۱۰ پاسخ

ای جانم خدا حفظش کنه براتون❤️✨

قربونش برم ♥️♥️

وای من چرا بغض کردم چقدر بااحساس توصیف کردی خدا نگهدارش باشه

وای عزیزم قربونش برم 💋💋

مادرررر
خدا حفظش کنه واستون❤️

خدانگهدارش باشه عزیزم

عزیزه دلم خدا نگه دارش باشه😍😍😍

دلم پسرمو خواست 😢😢چقد قشنگ نوشتی 😭😭😭

خدا بهت ببخشش😍

عزیزماااا

سوال های مرتبط

مامان علی🪽👼🏻 مامان علی🪽👼🏻 روزهای ابتدایی تولد
راستش من توی اون ۹ ماه بارداری، اون حس عمیقی که خیلی از مامانا تعریف می‌کنن رو نسبت به بچه‌م نداشتم. نه اینکه نخوامش، نه... فقط برای من دوست داشتن همیشه بعد از شناختن اتفاق می‌افتاد. باید یکی رو می‌دیدم، می‌شناختم، با اخلاق و شیرین‌کاری‌هاش آشنا می‌شدم تا دلم براش بره. برای همین دوست داشتنِ کسی که هنوز ندیده بودمش، خیلی توی کتم نمی‌رفت.

ولی الان...
الان توی همین روزهای اول مادر شدن، دارم یه حس عجیب و باورنکردنی رو تجربه می‌کنم.

این بچه یه جوری شده تموم دار و ندارم که خودمم باورم نمیشه.
گاهی فقط به این فکر می‌کنم که یه وقت یه روزی نباشه، دلم می‌ریزه.
گاهی حتی تصور می‌کنم یه خار بره توی پاش، بعد می‌بینم چشمام پر اشک شده.

انگار از وقتی اومده، یه تیکه از قلبم جدا شده و راه افتاده توی این دنیا.
همه‌ی نگرانی‌هام، همه‌ی دعاهام و همه‌ی عشقِ دلم خلاصه شده توی همین موجود کوچولوی دوست‌داشتنی.

تازه الان می‌فهمم بعضی آدما رو لازم نیست بشناسی که عاشقشون بشی؛
بعضی‌ها میان و از همون لحظه اول، همه‌ی قلبت رو مال خودشون می‌کنن.

خلاصه که این روزها دارم شیرین‌ترین و عمیق‌ترین حس دنیا رو زندگی می‌کنم...
الهی دامن همه‌ی آرزومندا سبز بشه. 🤍🌱👶🏻✨
مامان محمدراستین🩵 مامان محمدراستین🩵 ۱۰ ماهگی
راستینِ من…
باورم نمیشه همین دیروز بود که اولین بار بغلت کردم و صداتو شنیدم… حالا یه ماه گذشته.درسته خیلی سخته برا هردوتامون ولی ثانیه ای پشیمون نیستم از اینک مادر توشدم..
یه ماهه که همه‌چی توی خونه‌مون بوی تو رو گرفته؛ بوی کوچیکی، بوی زندگی.
یه ماهه که با هر نفسِ کوچیکت، قلب من محکم‌تر می‌زنه.
یه ماهه که شب‌هامون با صدای گریه‌هات و صبح‌هامون با لبخندت شروع میشه.
یه ماهه که من دیگه همون آدم قبل نیستم، با هر نگاهت یه‌جور جدید عاشقت میشم.

هر تکون خوردنت، هر آهستــه پلک زدنت، هر خنده‌ی نصفه‌نیمه‌ات برای من یه دنیا معجزه‌ست.
دستای کوچیکت وقتی توی دستم گره می‌خوره، انگار همه‌ی دنیا توی مشتمه.

ماهگردت مبارک پسرکِ من…
تو همه‌ی رویاهای منی، نفسِ تازه‌ی منی، دلیلِ لبخندهای بی‌دلیل منی ❤️🌙✨...
بمونه به یادگار از اولین ماهگردت...
با ۴ روز تاخیر البته😫
چون خودت همکاری نمیکنی عکستو بگیریم روز ماهگردتم ختنه کرده بودیمت😅
۱۴۰۴/۶/۳۰
مامان علی🪽👼🏻 مامان علی🪽👼🏻 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان طبیعی پارت آخر🥹😭
ماماها اما با هیجان تشویقم می‌کردن و می‌گفتن: «ای جاااان، داره میاد مامان! آفرین، چقدر خوب همکاری کردی!»

و بعد...

اون لحظه‌ای رسید که هیچ‌وقت از یادم نمی‌ره.

انگار یه بار سنگین چند تنی از روی کل وجودم، از روی جسم و روحم برداشته شد. همه دردها یه‌دفعه محو شدن و تا به خودم اومدم دیدم یه نی‌نی کوچولو روی سینه‌هامه و داره گریه می‌کنه...🥹🤍

اخخخخ که نگم از گرمای وجودش...
اخخخخ که نگم از اون دست و پا زدن‌های ریز و قشنگش...
اخخخخ که نگم از اون حس عجیبی که هیچ کلمه‌ای نمی‌تونه توصیفش کنه...

ناخودآگاه، منِ خجالتی که همیشه جلوی بقیه معذبم، وسط اون همه ماما و پزشک داشتم با صدای بلند گریه می‌کردم. اشک شوق بود، اشک رسیدن بود، اشک تموم شدن ماه‌ها انتظار بود...
و یه دلیل دیگه هم داشت.

مدت‌ها بود که خودمو یه دختر ضعیف می‌دیدم؛ کسی که فکر می‌کرد از پس خیلی از سختی‌ها برنمیاد. ولی زایمان طبیعی باعث شد از ته دل به خودم افتخار کنم. اون روز فهمیدم خیلی قوی‌تر از چیزیم که همیشه درباره خودم باور داشتم.

و حالا هر بار که به چهره پسرم نگاه می‌کنم، با خودم میگم:

«آره پسرم... ما دوتایی از پسش براومدیم.» 🤍👶🏻✨💙