امشب… آخرین شبیه که توی دلمی، قشنگِ مامان… 🥹🤍

نه ماهه که خونه‌ات قلب منه؛
نه ماهه که هر شب با فکر تو چشمامو می‌بندم و هر صبح با خیال تو بیدار می‌شم.
نه ماهه که قبل از اینکه ببینمت، عاشقت شدم…
عشقی که هیچ‌وقت نفهمیدم چطور و از کِی این‌قدر بزرگ شد.

امشب دستم رو روی شکمم میزارم و برای آخرین بار با خودم می‌گم:
«عزیزِ مامان، هنوز توی دلمی…»

فردا دیگه صدای قلبت رو از توی شکمم نمی‌شنوم؛
فردا صدای گریه‌ات قراره قشنگ‌ترین صدای دنیا برای من باشه.
فردا دیگه دستم روی شکمم دنبال تکون‌هات نمی‌گرده،
چون خودت رو میزارن توی آغوشم و برای اولین بار لمسِت می‌کنم… 🥹

چه حس عجیبیه…
هم دلم می‌خواد هرچه زودتر ببینمت،
هم دلم برای همین روزهایی که فقط مال من بودی تنگ میشه.

امشب آخرین شبِ نه ماه انتظاره…
آخرین شبِ تو در دلِ منه،
و اولین شبِ دلتنگی برای روزهایی که تو رو هنوز ندیده بودم.

فردا که بیای، دیگه فقط «مامان» نیستم…
من زنی می‌شم که قلبش بیرون از بدنش نفس می‌کشه.

بیا عشقِ کوچولوی من… 🤍
بیا و تمام خستگی‌های این نه ماه رو با یک نگاهت از یادم ببر.

امشب تو آخرین شب مهمونِ دلمی؛
فردا برای همیشه مهمونِ قلب و آغوش منی.

دوستت دارم، قبل از دیدنت…
قبل از شنیدن صدات…
قبل از لمس کردنت…
مادرانه، بی‌انتها، برای تمام عمر. 🤍🫀🥹

تصویر
۹ پاسخ

اخ خداااااا😭😭😭😭😭دلم تنگه اون‌روزا شدددد😭😭
اخ فردا بهترین روزههههه😭😍😍😍😍😍

الهی فداتشم من🥹🫀
الهی ب ناز دل تو هیچکسو نا امید نکنه خدا این تو دلیو ب همه بده🫶

چقدر خوب چقدر قشنگ کاش میشد بعضا بدونن مادر بودن چقدر سخته و زیر سوال نبرنش ک دنیااش خراب بشه

عزیزم انشالله ک ب سلامتی ودلخوش بغلش کنی😍
میشه بعد از تجربه سزارینت پیش دکتر طالبی بگی
منم دکترم دکتر طالبی هستن

عزیزم🥹
انشالله زایمانت به خوبی و راحت واست بگذره و جیگر گوشتو صحیح و سالم بغل بگیری حتما مارو دعا کن😍❤️

عزیزم چقدر شاعرانه
برای همه دعا کن
انشالله بسلامتی زایمان کنی و نی نیو بغل کنی

عزیزم بسلامتی خیلی برای همه مون دعا کن🥲❤️

عزیزمممم🥹چه حس قشنگ و شیرینی انشالله باسلامتی کوچولوتوبغل کنی عزیزم برای ماهاییم که تواقدامیم دعاکن این حس شیرینو تجربه کنیم🥲🪽

چقدر قشنگ نوشتی اشکم در اومدد🥲🥲🥲😭😭😭😭😭😭😭😭🥹
انشالله بسلامتی بغلشکنی عزیزم

سوال های مرتبط

مامان تـابـان🩷🌙 مامان تـابـان🩷🌙 روزهای ابتدایی تولد
امشب، آخرین شبِ توست در آغوشِ امنِ دلم…
آخرین شبی که میان من و تو، تنها دیواره‌ای به نازکیِ پوست فاصله است.

نه ماهه که با هر تکونت، قلبم جور دیگه‌ای می‌تپه
با هر لگدت لبخند زدم،
با هر غلت زدنت دستمو روی شکمم گذاشتم
و با خودم گفتم:دخترکم، اینجایی… نزدیکِ من.

