یه دوش گرفتم و حرکت کردیم سمت بیمارستان.
این نکته رو اضافه کنم من خودم به صورت مشهود آبریزش رو حس نمی‌کردم! ولی به اصرار دکتر و احتمال خطرش راهی شدم هرچند اصلا دلم نمی‌خواست اینطوری برم بیمارستان درحالی که هنوز یک فینگرم و فاز نهفته رو طی نکردم.
توی بیمارستان به محض رسیدن مامای مسئول یه سری سوال پرسید و اونجا برای بار دوم توی اون روز معاینه شدم و دردش رو با تنفس‌ها رو رد کردم.
ماما با دستکش خشک معاینه انجام داد تا از هر لحاظ مطمئن بشه اما درنهایت گفت کیسه آب سالمه و چیزی به احتمال آبریزش ندیده.
قرار شد NST بگیرن اگر جوابش خوب بود برم خونه با درد خودم بیام. جواب NST هم خوب بود برای اطمینان تست آمینوشور هم برام انجام داد که اونم منفی شد. و ما دست از پا دراز تر البته خوشحال از این بابت که الکی بستری نشدم برگشتیم خونه.
مامان حامی👼🏻 مامان حامی👼🏻 ۷ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ۵🌸


رفتم بیمارستان بستری شدم لباس بهم دادن رفتم تو اتاق ال دی آر ی تخت بود دراز کشیدم ازم ان اس تی گرفتن و بهم سرم وصل کردن ک داخل اون امپول فشار بود
معاینه کرد گفت هنوز همون ۳ سانتی اما دهانه رحم نرم نرم
من ساعت ۳ بستری شدم
کم کم از ساعت ۶ دردا داشت شدید میشد قبلش کاملا قابل تحمل بود و به زاحتی میشد تحمل کرد اما از اون موقع به بعد دردا میگرفت جوری ک انگار تب داشتم بیقرار شده بودم اما بازم زود تموم میشد انقباضا کوتاه بود اومد معاینه کرد گفت ۵ به ۶ هستی و با یه چیز تیز کیسه ابمو ترکوند
و به اب داغ ازم خارج شد همراه با خون ابه طور بلندم کرد گفت برو تو جکوزی دراز بکش اونجا خیلی درد داشتم و انقباضاتم تند تند شده بود شروع کردم به التماس کردن ک توروخدا برام اپیدورال بزنین نمیتونم تحمل کنم گفت میتونی نفس عمیق بکش رد کن دردو اما واقعا دردا جوری از کمرم میزد ک نمیتونستم نفس بکشم چ برسه عمیییق
دیگ انقد بهشون گفتم بهم مورفین زدن و من حالت نعشگی پیدا کردم چشمام همش بسته میشد و نمیتونستم باز کنم بدنمم لخت شده بود انگار سنگین شده بودم
توی جکوزی بهم گفت پاهاتو‌مثل قورباغه بزارو‌بشین تا لگن زود باز بشه اما همین حرکت دردمو‌ زیاد میکرد
مامان قند عسل مامان قند عسل روزهای ابتدایی تولد
سلام رفقا امشب بیایین با هم حرف بزنیم ؛ واقعیتش چون مامان و خواهرم طبیعی بودند با اقوام مون رفت و امد ندارم و ازشون دورم تجربه سزارین از نزدیک نداشتم کلا خیلی وحشت داشتم ازش وقتی دکتر بعد از ۷ سانت باز شدن گفت بچه قرار گیری اش بده و در نهایت گفت اتاق عمل را آماده کنند ؛ کلی گریه کردم و تو شوک بودم ؛ و اولش با نیرو های بیمارستان همکاری نکردم بعدش که شوهرم بچه را دید گفت تو این را می خواستی طبیعی زایمان کنی 😅؛ نی نی وزنش حدودا ۳ و ۶۰۰ بود و قد بلند بود مثل باباش 😅 اینم بگم که من قدم ۱ و ۵۸ سانتی متر هست و تپلی هستم خودم ؛ ولی خب من باز هم ته دلم گفتم چرا سزارین شدم 🥲 تا این که امشب جاری خواهرم یعنی زن برادر شوهرش تقریبا بارداری هامون باهم بود و اون دو هفته جلوتر بود برای امروز زایمان داشت طبیعی ؛ از صبح رفته بود زایشگاه و بعد از ظهر زایمان کرده بود منم فرایندم برای تلاش برای طبیعی خیلی طولانی شد و همین قدر طول کشید؛ در نهایت شوهرش به شوهرم زنگ زد و گفت زایمان کرد طبیعی ؛ بعد از چند ساعت هم خبر داد دوباره که بچه ام را زدند دستش را شکوندند و کلی هم بخیه خوردم خواهرمم که‌باهاش تماس گرفت می گفت اصلا انرژی نداشت و صداش در نمیومد 🥲 یعنی این جریان به این فکر کردم من واقعا نمی تونستم اگه جاش بودم تحمل کنم حتی شنیدنش هم واسم غیر قابل تحمل بود 🥲 در نهایت به سزارین خودم راضی شدم🥲.
مامان دلوین 🩷 مامان دلوین 🩷 ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی من پارت ۱ :
بیمارستان تخت جمشید ، دکتر اکرم هاشمی آشتیانی
مامانای گل ممنونم از تبریک هاتون نشد تک به تک جواب بدم
من از ۱۷ هفته تا ۳۷ هفته سرکلاژ داشتم و استراحت تقریبا مطلق بودم ، فک میکردم اصلا نتونم طبیعی زایمان کنم چون فعالیت نداشتم ...
خلاصه ۳۷ هفته و ۱ روز دکتر سزکلاژمو باز کرد که یک سانت بودم همون لحظه و گفت پیاده روی کن ، ورزش کن و برقص ... منم از بیمارستان که برگشتم روز بعدش وسایلمو جمع‌ کردم و رفتم خونه خودمون چون پله داشتیم ( ۵ ماه خونه بابام بودم )
ولی همین پیاده روی و پله که رفتم پاهام عین پفک پف کرد 😭 گفتم پس دیگه پیاده روی هم نمیتونم اما کم کم تو خونه فعالیت داشتم ...
چند روز که گذشت دیدم رو طرف چپ شکمم پر شده از دونه های قرمز ، ویزیت بعدی نشون دکترم دادم گفت چیزی نیست کهیر بارداریه ...
معاینه م کرد گفت دو سانت شدی و بعدشم یه معاینه تحریکی برام انجام داد که تا یک روزم لکه بینی داشتم و ذکتر گفت احتمال ۹۰درصد تا اخر همین هفته زایمان میکنی اگه نگردی ۸ تیر برو بیمارستان بستری شو ...