امشب اما دلم عجیب گرفته…
دلم برای همین لگدهای کوچیکت
برای کش و قوس اومدنت،
برای اون لحظه‌هایی که یک سمت شکمم را سفت می‌کردی
و من با ذوق دنبالت می‌گشتم، تنگ میشه🥹

فردا دیگه صدای قلبت را از دستگاه نمیشنوم
صدای گریه‌ات را از نزدیک میشنوم
دیگر دستم را روی شکمم نمیذارم تا پیدات کنم؛
دستامو دور تنت حلقه می‌کنم.

امشب برای آخرین بار میگم:شب بخیر، دخترکم…
راحت بخواب، که فردا می‌خوام برای اولین بار
تمامِ دنیام رو در آغوش بگیرم.» 🤍

تابانِ من،
تو نه ماه مهمانِ قلبم بودی،
و فردا صاحبِ تمامِ قلبم می‌شوی.

امشب، آخرین شبِ تو در دلم است؛
فردا، اولین شبِ تو در آغوش من.

بخواب دخترکم…
فردا دنیا منتظرِ آمدنِ توست. 🥹🩷🌙


به وقت ۳۷ هفتگی
دوشنبه 2بامداد
1405/6/16
مامان جوجه رنگی🐣🩵 مامان جوجه رنگی🐣🩵 روزهای ابتدایی تولد
۹ ماهگی؛ نزدیک‌ترین فاصله تا تو 🤍

امروز وارد نهمین ماهی شدم که تو ، بدون اینکه هنوز دیده باشمت ، تموم قلبم و مال خودت کردی …
نه ماهه که با هر تپش قلبت ، قلب من هم جور دیگه ای می‌زنه ؛
نه ماهه که با هر حرکت کوچیکت ، می‌فهمم عشق میتونه قبل از دیدن ، قبل از لمس کردن و حتی قبل از شنیدن صداش ، این‌ قدر عمیق باشه .
تو این نه ماه ، من فقط منتظر به دنیا اومدنت نبودم ؛
من تو تمام این روزها ، آروم ‌آروم «مامانِ تو» شدم. 🤍
پسر من…
حالا دیگه فاصله‌ ما به اندازه‌ی چند هفته است.
چند هفته تا روزی که برای اولین بار تو رو روی سینه‌ م میزارن و من بالاخره می‌فهمم تمام این انتظارها برای چی بود…
شاید اون روز گریه کنم ،
شاید تموم خستگی این نه ماه از یادم بره ،
شاید فقط نگاهت کنم و با خودم بگم :
«پس تو همون کسی بودی که این‌همه مدت، توی قلبم زندگی می‌کرد…»
ورودمون به ۹ ماهگی مبارک ، پسرِ من . 🥹🤍
آخرین قدم ‌های انتظار رو هم با عشق میگزرونم ؛
چون می‌دونم پشتِ این روزهای آخر ،
قشنگ‌ ترین اتفاقِ تمام زندگی من ایستاده…🤍🧸
۲۹ روز تا دیدار🩵🦢
.
.
.
۳۴ هفته و ۲ روز 🤍
مامان لنا 😍 مامان لنا 😍 ۱ ماهگی
⁨ ⁨ امشب…
امشب، آخرین شبیه که قلبمون اینقدر نزدیک به هم می‌تپه…
باورم نمی‌شه این همه انتظار، این همه ذوق، این همه دعا، به آخرش رسیده.
سادات کوچولوی من…
من مادر شدنو با تو یاد گرفتم …. امشب آخرین شبیه که خونه‌ات قلب و وجود منه…
از فردا، همه‌ی دنیا خونه‌ی توئه، و آغوش من امن‌ترین پناهت
امشب شاید آخرین باره که دستم رو روی شکمم می‌ذارم و منتظر لگد کوچولوت می‌مونم…
آخرین باره که باهات بی‌صدا حرف می‌زنم و فقط خودمون دو نفر معنی حرف‌هامونو می‌فهمیم.
فردا…
دیگه دلتنگ این روزها می‌شم.
دلتنگ روزایی که تمام دنیام، زیر قلبم نفس می‌کشید.
اما دلتنگیم ارزشش رو داره…
چون قراره برای اولین بار ببینمت،
ببوسمت،
و اسمت رو با صدای بلند صدا بزنم…
«دخترِ من…»
اگر فردا اشک بریزم،
از ترس نیست…
از بزرگیِ معجزه‌ایه که خدا بهم هدیه داده.
تا چند ساعت دیگه،
دیگه هیچ فاصله‌ای بین آغوش من و تو نمی‌مونه…
و من،
برای اولین بار،
کامل‌ترین نسخه‌ی خودم می‌شم…
«مامانِ تو.» 🤍⁩⁩
برام دعا کنین خیلی محتاج دعاتونم مامانا🤍
مامان جوجه رنگی🐣🩵 مامان جوجه رنگی🐣🩵 روزهای ابتدایی تولد
چهارده روز مونده تا تو رو ببینم، قلب من…
و هنوز نمی‌دونم قراره وقتی برای اولین بار می‌ذارنِت توی بغلم، چه حسی داشته باشم.

تو ماه‌هاست توی من زندگی می‌کنی؛
با هر تکونت دلم می‌لرزه،
با هر سونوگرافی برای دیدنت ذوق می‌کنم،
و هر شب دستم رو می‌ذارم روی شکمم و با خودم می‌گم:
«این همون پسریه که قراره یه روز تمام زندگی من بشه…»

چه حس عجیبیه مادر بودن…
هنوز صورتت رو درست ندیدم،
هنوز صدات رو نشنیدم،
هنوز دستای کوچیکت رو نگرفتم،
ولی دوست داشتنت برای من از هر چیزی توی این دنیا واقعی‌تره.

تو فقط قرار نیست به دنیا بیای؛
قراره منم با تو وارد یه دنیای جدید بشم.
دنیایی که توش قلبم بیرون از سینه‌م می‌تپه و من هر بار که نگات می‌کنم، می‌فهمم چرا همه‌ی این انتظارها ارزشش رو داشت.

چهارده روز دیگه،
من برای اولین بار «مامان» می‌شم…
و شاید همون لحظه بفهمم بزرگ‌ترین اتفاق زندگی من، فقط روزی نیست که تو به دنیا میای؛
تمام این روزهاییه که بدون اینکه ببینمت،
با تمام وجودم دوستت داشتم. 🤍

فقط چهارده روز مونده پسرم…
چهارده روز تا بغلت کنم، نگات کنم و بگم:
«بالاخره اومدی پیش مامان…» 🥹🤍
مامان ܩَــہ🌙ـوا🐣✨️ مامان ܩَــہ🌙ـوا🐣✨️ روزهای ابتدایی تولد
بالاخره شروع ۳۸ هفته … 🥲💗
فقط ۵ روز مونده تا لحظه‌ای که تمام این انتظارها، نگرانی‌ها، اشک‌ها و دعاها به قشنگ‌ترین آغوش دنیا ختم بشه…
دختر کوچولوی من، مهوا جانم،
از روزی که فهمیدم مهمون قلب و جانمی، همه‌چیز برای من رنگ دیگری گرفت.
روزهایی بود که ترسیدم، خسته شدم، بی‌قرار شدم و فکر کردم این روزها هیچ‌وقت تمام نمی‌شوند؛ اما هر بار دستم را روی شکمم گذاشتم و حرکتت را حس کردم، یادم افتاد برای چه چیزی دارم صبر می‌کنم. ✨️🤍
حالا رسیدیم به آخرین قدم‌های این مسیر…
آخرین شب‌هایی که تو زیر قلب منی،
آخرین تکان‌هایت، آخرین سکسکه‌هایت و آخرین روزهایی که تو را فقط از روی شکمم می‌شناسم.
دخترم،
۵ روز دیگر قرار است برای اولین بار صورتت را ببینم، صدایت را بشنوم و تو را در آغوشم بگیرم…
نمی‌دانم آن لحظه چه حسی خواهم داشت، فقط می‌دانم تمام خستگی این ۹ ماه را با یک نگاه به تو فراموش می‌کنم. 🥹💕🤍
خدایا شکرت که منو تا اینجا رسوندی…
برای تمام روزهایی که از من و دخترم مراقبت کردی، برای تمام ترس‌هایی که به آرامش تبدیل کردی و برای اینکه بالاخره به آخر این مسیر رسیدیم، هزاران بار شکرت.💗🌸
1405.6.10💕🤰👼